صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشتار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشتار. نمایش همه پست‌ها

۸/۲۶/۱۳۸۸

بحران اخلاقی

خلاصه: از نگاه من ارتکاب عملی که به نادرست بودن آن اعتقاد داریم «غیر اخلاقی» است؛ اما بی تفاوت بودن نسبت به این اقدام و نداشتن هیچ گونه تردید و یا عذاب وجدان نسبت به ارتکاب آن را «بحران اخلاقی» می دانم. اعمال غیراخلاقی، حتی اگر تعداد آنها زیاد هم باشد به تنهایی نمی توانند به متلاشی شدن یک جامعه بینجامند؛ جامعه زمانی به مرز انفجار و انهدام می رسد که دچار «بحران اخلاقی» شود. من در این نوشته این نگاه را بیشتر توضیح می دهم.

-----------

حتی نمی توانم تصور کنم جامعه ای را که در آن «بی اخلاقی» وجود نداشته باشد. چه در حال حاضر و چه به صورت رویایی برای آینده. چنین تصور (و یا آرزویی) برایم هم سنگ دل بستن به شعار «از هركس به اندازه توانش، به هركس به اندازه نيازش» است. تصوراتی که هرچند ظاهری انسانی و اخلاقی دارند، اما در باطن، بدیهی ترین و ابتدایی ترین ویژگی های انسانی را هم نادیده گرفته اند، البته اینجا بحث من چیز دیگری است. من در مورد «بحران اخلاقی» می نویسم؛ بحرانی که ریشه در بی اخلاقی دارد اما با آن متفاوت است؛ این بلایی است که من گمان می کنم جامعه ما امروز به آن دچار شده و تا زمانی که نتواند خود را از بندش رها سازد تغییری در اوضاع آشفته ما رخ نخواه داد.

از نگاه من جامعه ای به «بحران اخلاق» دچار خواهد شد که قباحت عمل غیر اخلاقی در آن فرو ریزد. هیچ تفاوتی نخواهد داشت که این عمل غیراخلاقی چیست؟ با تغییر معانی اخلاق و یا باز تعریف مصادیق آن، تفاوتی در این بحران رخ نخواهد داد، مهم بی اعتبار شدن ناپسندی عمل غیراخلاقی است. یعنی درست در شرایطی که خود جامعه می پذیرد که عملی غیراخلاقی است، نسبت به وقوع و حتی شیوع آن بی تفاوت باشد. من باور دارم جامعه امروزی ما دچار چنین بحرانی شده است.

هر یک از ما اگر مورد پرسش قرار گیریم در مذمت دروغ ساعت ها سخن خواهیم گفت؛ تا اینجا با هر جامعه دیگری برابری می کنیم؛ هر یک از ما ممکن است به صورت روزانه دروغ بگوییم؛ اگر کم و زیادش را نادیده بگیریم در این مورد هم با جوامع دیگر تفاوت چشم گیری نداریم؛ اما تفاوت زمانی پیدا می شود که نسبت به دروغ های خود چندان احساس شرمندگی نمی کنیم! ما نیازی نمی بینیم که دروغ گویی های روزمره خود را به مانند شواهد رسوایی خود پنهان کنیم؛ ما حتی می توانیم دروغ های خود را در غالب خاطراتی برای دیگران تعریف کنیم و منتظر بمانیم که آنان نیز خاطرات مشابه خود را تکرار کنند؛ ما می توانیم به فرزندان خود پدرانه (و یا مادرانه) نصیحت کنیم که از دروغ پرهیز کنند و در عین حال مثل آب خوردن در برابر آنها دروغ بگوییم بدون اینکه احساس کنیم عملی خلاف طبیعت مرتکب شده ایم. این نکته ای است که من گمان می کنم فاصله ای عمیق میان جامعه ما و هر جامعه سالم (و یا دست کم طبیعی) دیگری پدید آورده است.

شاید دروغ ساده ترین و دم دست ترین مثال از بی اخلاقی های مورد توافق عمومی باشد؛ با این حال صدها مورد مشابه می توان نام برد که همه ما بر سر «غیر اخلاقی» بودن آنها توافق داریم، تقریبا همه ما به صورت روزانه آنها را مرتکب می شویم و تقریبا هیچ کدام از ما در این مورد احساس شرمندگی نمی کنیم، چرا که خود را همرنگ جماعت می یابیم. بدین ترتیب دور باطل اعمال غیر اخلاقی و تاثیرات مخرب آن بر اخلاق عمومی و مجددا تاثیر پذیری افراد از این بی اخلاقی های عمومی شده ادامه می یابد و هیچ کس هم برای خود در قبال آن مسوولیت ویژه ای احساس نمی کند.

این روند گاه تا بدانجا پیش می رود که ارتکاب عمل غیراخلاقی به نوعی «ارزش» بدل می شود! چنین پدیده ای شاید در نظر، بسیار بعید و درک آن دشوار باشد؛ اما دست کم ما ایرانیان به لطف برخورداری از جامعه ای بی اخلاق (!) به راحتی می توانیم پای خود را از خانه بیرون گذاشته و چنین نمونه هایی را در کوچه و خیابان شهرهای خود مشاهده کنیم. من بارها با نوجوانانی که در پارک های شهر (و یا دیگر مکان های به اصطلاحا پاتوق) گرد هم می آیند برخورد کرده ام و به روایت هایی که برای یکدیگر تعریف می کنند گوش سپرده ام؛ آنچنان اعمال «غیراخلاقی» خود را شرح می دهند که گویی قهرمانانی هستند که مفاخرشان را به رخ دیگران می کشند؛ این درست در شرایطی است که اگر مورد پرسش قرار گیرند حاضر به زدن مهر تایید اخلاقی به اعمال خود نیستند!

حتی اگر به ادبیات عامیانه و روزمره خود نیز مراجعه کنیم به یاد خواهیم آورد که ترکیب هایی همچون «پیچوندمش» (پیچاندمش) یا «دو در کردم» را به صورت روزانه می شنویم و یا به کار می بریم و تعجب هم نمی کنیم، در حالی که آشکارا از ماجرایی سخن می گوییم که احتمالا عملی غیراخلاقی در آن رخ داده است و باز هم احتمالا اگر مورد پرسش قرار گیریم تایید خواهیم کرد که این عمل اخلاقی نبوده است.

تا زمانی که جامعه اسیر چنین بحرانی باشد، تلاش برای تعریف مفاهیم و یا اعمال اخلاقی و ایجاد یک تعبیر مشترک از آنها (بر فرض که چنین عملی ممکن باشد) بی فایده خواهد بود. در جامعه ای که اخلاقی بودن و اخلاقی عمل کردن یک ارزش نیست و حتی گاه به «بلاهت» تعبیر می شود، تلاش برای به توافق رسیدن در تعاریف اخلاق بی معنی است. در آینده احتمالا تلاش خواهم کرد به راهکارهای خروج از چنین بحرانی بپردازم، هرچند هنوز پیشنهادی در این زمینه ندارم و تنها می توانم امیدوار باشم که از خلال بحث های احتمالی چیزی دستگیرم شود.
پی نوشت:
لطفا برای پیگیری این وبلاگ از این پس به آدرس جدید آن مراجعه کنید.

۸/۰۲/۱۳۸۸

«اسلامی» یا «ایرانی»؛ جدالی بر سر شعارگرایی!

زمانی که آیت الله خمینی گفت «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر» تعداد کسانی که به وی انتقاد کردند (و یا انتقادی داشتند که شرایط طرح آن وجود نداشت) به هیچ وجه قابل اعتنا نبود. شور و هیجان انقلابی مردم، در کنار قدرت کاریزماتیک و محبوبیت کم نظیر آیت الله خمینی باعث شد تا «جمهوری اسلامی» مورد تایید اکثریت قاطع مردم قرار گیرد. ترکیب این دو واژه (جمهوری – اسلامی) نیز در فضای ایران دهه پنجاه کاملا پسندیده و مورد تایید می نمود. تا آن زمان نه یک نظام «جمهوری» در کشور ما پیاده شده بود و نه یک نظام مذهبی یا همان «اسلامی»؛ نتیجتا تمامی ذهنیت مردم از هر یک از اجزای این ترکیب مثبت به نظر می رسید؛ با این حال مشکل اصلی زمانی به وقوع پیوست که مشخص شد این ترکیب به خودی خود هیچ مفهوم مشخصی ندارد؛ محتوای آن را قانون گذارانی مستقل از مردم باید تهیه می کردند و به ظرف تهی این ترکیب خوش آهنگ می افزودند.

اگر به خاطر بیاوریم که پیش نویس قانون اساسی ایران، نظام «جمهوری اسلامی» را یک جمهوری کامل و بر پایه تفکیک قوا میان «رییس جمهور» (شخص اول دولت و بالاترین مقام اجرایی و حتی کشور)، مجلس و قوه قضاییه در نظر گرفته بود و تا تصویب این پیش نویس تنها یک جلسه ساده فاصله وجود داشت*، آن وقت راحت تر پی خواهیم برد که برداشت امروزی ما از مفهوم «جمهوری اسلامی»، به هیچ وجه بار مفهومی خود این ترکیب نیست؛ بلکه این محتوایی است که ما در این ظرف قرار داده ایم. محتوایی که زمانی با رای اکثریت نمایندگان منتخب مردم شکل گرفته و به همه پرسی نیز گذاشته شد.

تمام این مقدمه را با این قصد نوشتم که نظرم را در مورد طرح شعار «جمهوری ایرانی» بگویم. از نگاه من، این ترکیب جدید که مدتی است وارد ادبیات سیاسی ما شده است حتی بسیار گنگ تر و بی محتواتر از ظرف «جمهوری اسلامی» در سال 57 است. حتی اگر پسوند «اسلامی» این امکان را برای مخاطب فراهم می ساخت که کلیتی -هرچند محو- از محتوای نظام آینده را تصویر کند، پسوند «ایرانی» دیگر آنچنان نامفهوم و نامشخص است که با هیچ منطقی نمی توان برای آن محتوایی مستقل و مشخص در نظر گرفت؛ حال چه رسد که چنین محتوایی به خواسته و هدف یک جنبش ملی بدل شود. از نگاه من طرح شعار «جمهوری ایرانی» تنها واکنشی است به 30 سال فشارهای وارده به جمهوریت نظام، از سوی حامیان «حکومت اسلامی». طبیعی است که هر عقل سلیمی آرمان جدایی دین از عرصه حکومت را یکی از ابتدایی ترین لوازم دست یابی به حکومت دموکراتیک بداند، اما این مسئله به هیچ وجه بدان نیست که بخواهیم چنین آرمانی را در یک شعار احساسی، با بار معنایی گنگ خلاصه کنیم. اگر به واقع دلمان برای آینده سرزمین می سوزد و دغدغه تکرار اشتباهات گذشته را داریم، باید این را هم بدانیم که پرهیز از تکرار اشتباهات گذشته نه با دوری از ظواهر و ایجاد تغییر در آنها، که با پرداختن به محتوای مسایل میسر خواهد شد. پس چه بهتر که به جای دعوا بر سر نام نظام آینده، در مورد محتوای آن به بحث بنشینیم؛ محتوایی که حتی شاید بتوان آن را در پوشش همین نام «جمهوری اسلامی» هم پیچید!

پی نوشت:
*
نقل حکایتش مفصل و خارج از حوصله این نوشته است؛ با این حال فقط برای اشاره می نویسم که منظور جلسه ای است که میان برخی بزرگان انقلاب و در حضور آیت الله خمینی برگزار شد؛ در این جلسه آیت الله خمینی و چهره هایی نظیر هاشمی رفسنجانی اصرار داشتند همان پیش نویس قانون اساسی به همه پرسی گذاشته شود که در صورت اجرای این تصمیم بدون تردید باز هم قانون پیشنهادی با استقبال اکثریت قاطع مردم مواجه می شد. با این حال مهندس بازرگان و دکتر یدالله سحابی با این استدلال که به مردم قول تشکیل مجلس موسسان داده اند مخالفت کردند و خواستار تشکیل مجلس قانونگذاری شدند که نمایندگانش با رای مردم انتخاب شده باشند. نتیجه تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی شد و پیدایش نظام ولایت فقیه.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۱/۱۳۸۸

گفت و گو، پاشنه آشیل دیکتاتوری است

اشاره: «کدامیک از سیاست‏های فعلی غرب در برابر ایران (مثلا تحریم/بحث حقوق بشر یا حمله احتمالی) ممکن است به جنبش سبز کمک کند یا برای آن پیامد منفی داشته باشد؟» این پرسشی است که موج سبز آزادی مطرح کرده و از مخاطبان خود خواسته تا پاسخ هایشان را برای این سایت ارسال کنند. یادداشت زیر پاسخ من به این پرسش است که با عنوان «حکومت دیکتاتوری، بازنده هرگونه گفت و گویی است» در این سایت منتشر شده است.

........................

چرا به حاکمیت فعلی انتقاد داریم؟ این پرسشی است که من گمان می کنم یافتن پاسخ آن، ما را در شناخت مسیر صحیح و در نتیجه انتخاب اهداف مناسب یاری می کند؛ پس یادداشت خود را از پاسخ به همین پرسش شروع می کنم. از نگاه من حاکمیت فعلی جمهوری اسلامی (که من از این پس آن را به اختصار حاکمیت می خوانم)، چه پیش از وقوع کودتا و چه پس از آن از چندین منظر مورد انتقاد بوده و هست. از این میان من دو نمونه را که گمان می کم به این بحث کمک خواهند کرد انتخاب می کنم.

انتقاد اول ناظر به پایبند نبودن حاکمیت به قانون و قواعد دموکراتیک (در اینجا صرفا به معنای قانونمند) عرصه سیاست است. بر کسی پوشیده نیست که قانون اساسی جمهوری اسلامی، علی رغم تمامی ضعف ها و کاستی هایش، در عمل توسط حاکمیت به رسمیت شناخته نمی شود. ظرفیت های مغفول مانده قانون اساسی به جای خود؛ بسیاری از اعمال حاکمیت در تضاد کامل با قانون اساسی است. در عرصه بین الملل نیز وضعیت نسبتا مشابهی برقرار است؛ حاکمیت تا جایی که امکان آن را داشته باشد از قواعد جهانی تخطی کرده و آنها را بازیچه قرار می دهد. در کل می توان گفت اگر یکی از اعمال حاکمیت، با قانونی از قوانین داخلی و یا قواعد بین المللی مطابقت داشته باشد، ریشه این تطابق از دو حالت خارج نیست: یا پایبندی به قانون مورد بحث به منفعت حاکمیت بوده و یا تخطی از آن برای حاکمیت مقدور نبوده است. بدین ترتیب چندان بی پایه نیست که ادعا کنیم در این حاکمیت اراده ای برای پایبندی به قوانین وجود نداشته و ندارد.

دومین انتقاد وارد به حاکمیت، ایجاد تصاویر سیاه سفید از جهان پیرامون است. تصاویری که نمونه های آن هم در داخل دیده می شوند و هم در خارج. در ادبیات حاکمیت خاکستری معنایی ندارد؛ همه یا با حاکمیت اند (سفید) یا علیه آن (سیاه). شاید چنین دیدگاهی زمانی برای بهره برداری های ویژه در شرایطی خاص پدید آمده بود، اما امروز و به دنبال سال ها تکرار، این دیدگاه نادرست به جهان نه تنها در توده هوادارن حاکمیت نهادینه شده، بلکه به نظر می رسد بسیاری از سران حاکمیت، خود نیز تحت تاثیر القائات خود آن را پذیرفته اند. (ماجرای ملانصرالدین را به یاد بیاورید) تا زمانی که چنین دیدگاهی همچنان در سطح حاکمیت و یا توده قابل توجهی از مردم رایج باشد، گفت و گوی سازنده و توافق بر سر مشترکات امکان پذیر نیست چرا که شما یا کاملا باید همرنگ حاکمیت شوید و یا کاملا در تضاد با آن قرار گیرید.

با این مقدمه به سراغ دستاوردهای احتمالی گفت و گوی غرب با حاکمیت می روم. سال ها است که جمهوری اسلامی از جانب کشورهای غربی مورد تحریم قرار گرفته و می گیرد. این تحریم ها بنابر شرایط گوناگون دچار شدت و ضعف شده، اما هیچ گاه به صورت کامل برطرف نشده اند. اولین و ساده ترین نتیجه چنین تحریم هایی کاهش روابط بین المللی ایران با دیگر کشورهای جهان بوده است. مسئله ای که به نوبه خود سبب کاهش عقد قراردادهای متقابل با کشورهای جهان، و بی اهمیت شدن لزوم پایبندی به قوانین رایج عرصه بین الملل شده است. به زبان ساده تر، کشوری که اصولا با کسی رابطه ای ندارد دلیلی هم ندارد که آداب و اصول رابطه را یاد گرفته و یا تمرین کند. معدود روابط پایدار بین المللی ایران در این مدت نیز نه بر پایه اصول متداول و عقلانی روابط دوجانبه، که تنها بر پایه مصلحت های استراتژیک و یا تبلیغاتی شکل گرفته است.

یک قاعده جهانی می گوید کشورهایی که گسترده ترین روابط را دارند بیش از دیگران از این منظر آسیب پذیر تلقی می شوند. به طور مثال، اعمال تحریم بر افغانستان در دوران حکومت طالبان تقریبا موضوعی بی معنی بود چرا که اساسا طالبان با کسی رابطه ای نداشت که بخواهد از قطع آن هراسان شود. در برابر اگر بر فرض روزی جهان به این نتیجه برسد که کشور فعالی مانند آلمان را تحریم کند، احتمالا ظرف تنها چند روز کل اقتصاد این کشور متلاشی شده و حاکمیت آن در معرض سقوط قرار می گیرد*. (ضرب المثل هرکه بامش بیش برفش بیشتر را به خاطر بیاورید) حال با پذیرش این قاعده به خوبی می توانیم درک کنیم اگر کشوری بخواهد لزوم پایبندی به قوانین و قواعد بین المللی را درک کند، در ابتدا باید از سوی جامعه جهانی به گسترش روابط ترغیب شود. در صورت پدید آمدن این روابط، این کشور نیز به مرور ناچار خواهد شد قواعد بین المللی را رعایت کند تا از آسیب هایی که یک کشور دارای روابط بین الملل را تهدید می کند در امان بماند؛ رعایت مداوم قوانین بین المللی خود بهترین تمرین برای رفتار قانون مند و در نتیجه تکرار عملکردی مشابه در داخل کشور خواهد بود.

حتی اگر بخواهیم از جنبه دیگری به این گسترش روابط بین الملل نگاه کنیم می توانیم به یاد بیاوریم که بخش عمده ای از این قوانین بر پایه رعایت قواعد دموکراتیک و احترام به حقوق شهروندی در داخل هر کشور بنا شده است. به بیان دیگر امروزه حکومت هایی از توان تاثیرگذاری بیشتر در عرصه بین الملل برخوردار هستند که در داخل کشور خود از مشروعیت بالاتری برخوردار باشند. کشوری که مدام از سوی سازمان های دیده بان حقوق بشر، به نقض این قوانین متهم شود نمی تواند به ادامه نقش فعال و تاثیرگذار بین المللی امیدوار باشد؛ بلکه ناچار است دست کم در ظاهر هم که شده افکار عمومی جهان را متقاعد و آرام سازد. در مقابل و باز هم به صورت نمونه، رهبری کره شمالی که کشورش کمترین ارتباط را با جامعه جهانی دارد دلیلی ندارد که برای ارضای افکار عمومی جهانیان تغییری در شیوه های رفتاری خود با شهروندانش پدید آورد.

بدین ترتیب من گمان می کنم جامعه جهانی، با گسترش روابط خود با حاکمیت ایران و لغو تحریم های کنونی می تواند به اجتماعی شدن کودک گوشه گیر و منزوی ایران کمک کرده و چشم انتظار تلاش این کودک جمع گریز و پرخاشجو برای یادگرفتن قوانین، قواعد و حتی ادبیات درخور جامعه جهانی باشد. بالا رفتن سطح تماس حاکمیت با جامعه بین المللی بدون تردید به بالا رفتن نیاز پاسخگویی به افکار عمومی جهانیان منجر خواهد شد، که این مسئله در هر حالتی پسندیده و سودمند است.

اما با نگاهی به انتقاد دوم وارد بر حاکمیت، شاید بتوان پذیرفت که بخش عمده ای از تصویر سیاه و سفید ایجاد شده از جامعه جهانی، نه به دلیل خیال پردازی ها و رویاسازی های حاکمیت ایران، بلکه به واقع برگرفته از واکنش های جهانی باشد. اگر کشور شما 30 سال در تحریم به سر برد، چندین بار مورد حمله و یا دست کم سوءقصد واقع شود و حتی در زمانی که ندای «گفت و گوی تمدن ها» سر می دهد باز هم در «محور شرارت» قرار گیرد، چندان عجیب نیست که شما دنیای بیرون را تیره رنگ و اهریمنی تصور کنید.

دشمن تراشی و نزدیک جلوه دادن خطر هجوم و دخالت بیگانگان در کشور، یکی از ساده ترین و اولیه ترین ابزارهای حکومت های دیکتاتوری برای مشغول نگه داشتن افکار عمومی و سرپوش گذاردن بر ضعف های داخلی است. حال که حاکمیت ایران خود ظرفیت و بستر مناسب برای چنین رویکردی را داراد، چرا جامعه جهانی باید خوراک چنین سناریویی را فراهم آورد؟ تا زمانی که حاکمیت بتواند به هواداران خود القاء کند که «شیطان بزرگی» مانند آمریکا، استعمار پیر و حیله گری مانند انگلستان و «ام الفسادی» چون اسراییل در بیرون از مرزهای این کشور وجود دارند که روز و شب، تنها و تنها در صدد فتنه انگیزی و آسیب رساندن به کشور ما هستند، طبیعی است امکان وابسته خواندن هرگونه صدای مخالفی به یکی از این شیاطین وجود دارد. اصولا ایجاد تصویری سیاه و سفید از دنیای خارج، بلافاصله وقوع تصویری سیاه و سفید از دنیای داخل را به همراه خواهد داشت. شهروندان تحت حاکمیت ایدئولوژیک و «سیاه و سفیدبین»، یا با تفاسیر حاکمیت از جهان بیرون همراه می شوند و یا در تضاد با آن قرار می گیرند. اگر با چنین تفاسیری از جهان همراه شوند طبیعی است که هر مشکل و ضعفی را باید ناشی از فتنه انگیزی «صهیونیسم» بین الملل و «امپریالیسم» جهانی بدانند و هیچ گاه در برابر کاستی ها از حاکمیت خود انتظار پاسخ گویی نداشته باشند. در صورتی هم که با چنین رویکردی همراه نباشند، به سادگی به همکاری با آن و یا فریب خوردگی متهم می شوند و خود نیز در فهرست سیاه رنگ قرار می گیرند.

با چنین وصفی، گسترش روابط جهانی با حاکمیت فعلی ضربه دیگری به ساختار نامیمون شکل گرفته وارد خواهد ساخت. اگر سران این حاکمیت که خود بزرگترین طراحان تصاویر سیاه و سفید از جهان هستند در کنار دیگر سیاست مداران جهانی قرار گرفته و با آنها بر سر یک میز به گفت و گو بنشینند بدون تردید توصیف «دو رنگ» از جهان واقعیات بسیار سریع متلاشی خواهد شد. حاکمیت نمی تواند همچنان تاکید کند که دیگر کشورها اهریمنانی ذاتا پلید هستند، چرا که با این اهریمنان دست دوستی داده و وارد مذاکره شده است. در نتیجه تصاویر ایدئولوژیک گذشته به ناچار باید با تصاویر واقع گرایانه تری جایگزین شود؛ تصاویری که بیشتر به خاکستری شباهت دارند و گفتمان ناشی از آنها می پذیرد که هیچ کس بد مطلق و یا خوب مطلق نیست. ترویج متناظر چنین رویکردی در داخل کشور، که بلافاصله و به صورتی غیرقابل اجتناب در پی اصلاح روی کرد بین المللی ایجاد خواهد شد، به اصلاح وضعیت داخلی کشور و واقع گرا شدن سیاست های داخلی منجر خواهد شد.

بدین ترتیب و به گمان من، لغو تحریم های بین المللی و گسترش رابطه جامعه جهانی، هر دو می توانند ضرباتی کاری به ساختار نامطلوب حاکمیت فعلی کشور وارد سازند. واقع بین شدن سیاست و محدود شدن حاکمان به پذیرش قواعد جهانی بزرگترین کمک هایی هستند که غرب، با پرداخت کمترین هزینه می تواند به جنبش سبز ایران هدیه کند.

پی نوشت:
* مقایسه کنید با چهار قطع نامه ای که شورای امنیت علیه ایران صادر کرد، اما تقریبا هیچ تاثیری در روند حرکتی حاکمیت نداشت.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۰/۱۳۸۸

بدفرجامی های غیرتمندی

حرف حساب دست به ابتکار جالبی زده است. معرفی و انتقاد از مفاهیمی که طی سی سال گذشته و به دنبال آموزه های نادرست دستگاه ایدئولوژیک جمهوری اسلامی در جامعه ما نهادینه شده و به بخشی از فرهنگ ما بدل شده است. این ابتکار آنقدر برایم جالب بود که شاید حتی اگر از من هم برای ادامه این بحث دعوت نمی کرد باز هم چنین یادداشتی را می نوشتم. اما مفهومی که من می خواهم به آن بپردازم، لزوما به دلیل تبلیغات جمهوری اسلامی در کشور ما فراگیر نشده است، بلکه تاریخچه ای دیرینه و شاهد چندهزار ساله دارد: «غیرت»، این مفهوم رایج با بار معنایی کاملا مثبت و «ارزشی» در جامعه ما که گمان می کنم در هر نقطه متمدنی از جهان ترجمه ای جز «تعصب» و نگاه متصلبانه و غیرعقلانی نداشته باشد.

غیرت همان چیزی است که خون ما را به جوش می آورد؛ رگ های گردن را متورم می کند؛ سفیدی چشم ها را به سرخی می زند؛ جریان عادی خون به مغز را مختل می کند و در نهایت نقش عقلانیت و منطق را در اتخاذ یک تصمیم کم رنگ می سازد. غیرت یعنی نشان دادن یک واکنش مطابق با دستورالعمل های ثبت شده و سنتی، و نه بر پایه استدلال های منطقی و درک شرایط زمانی و مکانی. فرد با غیرت کسی است که تحت هیچ شرایطی و با هیچ استدلال و منطقی نمی توان نکته ای خارج از تعاریف مشخص و پیش فرض های ذهنی اش را به او قبولاند. چنین فردی با شما بحث نمی کند و اگر هم بحث کند نتیجه ای جز آنچه را از پیش انتخاب کرده نمی پذیرد چون او با غیرت است؛ هویت او در غیرتش تعریف شده و غیرتش همان تعاریفی است که از پیش مشخص شده و او آنها را نپذیرفته، بلکه یکجا کسب کرده است.

برای فرد غیرتمند «مصلحت سنجی» یک ویژگی منفی، شاید در حد ننگی غیرقابل جبران است. وی انسان های مصلحت سنج را افرادی «ترسو» قلمداد می کند و اعمال «غیرتمندانه» خود را در صورتی که به خسارت و آسیب منجر شود «شجاعانه» می پندارد. تلاش او برای هرچه شجاعانه تر عمل کردن، به مرور به هرچه «نسنجیده»تر عمل کردن می انجامد و نتیجه روز به روز فاجعه بارتر می شود. دست کم امروز و در شرایط جامعه نیمه سنتی ایران، فجایع کاملا رایجی نظیر قتل های ناموسی و حتی سیاست های غیرمنطقی بین المللی دولتمردان می توانند به خوبی سرانجام افراط در ترویج فرهنگ «غیرتمندی» را برای ما آشکار کند. فرهنگی که هم می تواند و هم باید به مرور با «عقلانیت» و «خردمندی» جایگزین شود.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۱۱/۱۳۸۸

موسوی نقطه تعادل جنبش سبز است

مجتبی سمیع نژاد خطاب به «رییس جمهور موسوی» نامه ای نوشته است. نامه مجتبی از نگاه من درد دل بسیاری از حامیان و فعالان جنبش سبز است که در قالب پرسشی انتقادی مطرح شده. از آنجا که هم به اهمیت موضوع این نامه باور دارم و هم شیوه بیان آن را کاملا منصفانه و اصولی می دانم، از نگاه خود پاسخی برای این دغدغه می نویسم؛ شاید گسترش این بحث و ورود دیگر دوستان به آن برای همه ما مفید باشد.

بدون مقدمه می گویم که از نگاه من موسوی رهبر جنبش سبز نیست؛ در واقع نه منصفانه است و نه واقع بینانه که رهبری جنبشی چنین فراگیر و مدرن را در یک فرد خلاصه کنیم. در عین حال نباید فراموش کرد که شخص موسوی نیز چنین دیدگاهی ندارد و بارها بر این مسئله تاکید کرده؛ در واقع تکرار امضاهایی نظیر «برادر شما» در پایان بیانیه های موسوی تلاشی است برای جلوگیری از همه گیر شدن اصطلاح «رهبری» جنبش. اما من به این هم باور دارم که موسوی بهترین «نقطه تعادل» جنبش سبز است. جنبشی که از پایین ترین اقشار جامعه ایرانی گرفته تا ثروت مندترین آنها، از مذهبی ترین لایه های جامعه سنتی گرفته تا مدرن ترین بخش های آن را شامل می شود و نه تنها جمهوری خواهان، که حتی سلطنت طلب ها و مجاهدین را هم تا حدودی با خود همراه ساخته است. موسوی خود در این باره می گوید: «اتخاذ رویکردی اجتماعی (و نه صرفاً حکومتی) برای حل مسئله به ضرورتی اجتناب‌ناپذیر تبدیل شده است... اساس چنین رویکرد متفاوتی، پذیرش واقعیت تعدد و تنوع باورها و نگرش‌های موجود در خانواده بزرگ، باستانی و خداجوی ایران زمین است»(1).

می دانیم هر کلامی که از دهان موسوی خارج شود و یا هر نامه ای که به نام وی منتشر شود زیر ذره بین میلیون ها نگاه کنجکاو قرار می گیرد. هر کس می خواهد پاسخ خود را از میان واژه های میرحسین بیاید؛ یکی هنوز تردید دارد به جنبش سبز بپیوندد یا نه؛ دیگری مشتاق است تا هرچه سریع تر جنبش به پیروزی نهایی دست یابد؛ بسیاری داغ دار شده اند و انتظار دارند تا از میان کلام موسوی برای خود تسکینی بیابند و گروهی حق خود را از دست رفته می دانند و امیدوارند موسوی دهانی باشد برای فریادهای خفه شده آنها؛ از همه این ها گذشته؛ بسیاری نیز منتظرند تا از لا به لای کلام موسوی مطلبی و دست مایه ای جهت تخریب وی و یا کلیت جنبش سبز بیابند. در مرحله ای که ما قرار داریم دیگر اهمیتی ندارد که کدام یک از این گروه ها در اکثریت هستند؛ دیگر مهم نیست که چه کسانی از ابتدا با جنبش سبز همراه بودند و یا چه کسانی بیشترین هزینه را برای پیشرفت جنبش پرداخت کرده اند؛ تمامی ایرانیان برای موسوی مخاطبان یکسانی هستند چرا که او به درستی اعتقاد دارد: «ما اگر صرفاً در یک انتخابات شرکت کرده بودیم برخورداری از حمایت اکثریت مردم برایمان کافی بود. اما در یک حرکت عظیم اجتماعی، اکثریت تنها زمانی به پیروزی می‌رسد که به اجماع نزدیک شود و آن گاه از مشروعیتی غیرقابل‌مقاومت برخوردار خواهد شد که توجه خود را نسبت به دغدغه‌ها و حقوق کسانی که امروز یا فردا ممکن است متفاوت با او بیندیشند و در اقلیت قرار گیرند به اثبات برساند».

از نگاه من مسئله این نیست که در تعریف ذات این جنبش از چه واژه هایی استفاده کنیم؛ من باور دارم که اگر به واقع ما ذات جنبش را حرکتی دموکراتیک و آزادی خواهانه می دانیم نباید در بند واژگان قرار گیریم، بلکه باید در عمل چنین آرمان های ارزشمندی را به اجرا بگذاریم. جدال های دایم بر سر نام ها و الفاظ نتیجه ای جز تفرقه و تحلیل جنبش ندارد، حال آنکه تنها راه بقا و دوام جنبش ما حفظ اتحاد کنونی و تلاش برای جذب روز افزون اقشار دیگر اجتماع است. از نگاه من بحث و جدل بر سر شعار «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» امروز هیچ معنایی ندارد؛ جدایی دین از عرصه حکومت قطعا خواسته من هم هست اما من این خواسته را با محمود احمدی نژاد یا سیدعلی خامنه ای مطرح نخواهم کرد؛ من این خواسته را برای تصمیم گیری در دولت آینده نگاه خواهم داشت؛ زمانی که در حکومت آینده احزاب بار دیگر شکل بگیرند من به حزبی خواهم پیوست که به جدایی دین و حکومت اعتقاد داشته باشد؛ اما نه جنبش سبز ما یک حزب سیاسی است و نه ما در حال قانون نویسی برای حکومت آینده؛ باز هم به تعبیر میرحسین اشاره می کنم که «در یک حزب تأکید بر بیشترین همفکری و وحدت حداکثری در عقاید است، حال آن که راه ما به عنوان مسیری که تجدید و تقويت هويت ملی را هدف گرفته، بر وحدت حول حداقل نکات مشترک تکیه می‌کند؛ مجموعه‌ای پیام‌محور و متشکل از تمامی سازوکارهای مدنی کوچک و بزرگ که در مسیر خود هدفی مشترک را انتخاب کرده‌اند».

میرحسین ویژگی های این «حداقل نکات مشترک» را نیز به خوبی تشریح کرده است: «تعادل طلايي ويژگي مهم اين شعار و آرمان است، به صورتي كه اگر بر آن بيفزاييم چه بسا كساني كه نتوانند يا نخواهند با آن همصدا شوند، و اگر از آن بكاهيم چه بسا قشرهايي كه اميدهاي خود را در آن نيابند». من چنین تعبیری را دلیلی دیگر بر مدعای خود می دانم؛ ادعایی که میرحسین را نقطه تعادل جنبش می خواند: او آنچنان پیشرو است که جامعه سنتی از همراهیش بیم و هراسی نداشته باشد و در عین حال آنچنان محافظه کار است که نیروهای مدرن و پیشتاز را از خود ناامید نکند. در چنین شرایطی، ما (من و هر کسی که مانند من ادعا می کند آرمان هایی مدرن و دموکراتیک دارد) حق نداریم از موسوی انتظار داشته باشیم یک شبه تمامی چهارچوب هایی را که تاکنون به آنها اظهار وفاداری کرده است متلاشی کند. اساسا میرحسین پیش از انتخابات توانست با شعارهایی نظیر «بازگشت به آرمان های انقلاب» و یا «احیای دوباره قانون اساسی» جنبش سبز خود را پایه ریزی کند و به اعتراف هر ناظر منصفی بیشترین آرای انتخابات را به خود اختصاص دهد؛ حال و در شرایطی دشوارتر که وی و همه فعالان جنبش سبز نیازمند پیوستن نیروهای جدید به این جنبش هستند چگونه می توان از موسوی انتظار داشت که به زیرساخت های جنبش سبز پشت پا بزند؟ آیا اگر طیف مدعی روشنفکری جنبش توانایی درک شرایط و تطبیق دادن خود با آن را نداشته باشد، می توانیم از طیف سنتی تر و یا کم سوادتر توقع داشته باشیم چنین کاری کند؟ اگر در پاسخ به این پرسش مردد هستید اجازه بدهید باز هم پاسخ میرحسین به آن را با هم مرور کنیم: «نمی‌توان از جامعه‌ای که بخش قابل توجهی از آن دچار جبر نان و از تأمین نیازها اولیه خود ناتوان است انتظار مشارکت گسترده در فرآیند توسعه سیاسی را داشت».

در نهایت تنها به تکرار تاکیدگونه بر این واقعیت آشکار می پردازم که اگر قرار بود موسوی زیر بار حکومت ولایی و یا جمهوری اسلامی (با تعبیر و تعریفی که همه ما به خوبی شناخته ایم) برود، هیچ گاه در 22خرداد ماه 88 کودتایی رخ نمی داد. موسوی مردی است که اعتقاد دارد «در قانون اساسی برای اداره برخی از شئون کشور راهکارهایی ارائه شده است که شاید زمانی پاسخگوی مقتضیات جامعه و جهان ما نباشد» و روشنفکری آزادی خواه است که باور دارد «جامعه‌ای که از آزادی‌ها و آگاهی‌های اساسی محروم شود در تأمین معیشتی که لیاقت آن را دارد نیز درمی‌ماند و حتی در عهد درآمدهای افسانه‌ای، به پیشرفتی بیشتر از صدقه‌پروری و واگذار کردن اختیار بازار و اقتصاد ملی خود به بیگانگان نائل نمی‌شود». در عین حال نیز او فردی است با یکی از دشوارترین مسوولیت های تارخی کشور ما؛ مسوولیت به سرانجام رساندن بیش از یک قرن جنبش دموکراسی خواهی در ایران. البته این مسوولیت تنها شامل حال موسوی نیست، بلکه تک تک ما را در بر می گیرد و از همین رو است که من باور دارم هر یک از ما نیز باید به مانند میرحسین تلاش کنیم تا خواسته ها و آرمان های خود را در ظرف امکان شرایط اجتماعی جامعه خود قرار دهیم؛ این به هیچ وجه به معنای کوتاه آمدن از آنچه بدان باور داریم نیست، بلکه تنها به معنای تلاش برای برداشتن گام هایی متناسب برای «آهسته و پیوسته» رفتن است.

پی نوشت:
1) تمامی نقل قول های موسوی از بیانیه شماره 11 وی گرفته شده است.
پیش از این نیز در چند پست در مورد بیانیه شماره 11 نوشته بودم. گمان می کنم مرور چندین باره این بیانیه هر ابهامی را در مورد عملکرد موسوی از میان بر می دارد و بهترین پاسخ به پرسش چه باید کرد؟ را پیش روی ما قرار می دهد.

* مشکل فیلترینگ جمهوری اسلامی کم بود، حالا Blogger هم گیر داده که این وبلاگ غیرمجاز است! به قول معروف:

نه در مسجد گذارندم که رندی . . . . نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است . . . غریبم، سائلم، آن ره کدام است؟

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۰۷/۱۳۸۸

بر گور خود نرقصیم!

این مطلب را در پاسخ به یادداشت دوستی می نویسم که معتقد است جنبش دانشجویی «بی پدر شده»، و اتفاقا چنین پیشامدی را میمون و خجسته می داند. یادداشتی که گمان می کنم برپایه دو پیش فرض نادرست، یک نتیجه گیری نادرست تر را عرضه کرده است. از نگاه من بخش اول ادعای این یادداشت، یعنی «بی پدر شدن جنبش دانشجویی» ناشی از شناخت نادرستی است که نسبت به انجمن های اسلامی دانشجویان، و در درجه ای بالاتر دفتر تحکیم وحدت وجود دارد. اندیشه ای که گستره نفوذ و عملکرد این تشکل های دانشجویی را نشانه ای از «پدرخوانده» بودن آنها می داند. چنین شناختی نمی تواند تقدم و تاخر علت و معلول را درک کند؛ در نتیجه توانایی گسترده انجمن های اسلامی در برقراری ارتباط با دانشجویان و همچنین پایداری این تشکل ها طی چندین دهه فعالیت را، نه ناشی از عملکرد صحیح و قدرت تطابق با خواست های دانشجویان، که ناشی از وجود یک مافیای پنهان تصور می کند.

انجمن های اسلامی دانشجویان نزدیک به 60 سال است که در دانشگاه ها فعالیت می کنند. 60 سالی که طی آن شرایط سیاسی و اجتماعی کشور دستخوش تغییرات بنیادینی شده، با این حال این تشکل ها نه تنها همچنان پابرجا باقی مانده اند، بلکه مدت ها است که حرف اول و آخر را در میان تمامی جریانات دانشجویی می زنند. این حقیقت غیرقابل انکار را اگر بخواهیم در چهارچوب تئوری توطئه و با نگاهی متوهمانه بررسی کنیم، طبیعی است که به نتیجه ای جز وجود یک باند مافیایی در داخل جنبش دانشجویی نخواهیم رسید. نتیجه ای که ناچارمان می سازد بپذیریم این حرکات جنبش دانشجویی است که با تصمیمات و خواسته های اعضای انجمن ها و یا نمایندگان دفتر تحکیم هماهنگ می شود و نه بلعکس. این درست همان چیزی است که من آن را ناتوانی در درک تقدم و تاخر علت و معلول می خوانم.

اندیشه ای که هیچ آشنایی ملموسی با شیوه عملکرد انجمن های اسلامی ندارد، نمی تواند درک کند که راز بقای این تشکل ها، نه منحرف کردن افکار جامعه دانشجویی به سوی امیال خود، که هماهنگ سازی منش و خواسته های تشکل با مقتضیات جامعه و فضای دانشگاه است. اساسا ساختار این تشکل ها که ساختاری از پایین به بالا است امکانی غیر از این را فراهم نخواهد ساخت. تجربه نیز به خوبی ثابت کرده که اگر هم به هر علت –از جمله اعمال فشارهای دولتی و حکومتی در ساختار انجمن ها-، این ساختار پایین به بالا دستخوش تغییر شود، این تشکل ها بلافاصله از چرخه تاثیرگذاری در فضای دانشگاهی حذف خواهند شد. نمونه چنین اتفاقاتی در انجمن های سازمان دهی شده از جانب دولت کاملا آشکار است، انجمن هایی که از نگاه دانشجویان یک شعبه دیگر از دفتر بسیج هستند و هیچ گونه مشروعیت و مقبولیتی در فضای دانشگاهی ندارند. در نهایت باید بگویم آنچه که از جانب برخی «دعوی پدرخواندگی» بر جنبش دانشجویی تلقی می شود در واقع چیزی نیست جز نمایندگی کردن برآیند خواسته های دانشجویان از مجرایی سازمان دهی شده. خواسته هایی که از بطن جامعه دانشگاهی و توسط خود دانشجویان به ساختار انجمن ها آورده می شود و در تنور کار منظم و تشکیلاتی این نهادها به ابزاری پخته برای ادامه حیات جنبش دانشجویی بدل می گردد.

اما نگارش یادداشتی همچون «جنبش دانشجویی بی پدر شد»، علاوه بر شناخت نادرست از عملکرد انجمن های اسلامی، نیازمند یک درک نازل از معنای «آزادی» نیز هست. تصوری که تعریف آزادی را با «آنارشیسم» خلط می کند و برای دست یابی به «رهایی» از قیود بندگی، خود را ملزم به رهایی از هرگونه چهارچوبی می داند. چنین تفکری است که در چهره ای بی نقاب، با وجود هرگونه حزب، گروه، تشکیلات، سندیکا و نهاد صنفی و مدنی در جامعه مخالفت خواهد کرد؛ چرا که در تقلیل معنای آزادی به آنارشیسم هرگونه نظمی را با قیدی از قیود بندگی مترادف می سازد. با چنین دیدگاهی است که می توان نوشت: «تظاهرات 6 مهر سال 88 در دانشگاه تهران تجربه ای متفاوت بود. تجربه ای شیرین از بی پدر شدن و رها شدن یک جنبش. تظاهراتی که در آن هیچ سردسته ای نیست. هیچ بیانیه ای خوانده نمی شود. هیچ گروه و دسته دانشجویی با گروه و دسته دانشجویی دیگری برای پدر خواندگی جنبش یا بخوانید (تجاوز به رحم جنبش) رقابت نمی کند» و یا ادامه داد «این جنبش رهایی بخش است. چون خود را به مثابه یک "ظرف تهی رهاننده" معنا کرده است. سایه هیچ پدری بالای سر این جنبش نیست».

خوشبختانه (و شاید هم متاسفانه) فضای امروزی جامعه ما به خوبی با نتایج چنین دیدگاهی آشنا است. محمود احمدی نژاد در یک «لطف تاریخی» به مردم ایران، سرانجام نابودی نهادهای مرجع اجتماعی را خیلی زودتر از آنکه هر کس می توانست تصورش را بکند به ما نشان داد. مردی که بزرگترین افتخارش وابسته نبودن به هیچ حزب و گروه و دسته ای است از بدو روی کار آمدن تیشه خود را برای نابودی ریشه احزاب و گروه های سیاسی و حتی اجتماعی کشور به کار انداخت. فشارهای دولت نهم نه تنها احزاب نیم بند و نوپای کشور را عملا از عرصه تاثیرگذاری در اجتماع خارج ساخت، بلکه نهادهای صنفی نظیر سندیکای شرکت واحد و یا آموزش و پرورش، انجمن های اسلامی دانشجویان، کمپین یک میلیون امضا و حتی NGOهای اجتماعی و یا محیط زیستی را هم بی نصیب نگذاشت. نتیجه عملکرد چنین تفکری است که جامعه ما را از مسیر شکل پذیری و اندام وار شدن باز داشته و بار دیگر به سوی توده ای شدن سوق می دهد.

حال درست در شرایطی که تمامی عقلا و صاحب نظران تنها راه بقا و پیروزی جنبش دموکراسی خواهی در ایران را تشکیل نهادهای مرجع اجتماعی و صنفی می دانند، پایکوبی در توهم نابودی یکی از ریشه دارترین این نهادها چه محلی از اعراب و عقلانیت می تواند داشته باشد؟ البته من به هیچ عنوان با چنین ادعایی که انجمن های اسلامی پایگاه خود را در دانشگاه ها از دست داده اند موافق نبوده و نیستم؛ با این حال گمان می کنم اگر هم بر اثر فشارهای دولت کودتا، توان تشکیلاتی این نهادها رو به ضعف گذاشته باشد، باید جامعه دانشجویی هرچه سریعتر دست به کار شود و به هر طریق ممکن به بازسازی آخرین نهادهای سازمان یافته در جنبش دانشجویی بپردازد.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۳۰/۱۳۸۸

بیانیه موسوی (بخش چهارم و پایانی): چه باید کرد جنبش سبز

به تازگی مقاله ای از سعید حجاریان خواندم که پس از اعترافات وی در دادگاه بار دیگر مورد توجه قرار گرفته بود. «ساخت اقتدار سلطانی؛ آسیب پذیری ها؛ بدیل ها»* همان نظریاتی است که حجاریان در دادگاه ناچار شد از بیانشان عذرخواهی کند. در آینده شاید بیشتر در مورد این مقاله بنویسم، اما فعلا تنها مطالعه آن را توصیه می کنم چرا که به گمان من با خواندن این مقاله می توان دید بهتری نسبت به «چه باید کرد»؟ میرحسین در بیانیه یازدهم پیدا کرد. در اینجا به صورت خلاصه یادآوری می کنم که برپایه مقاله یاد شده، نظام های سلطانی (نوپاتریمونیال) تمامی ساختارهای مدنی جامعه خود را از بین می برند؛ احزاب، سندیکاهای مختلف و حتی مطبوعات مستقل را. در نتیجه جامعه از حالت اندام وار خود خارج شده و توده ای بی شکل می شود. حاصل کار چنین نظامی با چنین جامعه ای یک انقلاب توده ای، نظیر آنچه در سال 57 رخ داد خواهد بود. ناگفته پیدا است از یک انقلاب توده ای و یک جامعه بی شکل که هیچ نهاد مرجعی در آن وجود ندارد نمی توان انتظار عملکردی قابل پیش بینی، و یا آنچه تاریخ می تواند نام «معقول» بر آن بگذارد داشت. این آسیبی است که جامعه امروزی ما را نیز بار دیگر تهدید می کند.

از زمان روی کار آمدن دولت نهم، نظام به صورت روز افزون عرصه را بر نهادهای جامعه مدنی تنگ کرده و می کند. سندیکاهای مستقل کارگری، تشکل های مستقل دانشجویی، NGOها، احزاب، فعالین حقوق زنان، فعالین حقوق بشر و حتی فعالین محیط زیست، هیچ کدام از جانب نظام پذیرفته شده نیستند. اینها همه مراجعی هستند که می توانند جامعه بی شکل ما را شکل داده، از حالت توده ای خارج سازند؛ به همین نسبت ضعف و یا نبود چنین نهادهایی جامعه ما را توده ای و یا در تعبیری «ژله ای» خواهد ساخت. چنین جامعه ای به همان میزان که مستعد طغیان های ناگهانی است، آمادگی فریب خوردن و یا منحرف شدن از مسیر خود را نیز دارد. (البته یک جامعه توده ای اساسا مسیر مشخصی ندارد که بتوان ادعا کرد زمانی از آن مسیر منحرف شده؛ تعبیر منحرف شدن را تنها با پذیرش این پیش فرض می توان پذیرفت که در مقاطعی کوتاه، اکثریت جامعه به دنبال هدفی مشترک به حرکت درآمده باشند).

به گمان من، از بیانیه یازدهم میرحسین چنین برمی آید که وی چنین خطری را به خوبی حس کرده و در صدد مرتفع سازی آن است. موسوی که بارها –از جمله در همین بیانیه یازدهم- تاکید کرده در حال حاضر پتانسیلی کم نظیر در جامعه ما به وجود آمده است، از آن بیم دارد که این پتانسیل به دلیل وجود نداشتن نهادهای مرجع، در جامعه ای توده ای و بی شکل هدر رود؛ به همین دلیل است که وی بهترین پاسخ به پرسش چه باید کرد؟ را متمرکز ساختن این پتانسیل بر شکل دهی جامعه توده ای می داند؛ ضرورتی که خود با عنوان «تقویت شبکه اجتماعی» از آن یاد می کند: «آنچه اینک در جامعه ما نقش‌آفرینی می‌کند شبکه اجتماعی خودجوش و توانمندی است که در میان بخش وسیعی از مردم شکل گرفته و نسبت به پایمال شدن حقوق خود معترض است. این شبکه دارای ویژگی‌های منحصر به فردی است که به هنگام تصمیم‌گیری در مورد راه‌حل‌ها و اقدامات آتی، باید به آنها توجه کرد. آنچه اينجانب در پاسخ به سوال چه بايد كرد پيشنهاد مي‌كنم تقويت و تحكيم اين شبكه اجتماعي است».

موسوی که به خوبی می داند در شرایط امروزی جامعه ما امکان تشکیل حزب یا سندیکا وجود ندارد، راه حل جایگزین کردن هسته های کوچک تر (حتی در حد جمع های خانوادگی) را ارایه می کند؛ هسته هایی که به تعبیر وی «انحلال آنها امکانپذیر نیست، زیرا به معنای انحلال جامعه است». بدین ترتیب می توان امیدوار بود هم از توده ای شدن جامعه جلوگیری کنیم و هم از دور باطل سرکوب نهادهای مرجع توسط حاکمیت رهایی یابیم. از سوی دیگر، نقطه قوتی که موسوی برای چنین ساختاری بر می شمارد، غیر هرمی بودن آن است. به این معنا که جنبش ما با تعداد هسته های بسیار زیاد و جزیره مانند دیگر هرمی نیست که از راس خود (یعنی رهبری جنبش) فرمان گرفته و به بدنه انتقال دهد؛ جنبش های هرمی همواره در برابر این خطر که رهبری آنها مورد حمله و یا سرکوب قرار گیرد آسیب پذیر هستند؛ اما اگر جنبش به صورت مجمع الجزایری از هسته های مستقل شکل پذیرد، دیگر حتی برخورد با چهره های شاخص جنبش به کلیت آن آسیب جدی وارد نمی سازد. (این دقیقا همان نقطه قوتی است که برخورد کودتاچیان با سران احزاب اصلاح طلب در دادگاه های فرمایشی را بی اثر ساخت)

اما ظرفیت های جامعه، حتی در صورتی که با چنین طرحی تقویت و سازماندهی شده باشد به خودی خود قادر به ایجاد تحول نخواهد بود؛ میرحسین موفقیت چنین جامعه ای را مشروط بر آن می داند که «ظرفیت‌های این شبکه از طریق توافق بر روی یک آرمان بزرگ به فعلیت برسد». وی ادامه می دهد: «ما زمانی موفق به برقراری ارتباط موثر با یکدیگر خواهیم شد که در شعاری مشترک همصدا شویم؛ شعاری دقیق و عمیق که قادر به تأمین خواسته‌های ما باشد». اینجا است که وی از تعبیر جالب «تعادل طلایی» استفاده می کند؛ تعبیری که پاسخ بسیاری از پرسش های منتقدینش را می دهد. منتقدینی که طیف رادیکالش وی را همچنان وابسته به شعارهای پوسیده و سنتی اوایل انقلاب و یا حرکت در چهارچوب جمهوری اسلامی متهم می کنند و محافظه کارانش وی را در شرف ساختارشکنی می بینند. پاسخ موسوی به هردوی این جریانات بسیار روشن است: «تعادل طلايي ويژگي مهم اين شعار و آرمان است، به صورتي كه اگر بر آن بيفزاييم چه بسا كساني كه نتوانند يا نخواهند با آن همصدا شوند، و اگر از آن بكاهيم چه بسا قشرهايي كه اميدهاي خود را در آن نيابند». به گمان من هر کدام از ما باید مدام این حقیقت را به خود یادآوری کنیم که «اگر صرفاً در یک انتخابات شرکت کرده بودیم برخورداری از حمایت اکثریت مردم برایمان کافی بود. اما در یک حرکت عظیم اجتماعی، اکثریت تنها زمانی به پیروزی می‌رسد که به اجماع نزدیک شود و آن گاه از مشروعیت غیرقابل‌مقاومت برخوردار خواهد شد که توجه خود را نسبت به دغدغه‌ها و حقوق کسانی که امروز یا فردا ممکن است متفاوت با او بیندیشند و در اقلیت قرار گیرند به اثبات برساند».

پی نوشت:

* متاسفانه به دلیل مشکلات اینترنتی نتوانستم لینک مقاله را پیدا کنم!

سه بخش قبلی این مطلب را با عناوین زیر بخوانید:

بخش اول: مرور اتفاقات و آخرین موضع گیری های موسوی

بخش دوم: تبیین جهان بینی جدید موسوی

بخش سوم: چه باید بخواهیم؟


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۴/۰۵/۱۳۸۸

دوراهی موسوی، دوراهی جنبش ما است

بیانیه شماره پنج میرحسین موسوی برایم بسیار پرمعنا بود؛ همان زمان به نظرم رسید که در این بیانیه نکته ای وجود دارد که می تواند ساعت ها و روزها در مورد آن سخن گفت؛ می توان آن را واکاوی کرد و عصاره 30 سال عمر جمهوری اسلامی را در آن یافت؛ افسوس که شتاب حوادث چنین فرصتی را برای آنان که در داخل کشور زندگی می کنند فراهم نساخت و نخواهد ساخت؛ با این حال امروز تحلیلی از «فرج سرکوهی» در مورد این بیانیه خواندم که بسیار برایم دلنشین بود؛ هرچند در بخشی از این تحلیل بی سبب سخن به درازا کشیده شده، اما گمان می کنم جناب سرکوهی به خوبی به بتن ماجرا پی برده و آن را تشریح کرده است.

گمان می کنم در حال حاضر دو راه پیش روی موسوی وجود دارد. آرامش نسبی چند روز اخیر به هیچ وجه برای من نشان دهنده فروکش کردن خشم و اعتراض عمومی نیست؛ اساسا خشمی که من می بینم دیگر به هیچ وجه قابل فروکش کردن نیست؛ تنها احتمال دارد برای مدتی به لایه های زیرین و ناپیدا کشانده شود؛ اما بدون تردید مجددا شعله ور خواهد شد و هرچه زمان این شعله ور شدن مجدد به درازا کشیده شود، شدت و طوفندگی آن نیز افزایش خواهد یافت. با این توصیف موسوی اگر بخواهد در کوتاه مدت تکلیف خود، و مردم را با نظام مشخص کند می تواند ظرف یکی دو روز آینده و پیش از آنکه شورای نگهبان نتیجه نهایی بررسی های خود را اعلام کند، صراحتا این شورا و تمامی مسوولین نظام را تهدید کند که در صورت تایید نتایج انتخابات، علاوه بر مردم تهران از مردم تبریز خواهد خواست که به خیابان ها سرازیر شوند.

شاید این پیشنهاد (نام بردن از مردم تبریز) بیش از حد جزیی به نظر برسد؛ اما دست کم من تردیدی ندارم که کاملا موثر خواهد بود و دامنه اعتراضات را چنان وسعتی خواهد بخشید که دیگر سرکوب آن، هرچند هم خونین که باشد امکان پذیر نخواهد بود. این پیشنهاد در شرایطی توجیه پیدا خواهد کرد که موسوی عزم نهایی خود را برای سرنگونی کامل دولت کودتا، ولو با پرداخت هزینه ای سنگین (کشته شدن صدها و هزاران هم وطن و حتی خود میرحسین موسوی) جزم کرده باشد. (گرفتن این تصمیم برای موسوی به معنای پذیرش حقیقت بزرگی است که جناب سرکوهی در نامه خود به تفصیل در باره آن سخن گفته است).

در حالت دیگر و به عنوان راهکار دیگری که پیش پای موسوی (من این شخص را رهبر جنبشی می دانم که خودش هسته اصلی و انگیزه مشترک راه اندازی آن نبوده است) قرار دارد، وی می تواند مبارزه طولانی مدت را در دستور کار خود قرار دهد. به این معنی که به جای سرنگونی دولت کودتا، وادار ساختن نظام به باز کردن مجدد راه های دموکراتیک تغییر را در دستور قرار دهد. در چنین حالتی وی می تواند دست کم یک برنامه سه ساله را در دستور کار قرار دهد تا امیدوار باشد در انتخابات مجلس نهم، فشارهای جنبش، نظام را به برگزاری یک انتخابات نیمه دموکراتیک و سالم وادار سازد. البته در چنین شرایطی لزوما راه های انتخاباتی تنها راه احقاق حقوق و مطالبات مردمی نخواهد بود و مقاومت ملی می تواند نظام را وادار به پذیرش خواست های مردمی، ولو از سوی دولت کودتا و مجلس فرمایشی سازد.

این راه کار همان مقدار که زمان بر و فرسایشی خواهد بود می تواند کم هزینه تر نیز باشد. با این حال به برنامه ریزی دقیق تری نیازمند است که آن را بسیار پیچیده می سازد. در صورتی که قرار بر پی گیری چنین راهکاری باشد، موسوی باید دیدگاه توده ای و یکسان نگر به هواداران خود را کنار گذاشته، و با تحلیل مناسب از طبقات مختلف توده چندین میلیونی حامیانش، به طرح مطالبات مشخص هر یک از آنها بپردازد. (این نکته را نیز تحت تاثیر تحلیل فرج سرکوهی بیان می کنم) تاکید بر روی مطالبات کارگران و سازمان دهی اعتراضات این طبقه به یک صورت و پی گیری و طرح مطالبات طبقه متوسط به بالای جامعه به صورتی دیگر، نمونه ای از شیوه های ادامه جنبش اعتراضی به صورت پیگیر و آرام خواهد بود.

متاسفانه و یا خوشبختانه (قضاوت سخت است) تصمیم گیری در انتخاب هر یک از این دو شیوه، و اساسا تصمیم گیری در مورد پی گیری اعتراضات و یا دست شستن از آنها در شرایط کنونی تنها و تنها به یک شخص و دقیقا یک شخص باز می گردد. حتی گمان نمی کنم که موسوی در چنین شرایطی توانایی مشورت با دیگر روشنفکران را داشته باشد. نتیجه اینکه احتمال اشتباه در تصمیم گیری های نهایی قطعا بالا خواهد بود و اگر متهم به خرافه گرایی نشویم باید گفت در چنین شرایطی عاقبت همه ما تا حدودی به بخت و اقبال گره خورده است.

تنها نکته ای که از نظر من قطعی می نماید این است که اگر موسوی، به هر دلیلی دست از پی گیری قاطعانه اعتراضات بردارد، بلافاصله جایگاه خود در میان مردم را از دست خواهد داد. با توجه به اینکه وی را می توان آخرین امید برای حفظ وحدت مخالفان جمهوری اسلامی دانست، در صورت وقوع چنین اتفاقی در ابتدا با موجی از سرخوردگی و ناامیدی در میان مخالفان حکومت مواجه خواهیم شد. اما این سرخوردگی ها خیلی زود به مجموعه ای از اعتراضات پراکنده، بی شکل و بدون سازمان بدل خواهد شد که می تواند حتی کار را به مبارزه مسلحانه نیز بکشاند و آشوب های ناشی از آن کشور را دچار چنان هرج و مرجی خواهد ساخت که چیزی کم از یک جنگ داخلی نداشته باشد. پیدایش چنین شرایطی بدترین سرانجام برای جنبش اعتراضی مردم خواهد بود اما باز هم من گمان نمی کنم که ادامه کار دولت کودتا را به چنین هرج و مرجی ترجیح دهم.

پی نوشت:
بیانیه های شماره هفت و شماره هشت موسوی هم منتشر شدند. این بیانیه ها را پس از نوشتن متن بالا دیدم و فعلا نظری ندارم؛ تنها از لحن قاطع آنها لذت بردم.
علی رغم اینکه جمعیت بسیار زیادی از نیروهای بسیجی، از جوانان 15-16 ساله گرفته تا پیرمردهای 70 ساله، مسلح و مجهز شده و به صف سرکوب گران پیوسته اند، مشاهدات چند روز اخیر من حکایت از کمبود نیروی شدید سرکوب گران است. تردید ندارم که این مقدار نیرو در کنترل دو تجمع همزمان در دو نقطه شهر هم عاجز است، چه رسد به دو اعتراض گسترده و هم زمان در دو شهر کشور. واقعا اگر شهرستان ها به اندازه تهران مقاومت می کردند تا همین جای کار نیز اوضاع بسیار بهتری داشتیم.
دلم می خواهد از تیاتر بنویسم؛ از کتاب؛ دلم می خواهد فال حافظی که پسرک به دستم داد را بنویسم؛ دلم می خواهد خیلی چیزها بنویسم؛ اما در این شرایط شرم دارد.
«حرف حساب» تاکید دارد که: وقت نا امیدی نیست.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۱/۱۰/۱۳۸۸

ناامیدی

(مدت ها بود که از انتشار نوشته هایی با حجم بالا پرهیز می کردم؛ اما گاهی حرف هایی در ذهن جمع می شوند که باید نوشته شوند؛ نوشته شوند و منتشر شوند؛ حتی اگر کسی حوصله خواندن یک مطلب 2000کلمه ای را نداشته باشد، دست کم خیالت راحت است که 2000کلمه از ذهنت خارج شده، شاید کمی سبک تر شده باشی!)

آنقدر آرام وارد شدند که نفهمیدم کی تعدادشان از 100هزار نفر هم عبور کرد؛ طبقه دوم که پر شد دور تا دور طبقه به صورت فشرده تماشاگر ایستاده بود؛ امکان ندارد آزادی تا کنون چنین جمعیتی را به خود دیده باشد؛ اگر هم دیده، چنین آرامش عجیبی نداشته اند. حتی آغاز مسابقه نیز هیچ استرسی را به جمعیت وارد نکرد. همه آرام بودند. آرام آرام، تا کم کم شور مسابقه این آرامش را با خود برد.

شعارها بیش از هرچیز و مطابق معمول تحت تاثیر لیدرهای استادیوم بود؛ لیدرهایی که این بار به بلندگو هم مجهز شده بودند؛ البته طبقه دوم ورزشگاه باز هم مثل همیشه به حال خود رها شده بود و بکری خاصی داشت؛ با این حال این طبقه هم بیشتر از شعارهای طبقه پایین پیروی می کرد. تا اواخر نیمه اول تقریبا تمام شعارها منظم و در حمایت از تیم بود ولی نتیجه تساوی و بازی کسل کننده کم کم زمزمه های اعتراض را در گوشه و کنار پدید آورد و در نهایت کار به تشویق «علی کریمی» رسید. اما جو همچنان آرام بود.

با شروع نیمه دوم باز هم همه چیز منظم شد، شعارهای پراکنده حمایت از کریمی هم کاهش پیدا کرده بود تا اینکه گل اول را ایران به ثمر رساند. استادیوم منفجر شد؛ این انفجار شاید طبیعی به نظر برسد اما من می گویم این طور نبود؛ شاید شور و خوشحالی ابتدایی به مانند همیشه بود اما من ورزشگاه زیاد رفته ام، بازی های حساس تری را هم دیده ام و در دقایق حساس تری گل های هیجان انگیزتری را هم به یاد دارم؛ اما هیچ وقت چنین شادی عجیب و ممتدی را به خاطر نمی آورم. همان موقع به این فکر افتادم که این تنها یک گل نبوده است، اتفاق خاصی رخ داده؛ مردم چیزی بیشتر از برد در یک مسابقه فوتبال دیده اند و شادی فراتری حتی از شکست اعراب را تجربه می کنند؛ این مسئله واقعا جای تعمل داشت اما پایان بازی تردیدم را قطعیت بخشید!

دو گل؛ اولی بازی را به تساوی و ورزشگاه را به سکوت کشاند و دومی همه چیز را نابود کرد؛ شعارها تغییر کرده بودند؛ علی دایی از اوج آسمان به قهقهرا سقوط کرده بود؛ تصاویر احمدی نژاد ناپدید شدند؛ معلوم نبود تعداد آنان که در بهت و سکوت به سر می برند بیشتر است یا آنان که فریاد اعتراضشان به هوا بلند شده؛ هیچ چیز از هیچ منطقی پیروی نمی کرد؛ یکی فریاد می زد «ما منتظر سومیش هستیم»؛ اکثریت به «دایی» حمله می کردند؛ گروهی بازیکنان عربستان را تشویق می کردند؛ تعدادی در بحت و حیرت به سر می بردند؛ عده ای به قدم های شوم رییس جمهور نفرین می فرستادند و از همه عجیب تر، تعداد زیادی می خندیدند و شوخی می کردند!

خروج بیش از 100هزار تماشاچی روز شنبه، آرام ترین خروجی بود که در تاریخ حضورم در ورزشگاه به یاد دارم؛ تمام اعتراضات و فریادها در ورزشگاه باقی ماند و در راه های خروجی آرامشی سنگین حکم فرما شده بود؛ صحبت ها از بحث های در گوشی تجاوز نمی کرد؛ کسی عصبی به نظر نمی رسید؛ حتی همچنان تعداد زیادی مشغول شوخی بودند؛ هیچ شیشه ای شکسته نشد؛ شعارها، حتی علیه سرمربی تیم ملی نیز فراموش شده بودند؛ کسی با کس دیگر درگیر نشد؛ هیچ کس هیچ کس را هل نداد؛ آخرین تصاویری که به یاد دارم دست زدن ها و کمی هم رقصیدن های درون اتوبوس با چند آهنگی بود که از گوشی های تلفن پخش می شد؛ قضاوت ها در مورد بازی خیلی زود فراموش شدند و بحث های ورزشی دیگر ادامه پیدا نکردند.

***

نمی دانم تاثیر یک اتفاق کوتاه مدت است و یا به واقع تفسیر درستی است که گمان می کنم تاریخ سرزمین ما سرشار است از افراط ها و تفریط ها؛ سرشار است از کم تحملی ها و بی طاقتی ها. مردمی که زمانی در سایه امپراطوری هخامنشی بر جهانیان حکومت می کردند به محض بروز نارضایتی از این سلسله در برابر حمله یونانیان سر تسلیم فرود آوردند. ساسانیان را در دوره فساد حاکمیت مذهبی در برابر حمله اعراب تنها گذاشتند؛ تیغ تیز شمشیر مغول ها را به جانشینان خلیفه مسلمین ترجیح دادند و خفت تسلیم شدن در برابر محمود افغان را در برابر لذت انتقام از شاه سلطان حسین پذیرفتند. یک بار در برابر بیداد شاهان قاجار یکپارپه فریاد عدالت خانه و مشروطه سردادند و تنها چند سال بعد، خسته از ناآرامی های مشروطیت دوباره به سایه استبداد پناه بردند و رضاخان را ناجی کشور خواندند. آن گاه که کاسه صبرشان در برابر آخرین پادشاه لبریز شد به هیچ چیز کمتر از حمام های خون و اعدام های دسته جمعی رضایت ندادند و آنچنان واکنشی در برابر دستگاه سلطنت نشان دادند که حتی ظاهری مرتب و صورتی تراشیده را بر نتافتند! زمانی که گمان کردند مردی به عرصه انتخابات آمده که از جنسی متفاوت از کلیت حاکمیت موجود است با آرایی خیره کننده و افسانه ای بر جنبش اصلاحات مهر تایید زدند و در کمتر از یک دهه آنچنان از پیشرفت های گام به گام و تغییرات ناچیز کشور ناامید شدند که گویی سرنوشت خود و کشورشان را به بازی و شوخی گرفتند تا معجزه ای در هزاره سوم رقم بزنند.

اینها تصاویری بودند که در دقایق پایانی دیدار ایران و عربستان از مقابل چشم من عبور می کردند. درست در زمانی که علی دایی در کمتر از 10 دقیقه یک بار به عنوان یک قهرمان ملی مورد تشویق قرار گرفت و سپس به عنوان یک جنایت کار مورد خشم و غضب واقع شد. اما برای آرامش نهایی دلیل دیگری به ذهنم رسید؛ گویی موج افراط ها و تفریط ها بر ساحلی از سکوت و آرامش فرود آمده و دستخوش سکونی همیشگی شده است. سکونی از جنس تسلیم.

***

نزدیک به 12 سال پیش، در روزهایی مشابه تیم ملی فوتبال ایران دیداری حساس و حیاتی را در مقابل ژاپن واگزار کرد. برنده دیدار به صورت مستقیم به جام جهانی صعود می کرد و شاید تصور می شد که بازنده در مصاف با استرالیا شانسی نخواهد داشت. باخت ایران موضوع دور از انتظاری نبود اما واکنش عمومی مردم را کمتر کسی می توانست پیش بینی کند. آنچنان فضایی از امید و رضایت از عملکرد بازیکنان و کادر فنی وجود داشت که اگر کسی نتیجه را نمی دانست گمان می کرد یک پیروزی قاطع نصیب ایرانیها شده است. این شاید تنها نمونه ای از نوع خود باشد که تیم فوتبال ایران علی رغم واگذار کردن چنین دیدار حساسی مورد حمایت و رضایت عمومی قرار گرفته باشد. حمایتی که چندی بعد به حماسه ملبورن انجامید و دست آخر یک پیروزی ملی برای ایرانیان رقم خورد.

شاید یک کارشناس فوتبال تفاوت واکنش مردمی به نتیجه شکست در این دو دیدار تیم ملی را به نحوه عملکرد تیم در درون زمین نسبت دهد. شاید استدلال شود که ایران 12 سال پیش در برابر ژاپن علی رغم شکستی که متحمل شد بازی زیبا و تهاجمی ای را ارایه کرد که همین مسئله مورد توجه و تایید مردم قرار گرفت؛ اما در برابر عربستان، علاوه بر نتیجه پایانی، تیم ایران بازی ناامید کننده و ضعیفی را نیز به نمایش در آورد. اما من گمان نمی کنم که این تنها دلیل برای چنین اختلافی در واکنش عمومی باشد. من عامل اصلی را در بطن خود جامعه می بینم.

***

12 سال پیش جامعه ایرانی با هزاران امید قدم در راهی جدید گذاشته بود. راهی که خود و با دست و رای خود آن را پدید آورده بود. راهی سرشار از امیدواری به تغییر و خوش بینی به آینده. ایرانی سال 76 باور کرده بود که هرچند مشکلات بزرگ و موانع بسیارند، اما صبر، پایداری و اتحاد می تواند سلاحی باشد که هر رقیبی را از پای در می آورد. فضای جامعه ایران در سال های پایانی دهه هفتاد سرشار بود از امیدها و خوش بینی ها، رضایت ها و لبخندها، پایداری ها و صبوری ها؛ برای ایرانی اواخر دهه هفتاد هیچ چیز غیر ممکن نبود؛ کشورش دوباره متولد شده بود و قرار بود تا گام به گام رشد کند، همه چیز را دوباره بسازد و این بار «به میل نسل جوان خود». اما کابوسی فرا رسید که همه امیدها را به کام یاس کشاند.

دقیقا نمی دانم از چه زمانی؛ شاید بتوان به قول معروفی که نمی دانم از کیست (شاید ارنست همینگوی) گفت: «به مرور، اما ناگهانی»؛ آری؛ به مرور اما ناگهانی جامعه امیدوار ایرانی در منجلابی از سکون، رخوت، یاس و ناامیدی فرو رفت. حقارت های یکی پس از دیگری از راه می رسیدند؛ جامعه جهانی حقارت ملی را به ما تحمیل می کرد؛ سران کشورها از پذیرش رییس جمهور کشور ما سر باز می زدند؛ جوامع متمدن ما را به ریشخند و تمسخر گرفته بودند؛ حتی کشورهای کوچکی چون امارات نیز به خود اجازه می دادند احساسات ملی ما را به بازی بگیرند. در داخل کشور نیز اوضاع بهتری وجود نداشت. شما حتی در خیابان نیز مورد تحقیر قرار می گرفتید؛ به خاطر طرز پوششتان مورد هجمه، ضرب و شتم و بازداشت نیروهای امنیتی قرار می گیرید؛ تصاویر برخوردهای تحقیرآمیز با شما و همنوعانتان همه جا منتشر می شدند و رسانه های دولتی از آنها با افتخار یاد می کردند. تبعیض ها هر روز عریان تر و رسمی تر اعمال می شدند. تبعیض های جنسیتی(1)؛ تبعیض های مذهبی(2) و عقیدتی(3)؛ تبعیض های قومیتی و نژادی (4)و حتی تبعیض هایی منطقه ای(5)!

فشار فقر و بیکاری که کمر جامعه را خم کرده بود با لبخندهای تمسخرآمیز رییس جمهور در تلویزیون پاسخ داده می شد؛ همه شواهدی که زندگی را بر شما تباه کرده بودند به سادگی تکذیب می شدند؛ گوجه فرنگی گران نشده است! آمارهای اعتیاد از اساس دروغ هستند؛ زندانی سیاسی سیاه نمایی دشمنان است؛ تورم کاهش یافته؛ آزادترین کشور دنیا را داریم و حتی یک همجنس گرا هم در کشور وجود ندارد!

ایرانی نه تنها همه چیز را از دست و امیدهایش را بر باد رفته می دید، بلکه حتی فریادش را در گلو خفه می کرد. ایرانی پشیمان از انقلاب و سرخورده از اصلاحات دیگر هیچ روزنه امیدی برای تغییر نمی یافت؛ گویی همه باید بپذیرند که سرنوشت این کشور باقی ماندن در تباهی و پرداخت کفاره گناهانی است که نمی دانیم چه زمانی مرتکب شده ایم. دیگر نه امیدی به آینده خود داریم و نه حتی کورسویی در زندگی نسل های بعدی می بینیم. همه چیز از دست رفته و همه این را در سکوتی مبهم پذیرفته اند. ما همه «سیزیف» های زمانه خود شده ایم.

شاید کمی داستان سرایی و گسسته به نظر آید؛ شاید پراکندگی اش برقراری ارتباط آن با موضوع را دشوار کند، اما اینها تمام آن فکرهایی بود که هنگام بازگشت از استادیوم از ذهن من عبور می کرد؛ تمام این تصاویر را در چهره تک تک تماشاگرانی که به آرامی استادیوم را ترک می کردند می دیدم. به نظرم آمد همه این جمعیت به یک امید پا به استادیوم گذاشته بودند؛ همه خبر محکومیت این ملت را به مجازاتی ابدی شنیده اند و حتی باور کرده اند اما در اعماق وجودشان ناامیدانه در انتظار معجزه ای، در انتظار اتفاقی هرچند ساده هستند تا بار دیگر امید را به دلهایشان باز گرداند؛ تا بار دیگر به خود دلداری بدهند که خداوند با این کشور قهر نکرده؛ که اهورا مزدای ایرانیان سرزمینش را ترک نکرده است. حتی یک پیروزی ساده، حتی یک برد در زمین فوتبال می توانست تمامی سیاهی ها را، تمامی نحوستی که تک تک ما را در بر گرفته نابود کند؛ ما می توانستیم دوباره به پرواز در آییم؛ می توانستیم دوباره از یک کور سوی روشن شعله های فروزنده بیفروزیم و مشعل های امید بلند کنیم؛ ما همه آمده بودیم تا ببینیم این بار هم از خاکستر وطن ققنوسی جوان به پرواز در می آید؛ ما همه آمده بودیم تا باز هم نام ایران را پیروزی و سرفراز بر زبان بیاوریم، ما همه می خواستیم دوباره به وطن، نه، که به خودمان افتخار کنیم، بازیکنان ما آخرین لشکر از سربازان وطن بودند که به میدان درآمدند اما...

سکوت و آرامش تماشاگران در هنگام خروج از ورزشگاه برای من به منزله پذیرش نهایی یک خبر بد بود. خبری بسیار تلخ که مدت ها ناباورانه و ناامیدانه از پذیرش آن تفره رفته بودیم و به دنبال روزنه ای برای گریز از آن می گشتیم اما در نهایت همه پذیرفتیم که در برابر دست های پرقدرت تقدیر راهی جز تسلیم نداریم. آرام از استادیوم خارج شدیم تا در سکوت خود را برای زندگی در جامعه جدید آماده کنیم؛ جامعه تحقیر شده، تباه و بدون افتخار ایرانی.

پانویس:

1- به عنوان یک نمونه: سهمیه بندی جنسیتی

2- به عنوان دو نمونه: برخورد با دراویش و هموطنان بهایی

3- به عنوان یک نمونه: سهمیه 40 درصدی بسیج در کنکور

4- پیشتر در این مورد در همین وبلاگ نوشته بودم

5- به عنوان یک نمونه: سهمیه بندی مناطق در کنکور


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۱۰/۲۴/۱۳۸۷

دین روز (بیست و چهارم) دی ماه 87

تدارکاتچی یا سیاست ورز؟


«برخی رییس جمهور را تدارکاتچی می خواهند». عبارتی با این مضمون را سید محمد خاتمی در دوران ریاست جمهوری خود نقل کرد تا از آن پس رییس جمهور تدارکاتچی نیز به فرهنگ سیاسی کشور ما وارد شود. هرچند آقای خاتمی در زمان ریاست جمهوری خود هیچ گاه مشخص نکرد که چگونه این برخی درصدد تنزل دادن ریاست جمهوری کشور به یک تدارکاتچی هستند، به نظر می رسد عملکرد ایشان در آستانه انتخابات دهم به خوبی این موضوع را مشخص کرده است.

اخبار تلاش خاتمی برای دیدار با رهبر مدت ها است که در فهرست اخبار انتخاباتی کشور جایگاه ویژه ای به خود اختصاص داده. همه می دانند که رییس دولت اصلاحات برای گرفتن تصمیم نهایی خود، مبنی بر شرکت یا عدم شرکت در انتخابات قصد دارد تا ابتدا نظر رهبری را جویا شود. در این میان تحلیل های گوناگونی نیز ارایه شده و نمونه آنها یادداشت عیسی سحرخیز با عنوان «آچمز» است که اعتقاد دارد رهبری با نامزدی خاتمی در انتخابات آینده مخالف است. به دور از تلاش برای بررسی صحت چنین تحلیل هایی، تنها پرسش من از جناب خاتمی این است که «چگونه می توان حتی برای شرکت در انتخابات از مقام رهبری اجازه گرفت و پس از آن امیدوار بود که رییس جمهور به یک تدارکاتچی تبدیل نشود؟»

هرچند برخی از نزدیکان آقای خاتمی نظیر محمدعلی ابطحی اعتقاد دارند که رهبری هیچ گاه نظری مثبت و یا منفی در مورد نامزدی اشخاص نخواهد داد، با این حال گمان می کنم تعلل چند ماهه خاتمی و تلاش او برای موکول کردن تصمیم قطعی به پس از دیدار با رهبر خود گویای همه چیز است. اگر همه ماجرا به همین جا ختم شود که باید یک بار برای همیشه تا پایان دوران رهبری آقای خامنه ای چشم بر هرگونه امید به تغییر شرایط بست. با این حال چندی پیش اخباری غیر رسمی دریافت کردم که همه ماجرا این نیست. برپایه این اخبار بحث شرکت خاتمی در انتخابات از ابتدا نیز مطرح نبوده و مباحث مربوط به آن یک مانور سیاسی برای خلع سلاح کردن رهبر بوده است. بر پایه این ادعا، چهره هایی نظیر هاشمی و خاتمی تصمیم دارند تا با گسترده کردن خطر پیروزی قاطع خاتمی و بازگشت جریان هایی همچون مشارکت و سازمان مجاهدین به کانون قدرت، رهبری را وادار سازند تا دست از حمایت همه جانبه از محمود احمدی نژاد بردارد. بدین ترتیب و در شرایطی که این پروژه احتمالی به خوبی پیش رود در دقایق پایانی دو طرف (فرض کنید هاشمی و رهبر) بر سر گزینه ای سوم (غیر از خاتمی و احمدی نژاد) توافق خواهند کرد. گزینه ای که برخی علاقه داشتند ناطق نوری، حسن روحانی و یا محمدباقر قالیباف باشد اما به نظر می رسد غیرمحتمل بودن پیروزی این چهره ها بر محمود احمدی نژاد توافق را به سمت میرحسین موسوی کشانده است.

گویا خاتمی به تازگی اعلام کرده است که «یا من می آیم و یا مهندس موسوی». این خبر جدید می تواند پیشرفت موفقیت آمیز پروژه مورد ادعا را تایید کند.

--------------

پی نوشت:

در خبرها خواندم که گروه پژاد تصمیم گرفته به مبارزات جدایی طلبانه خود پایان دهد. این بهترین خبری بود که در فضای سیاسی کسی می توانست به من بدهد.

۸/۲۱/۱۳۸۷

ورهام روز (بیستم) آبان ماه 87

چوب حراج قوچانی به قلم مقدس


«شهروند امروز توقیف شد»، این خبر جدیدی نیست، اما گمان می کنم تا کهنه شدن این موضوع هنوز زمان بسیاری باقی مانده است؛ و باز هم گمان می کنم که در شرایط فعلی نقد عملکرد «محمد قوچانی» و تیم همکاران وی بسیار مفیدتر از افسوس خوردن برای توقیف «شهروند امروز» است. نشریه و تیمی که مدت ها به نقد عملکرد قدرت، نیروها و جریانات سیاسی کشور و حتی فرهنگ سیاسی حاکم بر جامعه ما پرداخته، خود کمتر مورد نقد قرار گرفته اند و شاید امروز بهانه کافی برای توجه به این مهم فراهم آمده باشد؛ (و این از عجایب روزگار ما است که در نبودمان به نقد کشیده می شویم و نه در حضورمان؛ همان گونه که بیشترین نقدها به اصلاح طلبان پس از پایان کار دولت و مجلس اصلاحات مطرح شد) پیش از ورود به بحث این نکته را نیز یادآوری می کنم که به شخصه حداقل یک بار دیگر در این تنها تریبونی که در اختیار دارم به نقد آقای قوچانی پرداختم، هرچند از منظری متفاوت از آنچه امروز قصدش را دارم.

بدون تردید نقد قوچانی همان نقد کارنامه مطبوعاتی او است؛ پس من هم به عنوان یکی از مخاطبان قوچانی و در عین حال به نوعی یکی از همکاران وی تنها با استناد به این کارنامه سخن می گویم. حرف آخر را نیز اول می آورم تا مخاطب این نوشته با خیالی راحت تر به ادامه مطلب پرداخته و یا شاید (بنا بر روال متاسفانه رایج در کشور ما) از همین ابتدا تکلیف و موضعش را مشخص کرده و خود را از زحمت ادامه مطالعه خلاص کند: از دیدگاه من محمدقوچانی مدت ها است که قلمش را به چوب حراج گذاشته و از حرفه ای که برخی آن را مقدس می پندارند، از هنر روزنامه نگاری که باید به عنوان بازوی قدرتمند جامعه مدنی عمل کند، نردبانی ساخته برای پیشرفت به قله های شهرت و ثروت و اگر اینگونه باشد –که حداقل من اینگونه تصور می کنم- این بزرگترین خیانت ها و پلیدترین منش هایی است که ممکن است جامعه امروز ما به خود ببیند.

افسانه یک روزنامه نگار آزاد

ماجرا را از اولین کارفرمای قوچانی، همان که آخرینش هم شد آغاز می کنم: علی اکبر هاشمی رفسنجانی، مردی که زمانی سردار سازندگی بود، سپس عالیجناب سرخ پوش شد و در نهایت بار دیگر در حال بدل شدن به منجی کشور از ورطه دیکتاتوری افراطیون است.

در دوره چهار سال اول ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی، قوچانی روزنامه نگار جوان و تازه کاری بود که به لطف و مدد اطلاعاتی که برخی از اعضا و یا نزدیکان سازمان مجاهدین انقلاب در اختیار او قرار می دادند و با بهره گیری از قلم نسبتا (بر روی این نسبتا کاملا تاکید دارم) توانای خود برای شرح و بسط این اطلاعات، کم کم جای خود را در مطبوعات کشور باز کرد. مسئله آن بود که عده ای از پیشینه و عملکرد رفسنجانی (که آن زمان هنوز هاشمی نشده بود!) اطلاعاتی در اختیار داشتند که می خواستند آن را منتشر کنند، این عده در دایره نیزدیک ترین اصلاح طلبان به قدرت بودند و شاید همین امر سبب می شد تا هیچ گاه خود توانایی انتشار این اطلاعات را نداشته باشند؛ در این بین بازیچه ای لازم بود تا به نام خود و به کام دیگران در باره رفسنجانی بنویسد و آب به آسیاب پروژه «عالیجناب سرخ پوش» بریزد. این دوره از کارنامه قوچانی شاید تنها دوره ای بود که بتوان از آن با نام روزنامه نگاری آزاد نام برد. هرچند گروهی او را ابزار پیشبرد اعمال خود قرار داده بودند اما این مسئله به صورت پنهانی انجام می گرفت و قوچانی حداقل تصور می کرد که این راه را خود انتخاب کرده است. (بدون تردید در مورد درست و یا غلط بودن نظرات قوچانی، چه در آن دوره و چه در هیچ یک از دوره های بعدی اظهار نظری نخواهم داشت، نظرات وی به مانند هر کس دیگری به صورت مجرد همواره محترم است و نقد من تنها به دوره هایی بر می گردد که نظرات قوچانی معطوف به پیشنهادات مالی و شغلی می شد)

روزنامه نگاری آزاد قوچانی با بازداشت یک ماهه وی به اتهام نشر اکاذیب در سال 79 پایان یافت. بازداشتی که به نقط عطفی در کارنامه مطبوعاتی وی بدل گشت و سرآغازی بود برای زد و بندهای در ظاهر پنهان وی با لابی های قدرت.

به دنبال پدرخوانده

زندان به خوبی به قوچانی آموخت که برای دوام آوردن در عرصه مطبوعاتی ایران یا باید تمامی خط قرمزهای نظارم را به رسمیت شناخت و در همین چهارچوب حرکت کرد و یا باید از میان صاحبان قدرت و نفوذ پشتوانه ای جستجو کرد. پشتوانه ای که آشکارا نمی توانست سازمان مجاهدینی باشد که سرانجام همکاری با آنان زندان و محرومیت بود.

از سوی دیگر عالیجناب سرخ پوش وقت، که از حملات در ظاهر پایان ناپذیر مطبوعات اصلاح طلب، به محمد قوچانی به ستوه آمده بود، بنابر شیوه دیرین خود و برخلاف دیگرجناح های صاحب نفوذ در قدرت تصمیم گرفت تا به جای سرکوب کردن مخالفینش آنان را به سوی خود جذب و جلب کند. چنین شد که قوچانی به سرعت سر از تیم کارگزاران درآورد و از آن پس همواره گزینه اول سردبیری نشریاتی بود که نه به صورت رسمی، اما آشکارا با حمایت های مالی این طیف منتشر می شد. بدین ترتیب پیمانی نانوشته میان قوچانی و رفسنجانی بسته شد تا وی بتواند با سرمایه و پشتیبانی هاشمی آرزوهای خود در حرفه روزنامه نگاری را جامع عمل بپوشاند و در برابر این لطف، در روندی آرام و ناپیدا به پروژه تبدیل رفسنجانی به هاشمی کمک کند. پروژه ای که قصد داشت تمامی خاطرات بد رییس جمهور پیشین ایران را از اذهان ایرانیان بزداید. خاطراتی که با نام رفسنجانی پیوند خورده بود و همین سبب شد تا اولین گام در این پروژه تاکید بر استفاده از نام هاشمی شود. نامی جدید که قرار بود چهره ای جدید را برای ایرانیان بازسازی کند.

این پروژه تا فرارسیدن انتخابات ریاست جمهوری سال 84 ادامه پیدا کرد؛ انتخاباتی که در آن محمدقوچانی در کسوت سردبیر روزنامه شرق برای اولین بار آشکارا نقاب از چهره افکند و حمایت خود را از مردی اعلام کرد که کمتر از 5سال پیش هدف بیشترین حملاتش بود. هرچند با پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات در ظاهر هاشمی رفسنجانی و تیم تبلیغتات انتخاباتی او شکست خوردند، اما این شکست همزمان بود با پیروزی دیگر تیم تبلیغاتی هاشمی که قرار بود وجهه او را ترمیم و بازسازی کند. پس از این سال دیگر هاشمی آن مرد منفور اواخر دهه هفتاد نبود و این خود می توانست برای او یک دستاوردی بزرگ محسوب شود؛ دستاوردی که بدون تردید محمد قوچانی نیز سهم به سزایی در آن داشت.

بازی بزرگان

اما روی کار آمدن محمود احمدی نژاد یک پیامد دیگر نیز در پی داشت؛ هاشمی دیگر برای همیشه باید قید حضور در کاخ ریاست جمهوری را می زد؛ وی بزرگترین قربانی قوانین محدود کننده سن شرکت کنندگان در انتخابات ریاست جمهوری بود. به این ترتیب سیاست مدار کارکشته باید به دنبال جایگاه جدیدی برای آینده سیاسی خود می گشت و آن تنها جایگاه بالاتر از رییس جمهور بود.

ماموریت جدید قوچانی از همین پروژه جدید هاشمی آغاز شد. پروژه ای که قرار بود هاشمی را تا رتبه ای هم شان رهبری بالا ببرد. وی برای این پروژه جدید امکانات و اختیارات گسترده تری نیز دریافت کرد؛ همین حجم بالای پشتیبانی بود که سبب شد تا پس از توقیف «شرق» زمینه انتشار «هم میهن» فراهم گردد و پس از آن نیز «شهروند امروز» در اختیار قوچانی قرار بگیرد.

در این میان یک نکته را نباید فراموش کرد و آن اینکه در تمامی این سال ها تمام انرژی و تمرکز قوچانی بر روی پروژه بازسازی هاشمی متمرکز نشده بود. اساسا نه هاشمی چنین انتظاری از او داشت و نه چنین کاری منطقی و عملی بود. قوچانی باید کاری را انجام می داد که خود صلاح می دانست و در این میان تنها یک چهارچوب کلی، همراه با خط قرمزهای جدید برای او تعریف شده بود. به بیان دیگر قوچانی خط قرمزهای نظام را با خط قرمزهای هاشمی عوض کرده بود تا در قفسی مجلل تر تصوری پوشالی از آزادی را تجربه کند. با این حال ویژگی های شهروند امروز به عنوان یک هفته نامه به قوچانی این فرصت را داد تا همزمان دست به ماجراجویی های جدیدی نیز بزند.

حجم و محتوای متفاوت هفته نامه در قیاس با روزنامه این امکان را پدید آورد تا قوچانی هر شماره دین خود به هاشمی را در چهارچوب یک پرونده و یا انتشار خاطرات او ادا کند و در دیگر صفحات به دنبال کارفرمایان جدید برود. کارفرمای جدیدی که از زمان انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی با استخدام قوچانی برای راه اندازی سایت تبلیغاتی حزب خود، همکاری های ادامه دارش با او را کلید زد.

هرچند همکاری انتخاباتی قوچانی با مهدی کروبی در جریان انتخابات مجلس هشتم دوامی بیش از چند روز نداشت، اما همین مدت کوتاه سبب شد تا کروبی بعدها به شیوه شاهان قاجاری عنوان تشریفاتی «مشاور مطبوعاتی» خود را به قوچانی عطا کند. به این ترتیب در کنار «دکان» هاشمی در شهروندامروز کروبی نیز برای خود شعبه ای تبلیغاتی باز کرد تا مخاطبان از همه جا بی خبر این نشریه به ناگاه دریابند که باید از آن همه مباحث روشنفکری به این نتیجه برسند که «ایران امروز محتاج مهدی کروبی است»!

نکته جالب در این میان همزیستی مسالمت آمیز کروبی و هاشمی در کنار هم و در صفحات گوناگون شهروندامروز بود. این همزیستی به لطف اهداف متفاوت این دو و انتظارات جداگانه آنها از قوچانی میسر شد. هاشمی دیگر قصد بازگشت به بازی کسب قدرت در رده ریاست جمهوری را نداشت. این عرصه کاملا می توانست در اختیار کروبی قرار گیرد. هاشمی چشم به مکان دیگری و مسیری متفاوت دوخته که نیازمند صبر بیشتر و برنامه ریزی ظریف تر و البته متفاوتی از کروبی است. با این حال آنچه در نهایت کار دست شهروند امروز داد نه شور و هیجان کروبی برای حمله به دولت نهم بود، چرا که اساسا شهروند امروز قرار نبود چنین هدفی را به سود کروبی دنبال کند. تیغ تیز شمشیر آقای قوچانی در شهروند امروز قرار بود رقبای اصلاح طلب کروبی و در راس آنها سید محمد خاتمی را هدف قرار دهد و این مسئله ای نبود که هیچ یک از ارکان قدرت کشور را آزرده کند.

شهروند امروز چوب اجرای یکی از پروژه های «تطهیر هاشمی» را خورد که آشکارا به دستور و با رهبری شخص خود او به اجرا درآمده بود. بازخوانی پرونده آیت الله لاهوتی، آن هم در گفت و گو با دو دختر هاشمی اتفاقی نبود که هیچ ساده لوحی بخواهد وقوع آن را بدون در نظر گرفتن چراغ سبز هاشمی میسر بداند. در جای جای مصاحبه های فاطمه و فائزه هاشمی نقل قول هایی از پدر بر زبان رانده شده بود که هر کس کوچکترین شناختی از این خاندان داشته باشد به خوبی درخواهد یافت کاملا حساب شده و با هماهنگی شخص وی انتخاب شده بودند. پرونده آیت الله لاهوتی بیش از آنکه بخواهد به بازشناسی چهره یکی از ده ها و صدها و هزاران انقلابی کشته شده در بازی های قدرت بپردازد، بازسازی چهره هاشمی رفسنجانی را در دستور کار قرار داشت.

مردی که برای نزدیک به دو دهه در کشور به دست داشتن در قتل های سیاسی و حذف مخالفان خود و یا نظام شهرت داشت و این شهرت در نهایت برایش عنوان عالیجناب سرخ پوش را به همراه آورد، در جریان پرنده لاهوتی چهره یک قربانی را به خود گرفت. تبدیل هاشمی از طراح و مغز متفکر حذف دگراندیشان انقلاب به یک قربانی و زخم خورده قتل های سیاسی که «برای خاطر انقلاب»، خود سکوت می کند و با چشم گریان از فرزندانش نیز می خواهد که سکوت کنند، آخرین خدمتی بود که هاشمی از قوچانی مطالبه کرد.

«شهروند امروز» نیز به مانند «شرق» و یا «هم میهن» به تاریخ پیوست، اما بدون تردید کمترین کسی که از این واقعه شوکه شده و یا افسوس می خورد شخص محمدقوچانی است. هم او و هم کارفرمای باتجربه اش به خوبی می دانستند که پیامد کارشان توقیف هفته نامه محبوب خواهد بود، اما در عین حال قوچانی این را نیز به خوبی می داند که هیچ کدام از خدمات وی نادیده انگاشته نخواهد شد و دیری نخواهد پایید که کارفرمایان قدرتمند و ثروتمندش تریبونی جدید و ای بسا مجلل تر برای او فراهم خواهند ساخت. تریبونی جدید که عمر آن نیز به اندازه تاریخ مصرفش برای صاحبان واقعی قلم قوچانی خواهد بود.
------------------
پی نوشت:
همانگونه که ناگفته نیز پیدا است این متن به هیچ وجه با تعاریف «نقد» همخوانی ندارد و وعده من در نقد عملکرد کارنامه جناب قوچانی به هیچ وجه در این نوشته عملی نشده است؛ اما این نوشته اتفاقا لطف دیگری دارد؛ شیوه نگارش این متن کاملا با شیوه ای که جناب قوچانی و دوستان ایشان به عنوان نقد چهره های گوناگون در شهروند امروز به کار می بردند همخوانی دارد؛ یعنی یک نگاه کاملا سطحی؛ غیر معتبر و غیر مستند که تنها سعی در قبولاندن نظرات نگارنده به مخاطب دارد. شاید این شیوه بیشتر از یک نقد واقعی شایسته آقای قوچانی باشد تا کسی که مدت ها دیگران را با همین چوب می نواخت خود نیز طعم آن را بچشد، اما به هر حال من نقدی واقعی به عملکرد ایشان را نیز در نظر دارم که به زودی و از همین تریبون منتشر خواهم کرد.

۱۰/۰۵/۱۳۸۶

خرداد روز (ششم) دی ماه86

اصلاح طلبی با مهر تایید شریعتمداری!

نزدیک به دو سال است که در میان خفقان نسبی رسانه ای کشور و در غیاب سایت های رسمی احزاب اصلاح طلب، سایت خبری آفتاب توانسته با حفظ حریم های ایمنی، به نوعی به کارآمدترین سایت خبری منتقد دولت بدل گردد. هرچند رعایت احتیاط، مسئولین این سایت را بر آن داشته بود تا بخش عمده ای از اخبار خود را به طیف های اصولگرا و محافظه کاران سنتی اختصاص دهد، اما عملکرد حرفه ای آن ها نتیجه ای را به همراه داشت که از دیدگاه اکثر اهالی مطبوعات قابل احترام بود.

این وضعیت آفتاب، تا نزدیک به دو هفته پیش ادامه داشت، یعنی زمانی که حزب «اعتدال و توسعه» توانست مدیریت این سایت را در اختیار گرفته و آن را برای اداره در اختیار شاخه جوانان خود قرار دهد. (انتصابات جدید در سایت آفتاب)

این حزب نوپدید که به شدت علاقه دارد با پلاکارد اعتدالگرایی در جناح اصلاح طلبان خود را معرفی کند، هرچند از یکی دو چهره نزدیک به اصلاح طلبان (نظیر محمدباقر نوبخت) بهره می گیرد، اما به واقع خواستگاهی جز جناح راست کشور، و یا به عبارتی بهتر اصولگرایان جا مانده از قدرت ندارد.

جالب این جا است که اولین برخورد این حزب، که سرانش به طرز ملالت باری بر لزوم اعتدال گرایی تاکید می کنند با فضای رسانه ای، اخراج سردبیران و پاکسازی سایت خبری آفتاب بود تا این پرسش را در اذهان ایجاد کند که «این مدعیان شعار اعتدال گرایی که هنوز از راه نرسیده شروع به پاکسازی اهالی مطبوعات کرده اند، اگر قرار باشد فردا روزی به مقام و قدرتی دست پیدا کنند چه عملکردی از خود بر جای خواهند گذاشت»؟

امروز در میان اخبار سایت آفتاب به خبری برخوردم که تصور می کنم تغییر مواضع این سایت را به خوبی نشان می دهد. خبر مربوط می شود به سرمقاله روزنامه کیهان، جناب شریعتمداری در این سرمقاله به مانند گذشته اصلاح طلبان را به دو گروه افراطی و معتدل تقسیم بندی می کند و بنابر قائده در این میان افراطیون اصلاح طلب (احتمالا حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب) را به چوب اعتدالیون این گروه می راند.

نکته جالب در این خبر، ذوق زده شدن مسئولین جدید سایت آفتاب از این عبارات جناب شریعتمداری است. اعتدالیون توسعه گرا که تلاش دارند به هر قیمت که شده خود را به جناح اصلاح طلب منتسب کنند، به ناگاه از مشاهده تعاریف سرمقاله نویس کیهان دامن از دست داده اند و با تیتر «استقبال کیهان از اعتدالگرایی» خوشحالی خود از گرفتن مهر تایید جناب شریعتمداری را به جشن نشسته اند.

تا انتخابات دور هشتم مجلس زمان زیادی باقی نمانده است، گمان می کنم کمتر کسی است که در این شرایط برای نزدیکان محمود احمدی نژاد شانس پیروزی در این انتخابات را قائل باشد، جناح های شناخته شده اصلاح طلبان نیز به مانند مجلس پیشین درگیر عبور از سر عظیم شورای نگهبان هستند، اما آیا این بدان معنا است که باید شاهد پیروزی به اصطلاح اعتدالگراهایی باشیم که برای تایید خود حتی به دامان شریعتمداری هم چنگ می زنند؟

سپندارمذ روز (پنجم) دی ماه86

بالاترین اعدام را متوقف کن!

پیش نویس: این یادداشت ممکن است برای افرادی که با سیستم کاری سایت بالاترین آشنایی ندارند گنگ و مبهم باشد.


می دانم که کشور ما در کنار آمریکا و چین، بالاترین آمار اعدام در جهان را دارد. (البته از نظر آمار اعدام این دو کشور از ایران جلوتر هستند اما از نظر نسبت آمار اعدام به جمعیت دقیقا نمی دانم مسئله به چه ترتیب است)

پس از انقلاب و برای اولین بار این اعضای جبهه ملی بودند که درخواست حذف مجازات اعدام در قانون اساسی ایران را دادند، درخواستی که متاسفانه در آن زمان با مخالفت دو گروه عمده تحقق پیدا نکرد، مذهبی های حاکم و گروه های چپ. امروز و با گذشت نزدیک به 30سال از انقلاب57، موج جدیدی از مخالفت با مجازات اعدام در کشور به راه افتاده که رهبری آن را فعالان حقوق بشر بر عهده دارند، اما چرا این گروه تا کنون موفقیتی کسب نکرده اند؟ آیا تنها نظام حاکم و قوانین اسلامی است که در برابر لغو مجازات اعدام مقاومت می کند؟ به اعتقاد من این گونه نیست!

من گمان می کنم تمامی ما به نوعی در درون خود میل به چنین مجازات های خشنی داریم، مجازات هایی که تنها جنبه انتقامی دارند و هیچ امیدی وجود ندارد که فرد متخلف با اعمال آن ها متنبه شده و دست از تکرار اعمال خلاف خود بردارد، در واقع ما به این افراد اصلا چنین فرصتی نمی دهیم! بحث مجازات اعدام در جامعه بحثی پیچیده و مفصل است، اما من اینجا قصد دارم تا به بررسی این مجازات در یک جامعه مجازی و کوچکتر بپردازم، یک جامعه اینترنتی به نام بالاترین!

مدتی است که در بالاترین بحث هایی پیرامون مسدود ساختن برخی از یوزرها به دلیل تخلف از قوانین این سایت مطرح شده است. بدون هیچ مقدمه ای من می خواهم مسدود ساختن یوزر یک کاربر را با اعدام وی در فضای مجازی یکسان بخوانم، گمان می کنم این مفهوم کاملا قابل درک و مورد توافق باشد.

حال پرسش من از مسئولین و کاربران بالاترین این است که آیا مجازات یک بار تخلف از قوانین بالاترین مرگ، یا همان مسدود شدن یوزر کاربر است؟ برای مثال آیا کاربری که حدود یک سال در این سایت فعالیت کرده و در طول این مدت نیز از قوانین تخطی نکرده است، تنها و تنها به این خاطر که مثلا در جریان یک بحث کنترل خود را از دست داده و به یک کاربر دیگر توهین کرده مستحق اعدام است؟ آیا گمان نمی کنید هر مجازاتی باید با جرم انجام شده تناسب داشته باشد؟ و یا همچنین تصور نمی کنید اساسا مبنای در نظر گیری مجازات اصلاح متخلفین است و نه حذف آنان؟

اجازه بدهید باز هم با شبیه سازی این فضا با فضای جامعه بحث را ادامه دهم. بدون شک اگر از مجریان قانون در کشور بپرسید که برای چه مجرمان را اعدام می کنند پاسخ خواهند داد: تا درس عبرتی برای دیگران باشد و دیگر شاهد این گونه جرایم نباشیم. حال پرسش من این است که در کدام یک از کشورهای مجری اعدام جرایم ریشه کن شده و یا حتی کاهش پیدا کرده است که بالاترین نیز برای جامعه خود این شیوه مجازات را در نظر گرفته است؟ آیا گمان نمی کنید تجربه کشورهایی که مجازات اعدام خود را لغو کرده اند بسیار موفقیت آمیزتر بوده است؟

من اعتقاد دارم اگر قرار باشد در بخشی از جامعه ما مجازات اعدام لغو شود، این بخش باید افرادی را در بر بگیرد که از سطح سواد و متعاقب آن فرهنگ بالاتری برخوردار هستند. اگر چنین باوری را داشته باشیم گمان می کنم که شما هم با من موافق باشید که بالاترین، یعنی یک سایت اینترنتی که بر اساس آمار ارائه شده در نظرسنجی خود این سایت، اکثریت قریب به اتفاق کاربرانش دارای تحصیلات دانشگاهی هستند و همچنین به دلیل استفاده نسبتا مداوم از اینترنت از آگاهی بیشتری برخوردار هستند بهترین گزینه خواهد بود، بهترین گزینه برای پیش گامی در لغو مجازات اعدام.

بدون شک این بدان معنا نخواهد بود که بالاترین نباید با کاربران متخلف خود برخورد کند، اما این برخوردها می توانند تناسب بیشتری با تخلفات انجام شده پیدا کرده و برای مثال از کاهش اعتبار کاربر تا مسدود شدن موقتی (مثلا برای یک هفته و یا حتی یک ماه) یوزر وی ادامه پیدا کنند که اگر در این زمینه نظر من را بخواهید به شخصه کاهش اعتبار را بهترین مجازات می دانم، چرا که گمان می کنم نام این مجازات خود به اندازه کافی گویا باشد: کاهش اعتبار.

در پایان گمان می کنم اشاره به عملکرد سایت ویکی پدیا خالی از لطف نباشد، مدیریت این سایت در حال حاضر برای کاربرانی که تخلف های محدودی را مرتکب می شوند مجازات مسدود ساختن موقت یوزر را به کار می برد که گویا بسیار هم کارآمد بوده است.به امید روزی که نه تنها در فضای مجازی، که در هیچ نقطه ای از جهان واقعی شاهد اعدام یک انسان نباشیم.

۸/۲۴/۱۳۸۶

دین روز (بیست و چهارم) آبان‌ماه 86

پان‌تورک‌ها، مزدوران بی‌جیره و مواجب!

وقتی پست قبلی رو می‌نوشتم اصلا فکر نمی‌کردم که خبرم بیشتر از هر کسی مورد استقبال دوستان به اصطلاح «پان تورک» قرار می‌گیرد. باور کنید اگر می‌دانستم که حتی این گونه اخبار هم مورد سوءاستفاده این جماعت قرار می‌گیرد شاید هرگز آن را منتشر نمی‌کردم.

اما انتشار پست قبلی و عکس‌العمل «پان تورک»های گرام بهانه‌ای شد برای اینکه بعد از مدت‌ها به مسئله گروه‌های جدایی‌طلب هم توجه کنم. هرچند که همواره اعمال و گفتار این گروه‌ها را پی‌گیری می‌کردم و به شدت به آن حساس بودم، اما هیچ گاه فرصتی نشد تا در مورد آن چیزی بنویسم. حال شاید این فرصت فرا رسیده باشد.

تعریف ناسیونالیسم در کشور ماآنچنان مبهم شده است که گاه افراد و گروه‌هایی با تفکرات و دیدگاه‌هایی حتی متناقض خود را ناسیونالیت می‌خوانند و این پرسش را برای مخاطب بر جای می‌گذارند که کدام یک در واقع میهن‌پرست‌تر هستند؟ و یا اینکه اساسا «میهن‌پرست» بازگردان مناسبی برای «ناسیونالیست» است؟

کشور 70میلیونی ما آنچنان از تنوع قومی و فرهنگی برخوردار است که شاید بتوانیم همان تعبیر 72 ملت را برایش به کار ببریم، این تنوع در قومیت‌ها، نژادها، زبان‌ها و حتی مذاهب آنچنان وضعیت کشور را پیچیده کرده است که تعریف دقیق «ملت ایران» و یا «فرهنگ ایرانی» به امری مهال بدل گشته است.

هرچند که تمامی این اقوام، از کرد و ترک و عرب و فارس و بلوچ و ترکمن و غیره و غیره، چه مسلمان و چه غیر مسلمان، چه شیعه و چه سنی و چه معتقد به هر دین و مکتب دیگری برای چندین هزار سال در کنار یکدیگر زندگی کرده‌اند و تقریبا می‌توان گفت بسیار کم‌تر از حد تصور با یکدیگر مشکل پیدا کرده‌اند، اما متاسفانه چند سالی می‌شود که اختلافات میان آن‌ها در حال اوج‌گیری است.

بدون هیچ تعارف و یا اغراقی من مسئول تمامی این اختلافات را که به شدت یکپارچگی ملت ایران را مورد تهدید قرار داده‌ است سیاست‌های غلط جمهوری اسلامی می‌دانم. سیاست‌های غلطی که از سه بخش تشکیل می‌شوند. سیاست‌ها ناشی از ندانم‌کاری (که به اعتقاد من بزرگترین بخش را شامل می‌شود)، سیاست‌های ناشی از دیدگاه افراطی و متصلب مذهبی، و در نهایت سیاست‌های خصمانه در پیروی از مثل معروف «تفرقه بینداز و حکومت کن» که البته به اعتقاد من بخش اندکی از مشکلات قومیت‌ها به این مسئله باز می‌گردد.

بیشترین مباحث مربوط به پست قبلی انتقاد از سیاست‌های ندانم‌کارانه نظام بود که با پدیده‌ای چون محموداحمدی‌نژاد از حد گذشته‌اند و کم کم به یک فاجعه بدل می‌گردند. متاسفانه در میان دولتمردان کنونی به شدت این گرایش مشاهده می‌شود که سعی دارند گره‌ای را که با دست باز می‌شود به دندان بکشند! هر مسئله و مشکل کوچکی را آنچنان بزرگ می‌کنند که دیگر خود نیز قادر به حل آن نمی‌باشند.

بخش دوم که آن هم با روی کار آمدن احمدی‌نژاد و گسترش تفکراتش اوج گرفته، یک دیدگاه به اعتقاد من فاشیستی مذهبی است که بی‌نهایت خطرناک است. دیدگاهی که معتقدان اکنون به قدرت رسیده آن را آزاد می‌گذارد تا طی یک سال گذشته بارها و بارها شاهد حمله به هم‌وطنان بهایی و یا اهل تصوف باشیم و عجیب نیست اگر به زودی اهل سنت و دیگر ادیان رسمی هم به جرگه قربانیان آن بپیوندند. دیدگاهی که خود را آماده ظهور می‌کند و با هر ابزاری که در اختیار دارد ولو به زور می‌خواهد دیگران را هم با خود همراه سازد.

در کنار سیاست‌های جمهوری اسلامی، دخالت‌های خصمانه خارجی نیز در ناآرامی‌های قومی ایران نقش کاتالیزور را بازی می‌کنند. این دخالت‌های بیگانه و تحریکات اقوام گوناگون به هیچ وجه پدیده جدیدی در کشور ما نیست و حتی می‌توان پیشینه آن را در دوران باستان جست و جو کرد. در قرن اخیر هم از قائله فرقه دموکرات آذربایجان و کردستان به تحریک شوروی گرفته تا حمایت از ناراضیان کرد و عرب به وضوح رد پای بیگانه را در درگیری‌های داخلی کشور نمایان می‌کند.

اما چه سیاست‌های جمهوری اسلامی و چه خصومت‌های بیگانگان، هیچ یک بدون ابزار خود مردم تاثیری نخواهند داشت. به عبارت دیگر اگر مردم تحت تاثیر این عوامل قرار نگیرند نه اختلافی به وقوع خواهد پیوست و نه درگیری پیش خواهد آمد. شاید بتوان در این مورد تمامی مردم را پیاده نظام به هدف نشستن این سیاست‌های داخلی و خارجی دانست.

برای مثال جوانان به اصطلاح «پان تورک» خود خواسته و در عین حال ناخواسته به پیاده نظام نهادهای اطلاعاتی و امنیتی کشور آذربایجان بدل گشته‌اند و علی‌رغم احساسات پاک خود به دلیل به کار نگرفتن اندیشه درست نقش مزدور بی‌جیره و مواجب را ایفا می‌کنند.

هرچند هیچ کس نمی‌تواند منکر برخی حقوق تضییع شده هم‌وطنان آذری زبان و البته حق آنان در اعتراض به این مسئله شود، اما چطور می‌توان اعلام نفرت و انزجار از یک قوم دیگر، مثلا «هموطنان فارس» را مصداقی برای این اعتراضات دانست؟ اصلا مگر چند درصد همین‌ فارس‌ها که مدام از جانب پان‌تورک‌ها متهم به نژادپرستی ضد ترک می‌شوند خود از نظام حاکم و شرایط موجود راضی هستند؟

یک‌صد سال پیش و هنگامی که محمدعلی‌شاه بساط استبداد را بار دیگر به راه انداخت، مردانی از تبریز و آذربایجان به پا خواستند که این درد را نه تنها درد خود، که درد تمامی کشور تشخیص دادند. مبارزان تبریز پس از آنکه سپاه دولتی را در آذربایجان شکست دادند از پای ننشستند، هیچ کس نگفت حال که بساط استبداد از آذربایجان ریشه‌کن شده است دیگر ما مسئولیتی نداریم، آن‌ها به سمت پایتخت حرکت کردند تا ریشه استبداد را خشکانده تمامی کشور را نجات دهند.

حال مایه تاسف است که امروز می‌بینیم با مشاهده کوچکترین ناملایمتی برخی از هم‌وطنان آذری زبان فریادهای جدایی طلبانه سر می‌دهند و دیگر هم‌وطنان خود را به باد اتهام و نسزا می‌گیرند. عجیب آنکه این جماعت ستارخان را اسطوره خود می‌دانند و هیچ یک حاضر نیستند به این پرسش پاسخ دهند که اگر قرار بود ستارخان هم مانند شما رفتار کند چه بر سر این کشور و این مردم می‌آمد؟ اگر اندکی از این همه بغض و نفرتی که در وجود شما هست در وجود ستارخان بود که هزار گونه کشتار و قتل‌عام به وقوع می‌پیوست!

البته این انتقادات تنها متوجه جماعت پان‌تورک نیست، در خوزستان‌ها عده‌ای پرچم عربی به هوا بلند کرده‌اند و حتی اسلحه به دست به خیال خود مشغول مبارزه هستند. این جماعت فریاد استقلال طلبی سر داده‌اند اصلا به یاد نمی‌آورند که در زمان جنگ پدرانشان چه فداکاری‌هایی در دفاع از این مرز و بوم به خرج دادند و در برابر ارتش به اصطلاح عربی عراق چگونه مردانه جنگیدند.

هنگامی که بحث قومیت‌ها به پیش کشیده می‌شود بلافاصله و در کنار ترک و عرب، نام کردها و پس از آن هم بلوچ‌ها به ذهن خطور می‌کند، اما به دلایلی من اعتقاد دارم که هیچ یک از این دو قومیت تمامیت ارزی و یکپارچگی ملی را تهدید نمی‌کنند و این مسئله ریشه در پیشینه‌های فرهنگی و البته نخبگان این قومیت‌ها دارد.

در مورد کردها باید بدانیم که بزرگترین افختار یک کرد این است که خود را یک ایرانی اصیل بداند، من خود یک ایرانی کرد و به خوبی با این احساس آشنا هستم. احساسی که شادوران ملا مصطفی بارزانی به درستی و زیبایی تمام آن را با بیان این جمله مشهور بیان کرد که: «هر کجا کرد باشد آنجا ایران است». حتی بزرگترین جفاهایی که طی چند دهه اخیر و در حد قتل‌عام در حق کردها روا شد باعث نگردید که هیچ خللی در این اعتقاد پدید آید. هرچند از جانب کشورهای بیگانه تلاش بسیاری برای حمایت از گروهک‌ها چریکی و تجزیه طلب کرد به عمل آمده و می‌آید و هرچند جوانان بسیاری فریب شعارهای پوچ و بی‌پایه این گروهک‌ها را خورده و باز هم می‌خورند، اما به جرات می‌توان گفت که این گروه‌ها میان توده مردم کرد هیچ جایگاه و پایگاهی نداشته و ندارند.

در مورد هم‌وطنان سیستانی هم باید گفت علی‌رغم درگیری‌های مسلحانه چند سال اخیر کم‌تر کسی در این ناحیه دم از استقلال می‌زند. این مسئله تا حدی است که من خود از زبان «عبدالرحمن ریگی»، رهبر گروه‌های شورشی و مسلح این منطقه شنیدم که بر ایرانی بودن خود تاکید و به آن افتخار می‌کرد. از آن گذشته نباید فراموش کرد که این استان تنها استانی بود که در آن دکتر معین، کاندیدای اصلاح‌طلبان در انتخابات ریاست‌جمهوری رای اول را کسب کرد و باز هم در دور دوم هاشمی رفسنجانی تنها در سیستان توانست محمود احمدی‌نژاد را شکست دهد. این خود نشان می‌دهد مردم این منطقه همچنان پیگیر اصلاح وضع موجود از راه‌های مسالمت‌جویانه هستند.

در پایان و ضمن قطع هرگونه امید از بر سر عقل آمدن مسئولین فعلی کشور برای بازنگری در سیاست‌های خود، تنها می‌توانم ابراز امیدواری کنم که نخبگان آذری زبان کشور نیز با تکیه بر پیشینه عظیم فرهنگی و تاریخی این منطقه، هرچه سریع‌تر صدای نخراشیده گروه‌های افراطی و مزدور ایجاد شده را با نشان دادن حقیقت خاموش سازند. گروه‌هایی که دیوانه‌وار از تاریخ باستان شروع کرده و اکنون حتی به تحریف تاریخ معاصر کشور نیز دست می‌زنند تا خواسته‌های نوپدید خود را به توده آذری زبانان کشور تعمیم دهند.

ساخت سال 1388 مجمع دیوانگان.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده