صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب کودتا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کودتا. نمایش همه پست‌ها

۸/۱۸/۱۳۸۸

دیوارهای درون ما

کسی می تواند توضیح دهد این «حمله صهیونیست وار» چه معنایی دارد؟ تا کی باید از ادبیاتی استفاده کنیم که به دست همین نظام به وجود آمده و به ما تحمیل شده است؟ یعنی حتی در ادبیات جنبش سبز هم «صهیونیست» باید یک «فحش» قلمداد شود؟

پی نوشت:
دیشب تلویزیون فارسی بی.بی.سی یک گزارش در مورد فروپاشی دیوار برلین پخش کرد. در جریان گزارش به نقل از یکی از روشنفکران آلمانی (گمان می کنم یک شاعر) گفته شد: «پس از فرو ریختن دیوار احساس عجیبی داشتم؛ مدام با خودم تکرار می کردم که با آزادی به دست آمده باید چه کار کنیم؟ اما خیلی زود متوجه شدم دیوارهای واقعی در درون خود ما هستند؛ باید تلاش کنیم دیوارهایی که در ذهن هایمان پدید آمده است را بشکنیم». (نقل به مضمون)


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

با تاخیر از 13 آبان

همه چیز برای من در دو واژه خلاصه می شود: «غافل گیر شدیم»! من دلایل این غافل گیری را در چند مورد می بینم:

1- شدت سرکوب بی سابقه بود؛ حتی در شنبه خونین (30خرداد) هم چنین سرکوبی را به یاد ندارم، هرچند آن روز به دلیل استفاده از اسلحه گرم تعداد زیادی از هم وطنان کشته شدند، اما روز 13آبان برخوردهای نزدیک (به ویژه با زنان و یا افراد سالمند) به گونه متفاوتی بود. البته این شدت برخوردها به تنهایی سبب غافل گیری نمی شدند. حکومت به خوبی دریافته بود که تهدیدهای قبل از تجمع کاربرد خود را از دست داده اند؛ در نتیجه پیش از 13 آبان لحن خود را تغییر داده بود و حتی تا به آنجا پیش رفت که اعلام کرد استفاده از نمادهای سبز مانعی ندارد. به این ترتیب معترضان با تصور تکرار برخورد نسبتا ملایم نیروهای امنیتی در روز قدس گام به خیابان گذاشتند و بسیاری از موارد امنیتی همیشگی را نادیده گرفتند.

2- مسیر حرکتی مشخصی وجود نداشت؛ 13 آبان بر خلاف روز قدس یک مسیر طولانی راهپیمایی ندارد که در طول آن بتوان پخش شد؛ تمرکز در خیابان طالقانی بود که از قبل هم پیش بینی می شد در محاصره نیروهای سرکوبگر قرار بگیرد؛ دعوت کروبی برای راهپیمایی از میدان هفت تیر تنها مسیر مشخص شده ای بود که البته آن هم به سادگی مسدود شد.

3- چند ماه تجربه برخورد با اعتراضات به خوبی نیروهای کودتا را آزموده و با تجربه کرده است. به نظر می رسد حکومت فعلی ایران در سرکوب اعتراضات به پیشرفت هایی دست یافته که در کمتر نقطه ای از دنیا مشابهی دارند. موثر ترین این پیشرفت ها که برای اولین بار در روز قدس امتحان شد اما در 13 آبان به کمال رسید، استفاده از پیاده نظام هوادار حکومت در کنار نیروهای سرکوبگر بود. پیاده نظامی که حتی به سلاح های سرد (در حد یک اسپری فلفل) هم مجهز نشده بود اما دوش به دوش نیروهای مسلح امنیتی و یا لباس شخصی حرکت می کرد و با بالا بردن پلاکارد و سردادن شعار (به مدد بلندگو) فضای روانی را به سود سرکوبگران تغییر می دادند.

4- آخرین مشکلی که از قبل هم برای شکل گیری تجمع گسترده در روز 13آبان پیش بینی می شد، برگزاری این راهپیمایی در یک روز غیر تعطیل و در ساعات اداری بود.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۸/۱۲/۱۳۸۸

13 آبان

شکست نخواهید داد مردم را
هنگامی که فهمیدند آزادی چقدر خوب است
شکست نخواهید داد مردم را
هنگامی که آزادی را می شناسند
پی نوشت:
کروبی پیشنهاد خوبی داده است. حالا که نه خودمان سر شعارهایمان به توافق می رسیم و نه اصلا اجازه طرح شعاری به ما می دهند باز هم به همان راهپیمایی های سکوت بازگردیم. از هر طرف که نگاه کنید سود است.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۸/۰۲/۱۳۸۸

«اسلامی» یا «ایرانی»؛ جدالی بر سر شعارگرایی!

زمانی که آیت الله خمینی گفت «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر» تعداد کسانی که به وی انتقاد کردند (و یا انتقادی داشتند که شرایط طرح آن وجود نداشت) به هیچ وجه قابل اعتنا نبود. شور و هیجان انقلابی مردم، در کنار قدرت کاریزماتیک و محبوبیت کم نظیر آیت الله خمینی باعث شد تا «جمهوری اسلامی» مورد تایید اکثریت قاطع مردم قرار گیرد. ترکیب این دو واژه (جمهوری – اسلامی) نیز در فضای ایران دهه پنجاه کاملا پسندیده و مورد تایید می نمود. تا آن زمان نه یک نظام «جمهوری» در کشور ما پیاده شده بود و نه یک نظام مذهبی یا همان «اسلامی»؛ نتیجتا تمامی ذهنیت مردم از هر یک از اجزای این ترکیب مثبت به نظر می رسید؛ با این حال مشکل اصلی زمانی به وقوع پیوست که مشخص شد این ترکیب به خودی خود هیچ مفهوم مشخصی ندارد؛ محتوای آن را قانون گذارانی مستقل از مردم باید تهیه می کردند و به ظرف تهی این ترکیب خوش آهنگ می افزودند.

اگر به خاطر بیاوریم که پیش نویس قانون اساسی ایران، نظام «جمهوری اسلامی» را یک جمهوری کامل و بر پایه تفکیک قوا میان «رییس جمهور» (شخص اول دولت و بالاترین مقام اجرایی و حتی کشور)، مجلس و قوه قضاییه در نظر گرفته بود و تا تصویب این پیش نویس تنها یک جلسه ساده فاصله وجود داشت*، آن وقت راحت تر پی خواهیم برد که برداشت امروزی ما از مفهوم «جمهوری اسلامی»، به هیچ وجه بار مفهومی خود این ترکیب نیست؛ بلکه این محتوایی است که ما در این ظرف قرار داده ایم. محتوایی که زمانی با رای اکثریت نمایندگان منتخب مردم شکل گرفته و به همه پرسی نیز گذاشته شد.

تمام این مقدمه را با این قصد نوشتم که نظرم را در مورد طرح شعار «جمهوری ایرانی» بگویم. از نگاه من، این ترکیب جدید که مدتی است وارد ادبیات سیاسی ما شده است حتی بسیار گنگ تر و بی محتواتر از ظرف «جمهوری اسلامی» در سال 57 است. حتی اگر پسوند «اسلامی» این امکان را برای مخاطب فراهم می ساخت که کلیتی -هرچند محو- از محتوای نظام آینده را تصویر کند، پسوند «ایرانی» دیگر آنچنان نامفهوم و نامشخص است که با هیچ منطقی نمی توان برای آن محتوایی مستقل و مشخص در نظر گرفت؛ حال چه رسد که چنین محتوایی به خواسته و هدف یک جنبش ملی بدل شود. از نگاه من طرح شعار «جمهوری ایرانی» تنها واکنشی است به 30 سال فشارهای وارده به جمهوریت نظام، از سوی حامیان «حکومت اسلامی». طبیعی است که هر عقل سلیمی آرمان جدایی دین از عرصه حکومت را یکی از ابتدایی ترین لوازم دست یابی به حکومت دموکراتیک بداند، اما این مسئله به هیچ وجه بدان نیست که بخواهیم چنین آرمانی را در یک شعار احساسی، با بار معنایی گنگ خلاصه کنیم. اگر به واقع دلمان برای آینده سرزمین می سوزد و دغدغه تکرار اشتباهات گذشته را داریم، باید این را هم بدانیم که پرهیز از تکرار اشتباهات گذشته نه با دوری از ظواهر و ایجاد تغییر در آنها، که با پرداختن به محتوای مسایل میسر خواهد شد. پس چه بهتر که به جای دعوا بر سر نام نظام آینده، در مورد محتوای آن به بحث بنشینیم؛ محتوایی که حتی شاید بتوان آن را در پوشش همین نام «جمهوری اسلامی» هم پیچید!

پی نوشت:
*
نقل حکایتش مفصل و خارج از حوصله این نوشته است؛ با این حال فقط برای اشاره می نویسم که منظور جلسه ای است که میان برخی بزرگان انقلاب و در حضور آیت الله خمینی برگزار شد؛ در این جلسه آیت الله خمینی و چهره هایی نظیر هاشمی رفسنجانی اصرار داشتند همان پیش نویس قانون اساسی به همه پرسی گذاشته شود که در صورت اجرای این تصمیم بدون تردید باز هم قانون پیشنهادی با استقبال اکثریت قاطع مردم مواجه می شد. با این حال مهندس بازرگان و دکتر یدالله سحابی با این استدلال که به مردم قول تشکیل مجلس موسسان داده اند مخالفت کردند و خواستار تشکیل مجلس قانونگذاری شدند که نمایندگانش با رای مردم انتخاب شده باشند. نتیجه تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی شد و پیدایش نظام ولایت فقیه.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۳۰/۱۳۸۸

حکم تکفیر پدر را هم صادر کنید خانم طالقانی!

اظهارات عجیبی را که منتسب به اعظم طالقانی بود خواندم. «عجیب» می گویم، نه به این خاطر که این اظهارات کم سابقه و جدید است؛ مدت ها است که از میان موافقان و مخالفان جنبش سبز اعتراضات گسترده ای به طرح شعار «جمهوری ایرانی» شنیده می شود؛ اما عجیب اینجا است که فرزند کسی چون «پدر طالقانی»، چنین تنگ نظرانه و با چنین ادبیاتی در این مورد موضع گیری کند. امیدوارم خبرگزاری ایرنا (که این خبر را منتشر کرده) طبق معمول شیطنت های حقیرانه خود را در متن خبر مرتکب شده باشد و این اظهارات به واقع مقصود اعظم طالقانی نبوده باشند؛ با این حال بر فرض صحت چنین اظهاراتی خطاب به خانم طالقانی چند نکته کوتاه عرض می کنم:

1- خانم طالقاتی، اعتقاد به لزوم تشکیل یک جمهوری ایرانی (احتمالا با مفهوم سکولار) به هیچ وجه به معنای لزوم نفی دین نیست؛ در این مورد با شما بحث تئوریکی ندارم؛ لطفا تشریف ببرید در خیابان و از زنان چادر به سری که این شعار را فریاد می زنند سوال بپرسید.

2- ادبیاتی که مخالفان خودش را از هست و نیست ساقط می کند ادبیات حقیرانه دیکتاتورها و مزدوران حامی آنها است. چگونه به خود اجازه می دهید تمامی آنانی را که در اعتقادات سیاسی خود با شما تفاوت دارند از دایره مسلمانی اخراج کنید؟ چه کسی به شما چنین حقی داده است؟ چه زمانی به شما وحی شد و اختیار تام ایمان مردم را دریافت کردید؟

3- دریغ و صد دریغ از بزرگ مردی که نامش را یدک می کشید؛ اگر شما فراموش کرده اید اجازه بدهید من برایتان بازگو کنم که اگر طالقانی، «پدر طالقانی» شد و «پدر طالقانی» ماند، نه از عمامه سیاهش بود و نه از دینی که به آن اعتقاد داشت؛ این هر دو را بسیاری دیگر نیز داشتند و باز هم منفور ملت باقی ماندند؛ آنچه طالقانی را «پدر» ساخت دلی بزرگ و دیدگاهی وسیع بود؛ مردی که انسان ها را به خاطر انسانیتشان دوست داشت؛ آیت اللهی که مبارزین کمونیست را هم ردیف اولیای خداوند خواند تا خطر تفرقه اعلامیه «نجس و پاکی» را از میان بردارد؛ و من به شما می گویم خانم طالقانی؛ اگر این اظهارات به واقع از آن شما باشد، هیچ تردیدی نخواهم داشت کسی که امروز و به سادگی آب خوردن جماعتی را از دایره مسلمانی اخراج می کند، اگر در زندان و هم بند مرحوم طالقانی پدر بود، بدون هیچ تردید تیغ به رویش می کشید و حکم تکفیر او را هم صادر می کرد.

پی نوشت:
هنوز هم نظر شخصی خود را در مورد شعار جمهوری ایرانی ننوشته ام، اما پیش از این هم در مورد مباحث مطرح شده در این مورد مطلبی نوشته بودم.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۹/۱۳۸۸

به بهانه اتحاد جنبش را محدود نکنیم

فقط خودم می دانم که در چند تجمع و راه پیمایی حاضر بوده ام و باز هم فقط خودم می دانم که با چه تعداد از راه پیمایان سبز پوشی مواجه شده ام که فریاد «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» سر می داده اند. بدون تردید برای هر یک از شرکت کنندگان در راه پیمایی های پس از انتخابات تجربه مشابهی وجود دارد و نمی توان نادیده گرفت که عده زیادی (هیچ قضاوتی در مورد درصد آنها ندارم) از حامیان و فعالان جنبش سبز به صورت خودجوش چنین شعاری را سر می دهند. من اینجا هیچ بحثی در مورد فواید و یا مضرات احتمالی این شعار و چنین تفکری ندارم؛ اما باور دارم که حامیان و فریاد کنندگان این شعار نیز بخشی از جنبش سبز هستند که نه می توان آنان را نادیده گرفت و نه می توان آنان را به خاطر بیان خواسته هایشان مورد سرزنش قرار داد. مدتی است چهره ها و رسانه های حامی کودتا این شعار را دستمایه ای برای حمله به جنبش سبز قرار داده اند؛ چنین اتفاقی دور از ذهن نبوده و نیست؛ اما اینکه عده ای از داخل جنبش و به بهانه حفظ اتحاد و اصلاح کج روی های جنبش با کودتاچیان همصدا شده و ادعا کنند که «این شعار، شعار ما نیست» واقعا جای تاسف دارد.

ای کاش چنین دوستانی یک بار هم که شده از خود بپرسند که با چه مجوزی تصورات و باورهای خود را با قید «ما» به کلیت جنبش تسری می دهند؟ بر پایه کدام قرارداد مکتوب و مورد وفاق در جنبش سبز، سر دادن چنین شعاری را محکوم و نامطلوب می خوانند و در نهایت با قرار گرفتن در کدام جایگاه، حامیان جنبش سبز را به «خودی» و «غیر خودی» تقسیم بندی می کنند؟ اگر بپذیریم که جنبش سبز پیشرفتی خلاقانه و مبتنی بر ابتکارات جمعی مردم دارد* باید این را هم بپذیریم که مبتکران و فریاد کنندگان این شعار نیز بخشی از همین مردم هستند که نه تنها حضور فعال و چشم گیری در جنبش دارند، که اتفاقا خواسته بی راهی را هم مطرح نکرده اند.

پی نوشت:
این نکته ای است که مهندس موسوی نیز مدام بر روی آن تاکید می کند و در آخرین مصاحبه خود نیز بار دیگر اعلام کرد «در راه مردم حرکت خواهد کرد».
زودتر از اینها می خواستم در این مورد بنویسم؛ دست دست کردم و مجبتی سمیع نژاد گوی سبقت را ربود.
در مورد خود شعار «جمهوری ایرانی» هم خواهم نوشت.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۷/۱۳۸۸

جنبش سبز از «خشونت» بیش از «سپاه» متنفر است

کیست که نداند «سپاه» مجری کودتای 22 خرداد بود؟ و کیست که نداند سرکوب های خونین اعتراضات مردمی همه برای تشکیل حکومتی مخوف و غیرپاسخ گو بود تا سپاه بتواند شاه راه های اقتصادی را یکی پس از دیگری در اختیار بگیرد؟ با این حال به نظر می رسد علی رغم موج نفرتی که از جنایات سپاه در جامعه به وجود آمده است، همچنان جو غالب ترجیح حرکت مسالمت آمیز در مسیر «راه سبز امید» است تا توسل به خشونت.

مدت زیادی از عملیات انتحاری سیستان نگذشته است؛ با این حال در همین مدت کوتاه هم می توان دریافت که فعالان جنبش سبز قصد ندارند کشته شدن تعدادی از فرماندهان سپاه را «به فال نیک» بگیرند. ادبیات رایج این روزها سخن گفتن در سرزنش و نکوهت از خشونت است. اگر کسی هست که گمان می کند محکوم کردن خشونت، حتی اگر علیه نیروهای منفوری چون سپاه صورت پذیرد امری «طبیعی» است، باید برایش یادآور شویم: ما جوانان نسلی هستیم که در آن کشته شدن ترویج و کشته شدن تقدیس می شد؛ «مرگ بر مخالف من» ایدئولوژی رایج بود و در و دیوارهای شهرمان پر از تصاویر و شعارهایی در مدح جنگ و خون ریزی بود؛ اگر امروز به واقع انزجار از خشونت «طبیعی» باشد، پس اتفاقی شگرف رخ داده است.

پی نوشت:
شعار سپاه پاسداران انقلاب همچنان «و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه» است. کاش بفهمند که وقتی دشمنانشان هم به مانند خودشان تصور می کنند «انصر بالرعب» پس ایرادی در کار وجود دارد.
«این حقیقت مکدر» بی ارتباط به این نوشته نیست.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۱۸/۱۳۸۸

این تابوی ننگین

عطاءالله مهاجرانی نامه ای نوشته است. بیانیه مانندی برای ترغیب شهروندان شیرازی به حمایت از آیت الله دستغیب که در آن روایت عجیبی ذکر شده است: «ندامت از سکوت در برابر کشتار 67».

بر سر محور اتحاد جنبش سبز بحث های بسیار گسترده ای شکل گرفته و هم چنان ادامه دارد؛ با این حال و با توجه به وزنه سنگین مثلت موسوی، خاتمی و کروبی، تا کنون «خط امام» نقش پررنگی در این محور اتحاد ایفا کرده است. برای آنانی که با تاریخچه سی ساله انقلاب آشنایی دارند پوشیده نیست که جریان احمدی نژاد و حامیان نظامی او به هیچ وجه از دایره نزدیکان آیت الله خمینی نبوده و نیستند (اگر نگوییم در دایره مغضوبین او قرار داشتند). شاید همین مسئله سبب شد تا مثلثی که به عنوان رهبری جنبش سبز شناخته می شود تلاش کند تا در یک مبارزه درون ساختاری، کودتاچیان را با چوب مخالفت با خط و اندیشه های امام مورد حمله قرار دهند؛ اما در این میان یک مشکل اساسی وجود دارد؛ بخش عمده ای از حامیان و فعالان جنبش سبز (باز هم اگر نگوییم اکثریت قاطع آنان) را طیف دیگری از مخالفان آیت الله خمینی تشکیل می دهند!

قربانیان قتل عام ها و پاکسازی های دهه اول انقلاب؛ چپ گراها؛ ملی گراها؛ جمهوری خواه ها؛ سکولارها و حتی نیروهای مشروطه خواه و سلطنت طلبی که به نوعی حاضر به حمایت از جنبش سبز شده اند را به سختی می توان زیر پرچم «خط امام» و با شعارهایی نظیر «بازگشت به مسیر آرمان های امام» گرد آورد. این مسئله نه تنها از لحاظ عملی غیر ممکن به نظر می رسد، در نظر نیز پسندیده نیست. چگونه جنبشی که یکی از بزرگترین بنیان های خود را بر پایه «اخلاق» بنا نهاده است می تواند برای مصالح کوتاه مدت خود چشم بر روی تیره ترین جنایات یک قرن اخیر کشور ببندد؟ این تضاد اگر هرچه سریع تر برطرف نشود می تواند گسستی گسترده را در میان فعالان جنبش سبز به وجود آورد که نتیجه ای جز شکست قطعی این جنبش ندارد. به گمان من عطاءالله مهاجرانی برای برطرف ساختن این تضاد پیش گام شده است.

اگر جنبش سبز می خواد همچنان با ادعای اخلاق مداری به پیشروی خود ادامه دهد؛ اگر جنبش سبز می خواهد همچنان ذات خود را «آزادی خواهانه» و در تقابل با هرگونه سرکوب و بی عدالتی معرفی کند، و اگر فعالان جنبش سبز می خواهند همچنان با وجدانی آسوده شعار «مرگ بر دیکتاتور» سر دهند، باید هرچه سریع تر دامان خود را از آلودگی هر جنایتی، چه در حال حاضر و چه در گذشته نه چندان دور خود پاک سازند. نمی توان کتمان کرد که آیت الله خمینی دیدگاه های متفاوتی از رهبر کنونی جمهوری اسلامی داشت که بسیاری از آنها در نهایت به سوی رای اکثریت مردم گرایش پیدا می کرد؛ نباید هم فراموش کرد که ایشان معمولا در موارد اختلاف میان شورای نگهبان و نمایندگان مجلس از نمایندگان حمایت می کردند و این روندی است که امروز به کلی واژگونه شده؛ اما باید پذیرفت که روش و اندیشه های آیت الله خمینی نه تنها ظرفیت پوشش دادن به آرمان های جنبش سبز را ندارد، بلکه در بسیاری از موارد درست همان چیزی است که این جنبش برای نابودی اش تلاش می کند.

جنایات 67 از هیچ منظری با وقایع کهریزک قابل مقایسه نیست؛ حتی اگر امروز سیدعلی خامنه ای بتواند ادعا کند که از جنایات کهریزک بی خبر و با وقوع آنها مخالف بوده، در مورد فجایع رخ داده در سال 67 هیچ تردیدی وجود ندارد که آیت الله خمینی نقش اول و آخر را ایفا کرده است. تابوی انتقاد از این جنایات را اگر امروز فعالین جنبش سبز نشکنند هیچ بعید نیست که در آینده ای نه چندان دور کودتاچیان دست به این کار بزنند و آنگاه است که خط کشی های مشخص میان مخالفین جنایت و دیکتاتوری از میان خواهد رفت. احمدی نژاد قابلیت این را دارد که برای حفظ اریکه قدرت حتی جنایات دهه اول انقلاب را به چالش بکشد، پس چرا ما نباید با هدفی انسانی و برای روشن شدن حقیقت چنین کاری کنیم؟

پی نوشت:
آرش سیگارچی نیز به این نامه اشاره کرده است.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۱۱/۱۳۸۸

موسوی نقطه تعادل جنبش سبز است

مجتبی سمیع نژاد خطاب به «رییس جمهور موسوی» نامه ای نوشته است. نامه مجتبی از نگاه من درد دل بسیاری از حامیان و فعالان جنبش سبز است که در قالب پرسشی انتقادی مطرح شده. از آنجا که هم به اهمیت موضوع این نامه باور دارم و هم شیوه بیان آن را کاملا منصفانه و اصولی می دانم، از نگاه خود پاسخی برای این دغدغه می نویسم؛ شاید گسترش این بحث و ورود دیگر دوستان به آن برای همه ما مفید باشد.

بدون مقدمه می گویم که از نگاه من موسوی رهبر جنبش سبز نیست؛ در واقع نه منصفانه است و نه واقع بینانه که رهبری جنبشی چنین فراگیر و مدرن را در یک فرد خلاصه کنیم. در عین حال نباید فراموش کرد که شخص موسوی نیز چنین دیدگاهی ندارد و بارها بر این مسئله تاکید کرده؛ در واقع تکرار امضاهایی نظیر «برادر شما» در پایان بیانیه های موسوی تلاشی است برای جلوگیری از همه گیر شدن اصطلاح «رهبری» جنبش. اما من به این هم باور دارم که موسوی بهترین «نقطه تعادل» جنبش سبز است. جنبشی که از پایین ترین اقشار جامعه ایرانی گرفته تا ثروت مندترین آنها، از مذهبی ترین لایه های جامعه سنتی گرفته تا مدرن ترین بخش های آن را شامل می شود و نه تنها جمهوری خواهان، که حتی سلطنت طلب ها و مجاهدین را هم تا حدودی با خود همراه ساخته است. موسوی خود در این باره می گوید: «اتخاذ رویکردی اجتماعی (و نه صرفاً حکومتی) برای حل مسئله به ضرورتی اجتناب‌ناپذیر تبدیل شده است... اساس چنین رویکرد متفاوتی، پذیرش واقعیت تعدد و تنوع باورها و نگرش‌های موجود در خانواده بزرگ، باستانی و خداجوی ایران زمین است»(1).

می دانیم هر کلامی که از دهان موسوی خارج شود و یا هر نامه ای که به نام وی منتشر شود زیر ذره بین میلیون ها نگاه کنجکاو قرار می گیرد. هر کس می خواهد پاسخ خود را از میان واژه های میرحسین بیاید؛ یکی هنوز تردید دارد به جنبش سبز بپیوندد یا نه؛ دیگری مشتاق است تا هرچه سریع تر جنبش به پیروزی نهایی دست یابد؛ بسیاری داغ دار شده اند و انتظار دارند تا از میان کلام موسوی برای خود تسکینی بیابند و گروهی حق خود را از دست رفته می دانند و امیدوارند موسوی دهانی باشد برای فریادهای خفه شده آنها؛ از همه این ها گذشته؛ بسیاری نیز منتظرند تا از لا به لای کلام موسوی مطلبی و دست مایه ای جهت تخریب وی و یا کلیت جنبش سبز بیابند. در مرحله ای که ما قرار داریم دیگر اهمیتی ندارد که کدام یک از این گروه ها در اکثریت هستند؛ دیگر مهم نیست که چه کسانی از ابتدا با جنبش سبز همراه بودند و یا چه کسانی بیشترین هزینه را برای پیشرفت جنبش پرداخت کرده اند؛ تمامی ایرانیان برای موسوی مخاطبان یکسانی هستند چرا که او به درستی اعتقاد دارد: «ما اگر صرفاً در یک انتخابات شرکت کرده بودیم برخورداری از حمایت اکثریت مردم برایمان کافی بود. اما در یک حرکت عظیم اجتماعی، اکثریت تنها زمانی به پیروزی می‌رسد که به اجماع نزدیک شود و آن گاه از مشروعیتی غیرقابل‌مقاومت برخوردار خواهد شد که توجه خود را نسبت به دغدغه‌ها و حقوق کسانی که امروز یا فردا ممکن است متفاوت با او بیندیشند و در اقلیت قرار گیرند به اثبات برساند».

از نگاه من مسئله این نیست که در تعریف ذات این جنبش از چه واژه هایی استفاده کنیم؛ من باور دارم که اگر به واقع ما ذات جنبش را حرکتی دموکراتیک و آزادی خواهانه می دانیم نباید در بند واژگان قرار گیریم، بلکه باید در عمل چنین آرمان های ارزشمندی را به اجرا بگذاریم. جدال های دایم بر سر نام ها و الفاظ نتیجه ای جز تفرقه و تحلیل جنبش ندارد، حال آنکه تنها راه بقا و دوام جنبش ما حفظ اتحاد کنونی و تلاش برای جذب روز افزون اقشار دیگر اجتماع است. از نگاه من بحث و جدل بر سر شعار «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» امروز هیچ معنایی ندارد؛ جدایی دین از عرصه حکومت قطعا خواسته من هم هست اما من این خواسته را با محمود احمدی نژاد یا سیدعلی خامنه ای مطرح نخواهم کرد؛ من این خواسته را برای تصمیم گیری در دولت آینده نگاه خواهم داشت؛ زمانی که در حکومت آینده احزاب بار دیگر شکل بگیرند من به حزبی خواهم پیوست که به جدایی دین و حکومت اعتقاد داشته باشد؛ اما نه جنبش سبز ما یک حزب سیاسی است و نه ما در حال قانون نویسی برای حکومت آینده؛ باز هم به تعبیر میرحسین اشاره می کنم که «در یک حزب تأکید بر بیشترین همفکری و وحدت حداکثری در عقاید است، حال آن که راه ما به عنوان مسیری که تجدید و تقويت هويت ملی را هدف گرفته، بر وحدت حول حداقل نکات مشترک تکیه می‌کند؛ مجموعه‌ای پیام‌محور و متشکل از تمامی سازوکارهای مدنی کوچک و بزرگ که در مسیر خود هدفی مشترک را انتخاب کرده‌اند».

میرحسین ویژگی های این «حداقل نکات مشترک» را نیز به خوبی تشریح کرده است: «تعادل طلايي ويژگي مهم اين شعار و آرمان است، به صورتي كه اگر بر آن بيفزاييم چه بسا كساني كه نتوانند يا نخواهند با آن همصدا شوند، و اگر از آن بكاهيم چه بسا قشرهايي كه اميدهاي خود را در آن نيابند». من چنین تعبیری را دلیلی دیگر بر مدعای خود می دانم؛ ادعایی که میرحسین را نقطه تعادل جنبش می خواند: او آنچنان پیشرو است که جامعه سنتی از همراهیش بیم و هراسی نداشته باشد و در عین حال آنچنان محافظه کار است که نیروهای مدرن و پیشتاز را از خود ناامید نکند. در چنین شرایطی، ما (من و هر کسی که مانند من ادعا می کند آرمان هایی مدرن و دموکراتیک دارد) حق نداریم از موسوی انتظار داشته باشیم یک شبه تمامی چهارچوب هایی را که تاکنون به آنها اظهار وفاداری کرده است متلاشی کند. اساسا میرحسین پیش از انتخابات توانست با شعارهایی نظیر «بازگشت به آرمان های انقلاب» و یا «احیای دوباره قانون اساسی» جنبش سبز خود را پایه ریزی کند و به اعتراف هر ناظر منصفی بیشترین آرای انتخابات را به خود اختصاص دهد؛ حال و در شرایطی دشوارتر که وی و همه فعالان جنبش سبز نیازمند پیوستن نیروهای جدید به این جنبش هستند چگونه می توان از موسوی انتظار داشت که به زیرساخت های جنبش سبز پشت پا بزند؟ آیا اگر طیف مدعی روشنفکری جنبش توانایی درک شرایط و تطبیق دادن خود با آن را نداشته باشد، می توانیم از طیف سنتی تر و یا کم سوادتر توقع داشته باشیم چنین کاری کند؟ اگر در پاسخ به این پرسش مردد هستید اجازه بدهید باز هم پاسخ میرحسین به آن را با هم مرور کنیم: «نمی‌توان از جامعه‌ای که بخش قابل توجهی از آن دچار جبر نان و از تأمین نیازها اولیه خود ناتوان است انتظار مشارکت گسترده در فرآیند توسعه سیاسی را داشت».

در نهایت تنها به تکرار تاکیدگونه بر این واقعیت آشکار می پردازم که اگر قرار بود موسوی زیر بار حکومت ولایی و یا جمهوری اسلامی (با تعبیر و تعریفی که همه ما به خوبی شناخته ایم) برود، هیچ گاه در 22خرداد ماه 88 کودتایی رخ نمی داد. موسوی مردی است که اعتقاد دارد «در قانون اساسی برای اداره برخی از شئون کشور راهکارهایی ارائه شده است که شاید زمانی پاسخگوی مقتضیات جامعه و جهان ما نباشد» و روشنفکری آزادی خواه است که باور دارد «جامعه‌ای که از آزادی‌ها و آگاهی‌های اساسی محروم شود در تأمین معیشتی که لیاقت آن را دارد نیز درمی‌ماند و حتی در عهد درآمدهای افسانه‌ای، به پیشرفتی بیشتر از صدقه‌پروری و واگذار کردن اختیار بازار و اقتصاد ملی خود به بیگانگان نائل نمی‌شود». در عین حال نیز او فردی است با یکی از دشوارترین مسوولیت های تارخی کشور ما؛ مسوولیت به سرانجام رساندن بیش از یک قرن جنبش دموکراسی خواهی در ایران. البته این مسوولیت تنها شامل حال موسوی نیست، بلکه تک تک ما را در بر می گیرد و از همین رو است که من باور دارم هر یک از ما نیز باید به مانند میرحسین تلاش کنیم تا خواسته ها و آرمان های خود را در ظرف امکان شرایط اجتماعی جامعه خود قرار دهیم؛ این به هیچ وجه به معنای کوتاه آمدن از آنچه بدان باور داریم نیست، بلکه تنها به معنای تلاش برای برداشتن گام هایی متناسب برای «آهسته و پیوسته» رفتن است.

پی نوشت:
1) تمامی نقل قول های موسوی از بیانیه شماره 11 وی گرفته شده است.
پیش از این نیز در چند پست در مورد بیانیه شماره 11 نوشته بودم. گمان می کنم مرور چندین باره این بیانیه هر ابهامی را در مورد عملکرد موسوی از میان بر می دارد و بهترین پاسخ به پرسش چه باید کرد؟ را پیش روی ما قرار می دهد.

* مشکل فیلترینگ جمهوری اسلامی کم بود، حالا Blogger هم گیر داده که این وبلاگ غیرمجاز است! به قول معروف:

نه در مسجد گذارندم که رندی . . . . نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است . . . غریبم، سائلم، آن ره کدام است؟

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۰۲/۱۳۸۸

تاریخ نیمه تکراری!


نزدیک به سی سال پیش، آخرین پادشاه ایران در سفر خود به نیویورک و به هنگام ملاقات با رییس جمهور آمریکا مورد حمله مخالفان خشم گین خود قرار گرفت. شدت تظاهرات مخالفین به حدی بود که پلیس نیویورک مجبور به استفاده از گاز اشک آور شد و نتیجه آن شد که سال ها حاضران در آن تجمع با افتخار تکرار کنند: «ما اشک شاه را درآوردیم». نمی دانم چه سرنوشتی در انتظار ایرانیان مقیم نیویورک امروز است؟ آیا پس از بازگشت محمود احمدی نژاد به ایران باز هم کسانی هستند که بخواهند به خود افتخار کنند؟

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۳۰/۱۳۸۸

بیانیه موسوی (بخش چهارم و پایانی): چه باید کرد جنبش سبز

به تازگی مقاله ای از سعید حجاریان خواندم که پس از اعترافات وی در دادگاه بار دیگر مورد توجه قرار گرفته بود. «ساخت اقتدار سلطانی؛ آسیب پذیری ها؛ بدیل ها»* همان نظریاتی است که حجاریان در دادگاه ناچار شد از بیانشان عذرخواهی کند. در آینده شاید بیشتر در مورد این مقاله بنویسم، اما فعلا تنها مطالعه آن را توصیه می کنم چرا که به گمان من با خواندن این مقاله می توان دید بهتری نسبت به «چه باید کرد»؟ میرحسین در بیانیه یازدهم پیدا کرد. در اینجا به صورت خلاصه یادآوری می کنم که برپایه مقاله یاد شده، نظام های سلطانی (نوپاتریمونیال) تمامی ساختارهای مدنی جامعه خود را از بین می برند؛ احزاب، سندیکاهای مختلف و حتی مطبوعات مستقل را. در نتیجه جامعه از حالت اندام وار خود خارج شده و توده ای بی شکل می شود. حاصل کار چنین نظامی با چنین جامعه ای یک انقلاب توده ای، نظیر آنچه در سال 57 رخ داد خواهد بود. ناگفته پیدا است از یک انقلاب توده ای و یک جامعه بی شکل که هیچ نهاد مرجعی در آن وجود ندارد نمی توان انتظار عملکردی قابل پیش بینی، و یا آنچه تاریخ می تواند نام «معقول» بر آن بگذارد داشت. این آسیبی است که جامعه امروزی ما را نیز بار دیگر تهدید می کند.

از زمان روی کار آمدن دولت نهم، نظام به صورت روز افزون عرصه را بر نهادهای جامعه مدنی تنگ کرده و می کند. سندیکاهای مستقل کارگری، تشکل های مستقل دانشجویی، NGOها، احزاب، فعالین حقوق زنان، فعالین حقوق بشر و حتی فعالین محیط زیست، هیچ کدام از جانب نظام پذیرفته شده نیستند. اینها همه مراجعی هستند که می توانند جامعه بی شکل ما را شکل داده، از حالت توده ای خارج سازند؛ به همین نسبت ضعف و یا نبود چنین نهادهایی جامعه ما را توده ای و یا در تعبیری «ژله ای» خواهد ساخت. چنین جامعه ای به همان میزان که مستعد طغیان های ناگهانی است، آمادگی فریب خوردن و یا منحرف شدن از مسیر خود را نیز دارد. (البته یک جامعه توده ای اساسا مسیر مشخصی ندارد که بتوان ادعا کرد زمانی از آن مسیر منحرف شده؛ تعبیر منحرف شدن را تنها با پذیرش این پیش فرض می توان پذیرفت که در مقاطعی کوتاه، اکثریت جامعه به دنبال هدفی مشترک به حرکت درآمده باشند).

به گمان من، از بیانیه یازدهم میرحسین چنین برمی آید که وی چنین خطری را به خوبی حس کرده و در صدد مرتفع سازی آن است. موسوی که بارها –از جمله در همین بیانیه یازدهم- تاکید کرده در حال حاضر پتانسیلی کم نظیر در جامعه ما به وجود آمده است، از آن بیم دارد که این پتانسیل به دلیل وجود نداشتن نهادهای مرجع، در جامعه ای توده ای و بی شکل هدر رود؛ به همین دلیل است که وی بهترین پاسخ به پرسش چه باید کرد؟ را متمرکز ساختن این پتانسیل بر شکل دهی جامعه توده ای می داند؛ ضرورتی که خود با عنوان «تقویت شبکه اجتماعی» از آن یاد می کند: «آنچه اینک در جامعه ما نقش‌آفرینی می‌کند شبکه اجتماعی خودجوش و توانمندی است که در میان بخش وسیعی از مردم شکل گرفته و نسبت به پایمال شدن حقوق خود معترض است. این شبکه دارای ویژگی‌های منحصر به فردی است که به هنگام تصمیم‌گیری در مورد راه‌حل‌ها و اقدامات آتی، باید به آنها توجه کرد. آنچه اينجانب در پاسخ به سوال چه بايد كرد پيشنهاد مي‌كنم تقويت و تحكيم اين شبكه اجتماعي است».

موسوی که به خوبی می داند در شرایط امروزی جامعه ما امکان تشکیل حزب یا سندیکا وجود ندارد، راه حل جایگزین کردن هسته های کوچک تر (حتی در حد جمع های خانوادگی) را ارایه می کند؛ هسته هایی که به تعبیر وی «انحلال آنها امکانپذیر نیست، زیرا به معنای انحلال جامعه است». بدین ترتیب می توان امیدوار بود هم از توده ای شدن جامعه جلوگیری کنیم و هم از دور باطل سرکوب نهادهای مرجع توسط حاکمیت رهایی یابیم. از سوی دیگر، نقطه قوتی که موسوی برای چنین ساختاری بر می شمارد، غیر هرمی بودن آن است. به این معنا که جنبش ما با تعداد هسته های بسیار زیاد و جزیره مانند دیگر هرمی نیست که از راس خود (یعنی رهبری جنبش) فرمان گرفته و به بدنه انتقال دهد؛ جنبش های هرمی همواره در برابر این خطر که رهبری آنها مورد حمله و یا سرکوب قرار گیرد آسیب پذیر هستند؛ اما اگر جنبش به صورت مجمع الجزایری از هسته های مستقل شکل پذیرد، دیگر حتی برخورد با چهره های شاخص جنبش به کلیت آن آسیب جدی وارد نمی سازد. (این دقیقا همان نقطه قوتی است که برخورد کودتاچیان با سران احزاب اصلاح طلب در دادگاه های فرمایشی را بی اثر ساخت)

اما ظرفیت های جامعه، حتی در صورتی که با چنین طرحی تقویت و سازماندهی شده باشد به خودی خود قادر به ایجاد تحول نخواهد بود؛ میرحسین موفقیت چنین جامعه ای را مشروط بر آن می داند که «ظرفیت‌های این شبکه از طریق توافق بر روی یک آرمان بزرگ به فعلیت برسد». وی ادامه می دهد: «ما زمانی موفق به برقراری ارتباط موثر با یکدیگر خواهیم شد که در شعاری مشترک همصدا شویم؛ شعاری دقیق و عمیق که قادر به تأمین خواسته‌های ما باشد». اینجا است که وی از تعبیر جالب «تعادل طلایی» استفاده می کند؛ تعبیری که پاسخ بسیاری از پرسش های منتقدینش را می دهد. منتقدینی که طیف رادیکالش وی را همچنان وابسته به شعارهای پوسیده و سنتی اوایل انقلاب و یا حرکت در چهارچوب جمهوری اسلامی متهم می کنند و محافظه کارانش وی را در شرف ساختارشکنی می بینند. پاسخ موسوی به هردوی این جریانات بسیار روشن است: «تعادل طلايي ويژگي مهم اين شعار و آرمان است، به صورتي كه اگر بر آن بيفزاييم چه بسا كساني كه نتوانند يا نخواهند با آن همصدا شوند، و اگر از آن بكاهيم چه بسا قشرهايي كه اميدهاي خود را در آن نيابند». به گمان من هر کدام از ما باید مدام این حقیقت را به خود یادآوری کنیم که «اگر صرفاً در یک انتخابات شرکت کرده بودیم برخورداری از حمایت اکثریت مردم برایمان کافی بود. اما در یک حرکت عظیم اجتماعی، اکثریت تنها زمانی به پیروزی می‌رسد که به اجماع نزدیک شود و آن گاه از مشروعیت غیرقابل‌مقاومت برخوردار خواهد شد که توجه خود را نسبت به دغدغه‌ها و حقوق کسانی که امروز یا فردا ممکن است متفاوت با او بیندیشند و در اقلیت قرار گیرند به اثبات برساند».

پی نوشت:

* متاسفانه به دلیل مشکلات اینترنتی نتوانستم لینک مقاله را پیدا کنم!

سه بخش قبلی این مطلب را با عناوین زیر بخوانید:

بخش اول: مرور اتفاقات و آخرین موضع گیری های موسوی

بخش دوم: تبیین جهان بینی جدید موسوی

بخش سوم: چه باید بخواهیم؟


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۲۶/۱۳۸۸

القدس لنا!


برای اولین بار توی عمرم یک کفش آدیداس خریدم! سفید، نرم و بی نهایت سبکه، جون می ده واسه دوی سرعت و تغییر جهت های ناگهانی؛ اصلا انگار آدم می خواد پرواز کنه؛ چه روز قدسی بشه امسال!

پی نوشت:
ماسک های خود را به چند قطره سرکه آغشته کنید؛ در برابر نسل جدید گازهای اشکاور حسابی جواب می دهد.


این روزها شعارم شده: «ئولماخ وار؛ دونماخ یوختی»



تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۲۵/۱۳۸۸

از خشونت عریان جلوگیری کنید

پیش از این در چند پست از خشونت و سرکوب شدید علیه شهروندان کرد نوشته بودم و در نهایت طی چند روز گذشته خبر سه ترور در کردستان منتشر شد. خشونت عریان، بار دیگر خشونت عریان را به همراه آورده؛ دست ناراضیان کرد بار دیگر به اسلحه رفته است و این اصلا خبر خوبی نیست. ترورهای آغاز شده از کردستان اگر ادامه یابد و یا اگر به مناطق دیگر کشور کشیده شود نه کودتاچیان در امان خواهند ماند و نه سرنوشت امیدوار کننده ای در انتظار جنبش آزادی خواهی است. نمی دانم با چه زبان باید به حکومت فهماند که پاسخ خواسته های طبیعی شهروندان گلوله نیست؛ اما تا زمانی که چنین تصمیم گیرندگان بی خردی در راس امور قرار دارند تنها می توانم امیدوار باشم عقلایی در میان ناراضیان پیدا شوند که هرچه سریعتر برای جلوگیری از ادامه خشونت ها اقدام کنند؛ اعلام همبستگی و همدردی در مورد ظلم هایی که به این شهروندان می رود نیز می تواند در آرام کردن ناراضیان خشم گین موثر باشد. نباید سکوت کرد و نظاره گر باقی ماند.

پی نوشت:
پایان چهل سال کودتا بی ارتباط به این موضوع نیستند.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۲۰/۱۳۸۸

تهدید در عین ترس!

سخنان امروز رهبر در نماز جمعه چندان دور از انتظار نبود. تکرار تهدید علیه مخالفین، تکرار اتهاماتی نظیر وابسته بودن، گمراه بودن، فریب خورده بودن، نفاق و ... بدون هیچ ابتکار و تنوعی جدید یک نماز جمعه بی هیجان (!) را رقم زد. با این حال خامنه ای در خطبه اول این نماز و به بهانه تبیین شیوه حکومت امام علی، مخالفین را بارها و بارها به صورت ضمنی به برخوردهای سنگین نظیر برخورد علی با خوارج و یا اصحاب جمل تهدید کرد. این خطبه باعث شد که به شخصه منتظر تهدیدهای جدید در خطبه دوم (خطبه سیاسی نماز جمعه) باشم اما به یکباره انگار ورق برگشت و در خطبه دوم رهبر بیشتر حالت تدافعی به خود گرفت و سعی کرد نظامش را از اتهامات وارده تبرئه کند و بیش از هر چیز به معدود هواداران باقی مانده خود دلگرمی بدهد. نکته جالبی که در حین سخنان خامنه ای در خطبه اول به ذهنم رسید ادعاهای او در مورد دشمنان علی بود که کاملا در مورد شخص رهبر و تمامی مسوولین فعلی نظام صدق می کرد. امام جمعه تهران مدام تاکید می کرد که مخالفین علی برای کسب قدرت از هیچ کاری ابایی نداشتند، مردم را فریب می دادند، دروغ می گفتند، نیرنگ به کار می بردند و دست به جنایت می زدند. بعد از اتمام نماز جمعه به نامه مهدی کروبی به رییس قوه قضاییه برخوردم؛ نامه ای که انگار کروبی به صورت ناخودآگاه در پاسخ به سخنان امروز خامنه ای در آن آورده است: «هراتفاق ناگوار و ناشایستی در جمهوری اسلامی ممکن شده است و دیگر هیچ چیزی دور از انتظار نیست».

پی نوشت:
دوستی در مورد پست «بیانیه موسوی (بخش دوم): تولد یک پروانه» تذکری داد که پس از مرور مجدد متوجه شدم کاملا به جا است. اعتراف می کنم که پس از مطالعه بیانیه مهندس موسوی کمی دچار احساسات شدم و همین مسئله بود که با تعبیری غیرواقع بینانه ایشان را «شایسته ترین نماینده برای اندیشه نوین سکولار در ایران» خواندم. هرچند هنوز اعتقاد دارم که موسوی با سرعتی روزافزون به سوی سکولاریسم گام بر می دارد، اما بار دیگر تاکید می کنم عبارت ذکر شده تنها یک تمجید احساسی بوده و پشتوانه منطقی ندارد.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۱۸/۱۳۸۸

بیانیه موسوی (بخش سوم): چه باید بخواهیم؟

در دو نوشته قبلی، به دو بخش بیانیه یازدهم میرحسین، یعنی «مرور اتفاقات و آخرین موضع گیری های موسوی» و «تبیین جهان بینی جدید موسوی» اشاره ای گذرا کردم، اما بخش سوم بیانیه موسوی یا «چه باید کرد؟» به بحث و تفصیل بیشتری نیاز دارد، چرا که در خود بیانیه نیز این بخش مورد توجه اصلی قرار دارد. در این بخش، موسوی به عنوان پیش زمینه ای در پاسخ به پرسش «چه باید کرد؟»، یک پرسش مقدماتی دیگر را مطرح می کند: «نخستین قدم آن است که بدانیم چه باید بخواهیم؟ تا بهترین و بیشترین را خواسته باشیم».

میرحسین در پاسخ به «چه باید بخواهیم؟» صراحتا به بیان بخشی از خواسته های ذهنی خود می پردازد. این خواسته ها به خوبی نشان می دهد زمانی که میرحسین از «ما» حرف می زند دقیقا افرادی با چه ویژگی هایی را در نظر دارد و یا دست کم امیدوار است که مخاطبانش دارای چه خصوصیاتی باشند. موسوی می گوید «ما حفظ جمهوری اسلامی را می خواهیم» و بدین ترتیب مرزبندی کامل خود را با هرگونه تفکر انقلابی –به معنای کلاسیک آن- در مقابله با جمهوری اسلامی نشان می دهد. وی خواستار فروپاشی و ریشه کن شدن ساختار کنونی، و یا دست کم ساختاری که می تواند بر پایه قانون اساسی کنونی استوار شود نیست؛ بلکه او می خواهد هرچه سریعتر حکومت گران به اصول قانون اساسی باز گردند؛ اصولی را که آشکارا زیر پا می گذارند محترم بدانند؛ اصولی را که معوق نگه داشته اند به اجرا درآورند (1) و در نهایت حتی تاکید می کند اصولی وجود دارند که در زمان کنونی قابلیت اجرا ندارند و باید تغییر کنند(2).

با این حال میرحسین این بار به صرف تکرار عبارت کلی و نامفهوم «ظرفیت های مغفول مانده قانون اساسی» اکتفا نمی کند. او نمی خواهد هیچ گونه ابهامی برجای بگذارد، پس خواسته های خود، خواسته هایی که آشکارا نسبت به شعارهای انتخاباتی اش رنگ و بویی مترقی تر(3) و جدیدتر گرفته اند را نام می برد. «تأمین آزادی‌های سیاسی و اجتماعی، رفع تبعیض، امنیت قضایی و برابری در مقابل قانون، تفکیک‌ناپذیری آزادی، استقلال و تمامیت ارضی کشور از یکدیگر، مصونیت حیثیت، جان و مال اشخاص، ممنوعیت تفتیش عقاید، آزادی مطبوعات، ممنوعیت بازرسی نامه‌ها، استراق سمع و هر گونه تجسس، آزادی احزاب و جمعیت‌ها، آزادی برگزاری اجتماعات، تمرکز دریافت‌های دولتی در خزانه‌داری کل، تعریف جرم سیاسی و رسیدگی به آن با حضور هیات منصفه، آزادی بیان و نشر افکار در صدا و سیما و بی‌طرفی آن و . . .». طرح چنین خواسته هایی اثبات می کند میرحسین جنبش سبز را جنبشی «آزادی خواه» و «دموکراسی طلب» می داند(4)، اما همانگونه که پیش از این هم گفته شد، وی برای دست یابی به چنین آرمان هایی، به روش های خشن اعتقادی ندارد. میرحسین نیز به مانند بسیاری دیگر بر این باور است که صلح و آرامش از لوله تفنگ خارج نمی شود؛ مسیر دموکراسی از راه سرکوب و نبرد نمی گذرد و آزادی اکثریت با به بند کشیدن اقلیت میسر نخواهد شد.

به بیان دیگر، میرحسین ضمن تبیین «چه باید بخواهیم؟» جنبش، «چه نباید بخواهیم؟» را هم پاسخ می دهد و هرگونه خشونت و تشنج را نفی می کند. همین باور است که با بیان زیبای موسوی چنین مطرح می شود: «برخلاف آنچه دستگاه‌های تبلیغاتی دولتی سعی در القای آن دارند، این ما هستیم که بازگشت اعتماد و آرامش به فضای جامعه را خواهانیم و این ما هستیم که از هر اقدام تندروانه و خشن امتناع می‌کنیم».

پی نوشت:

* از زمان صدور بیانیه یازدهم تا کنون، به دلیل تاکید مجدد موسوی بر پایبندی به نظام جمهوری اسلامی انتقادات بسیاری از وی شده است. کاش این منتقدین بتوانند از بند ظاهر رها شوند و درک کنند که «جمهوری اسلامی» تنها دو واژه هستند که در کنار یکدیگر قرار گرفته اند؛ مفهومی که موسوی به این دو واژه می دهد در سطر به سطر بیانیه هایش کاملا آشکار و برای شخص من آرمانی است.
1- مثال موسوی در این زمینه آزادی تجمعات است.
2- تاکید صریح موسوی در این مورد بر شورای نگهبان است
3- تاکید موسوی بر آزادی «تدریس زبان های قومی و محلی» نشان می دهد که نگاه گسترده او دغدغه های قومی را نیز از قلم نینداخته است.
4- ای کاش جناب محسن کدیور به این نکته توجه ویژه ای داشته باشند تا دیگر در سخنان خود اصرار نکنند «ذات جنبش سبز یک ذات اسلامی است».

۶/۱۷/۱۳۸۸

بیانیه موسوی (بخش دوم): تولد یک پروانه

پس از انتشار بیانیه شماره پنج مهندس موسوی، نوشتم که به گمان من موسوی بر سر یک دوراهی بزرگ قرار گرفته است. چه آن برداشت از بیانیه موسوی درست بوده باشد و چه نه، امروز و از خلال بیانیه جدید موسوی کاملا مشهود است که مهندس تصمیم خودش را گرفته است. از نگاه من موسوی به زیباترین وجه ممکن تغییر کرده است؛ همان گونه که دست تقدیر این نامزد دیروز انتخابات ریاست جمهوری را تا حد نماد یک جنبش ملی بالا برد، وی نیز دیدگاه های خود را، ظرفیت های خود را، و از همه مهم تر، باورهای خود را به همین میزان ارتقا داده است. رخ دادهای دوماه گذشته باورهای میرحسین را صیقل داده و موسویِ امروز، دیگر نه بارزترین چهره «خط امام» و «اسلام دهه شصت»، که شایسته ترین نماینده برای اندیشه نوین سکولار در ایران است.

چهاربند دوم بیانیه موسوی که پیش از این آن را تبیین جهان بینی و مانیفست اعتقادی جدید موسوی خوانده بودم آشکارا از درسی حکایت دارد که موسوی به اعتراف خودش آن را از بطن جامعه گرفته است: «مردم ما اینک با پوست و گوشت و استخوان خود دریافته‌اند که تنها راه همزیستی مسالمت‌آمیز سلیقه ها و گرایش‌ها، و اقشار، اقوام، مذاهب و ادیان گوناگونی که در این سرزمین پهناور زندگی می‌کنند، اذعان به وجود تنوع و تعدد شیوه‌های زندگی و اجتماع بر کانون آن هویت دیرینه‌ ای است که آنان را به یکدیگر پیوند می‌زند». تاثیر همین دیدگاه است که موسوی را نیز وا می دارد «لااکراه فی الدین» را به درستی «اجباری در دین وجود ندارد» ترجمه کند.

موسویِ جدید در توصیف ملت ایران آنان را «خانواده بزرگ، باستانی و خداجوی ایران زمین» معرفی کرده و دیگر از «مومن» و «مسلمان» و دیگر صفات غیرفراگیر استفاده نمی کند. همین روشنفکر بلوغ یافته و شجاع است که به درستی در می یابد «مردم ما اینک به نتایجی بسیار ارزشمندتر و ماندگارتر از انتخاب یک فرد دست یافته‌اند» و بدون هیچ ابایی شهامت آن را دارد که علی رغم ریخته شدن خون ده ها تن از زنان و مردان این سرزمین بگوید «مردم ما این موهبت بزرگ را با هزینه هایی بسیار اندک» به دست آورده اند.

پی نوشت:

بخش اول این مطلب را از اینجا بخوانید.
راز سر به مهر نیز همچنان از بیانیه می نویسد.

۶/۱۵/۱۳۸۸

بیانیه موسوی(بخش اول): آرامش ما، مرگ کودتاگران است

میرحسین بیانیه داده؛ بیانیه ای که من دوست دارم عنوان آن را «چه باید کرد؟» بگذارم. پاسخ میرحسین به این «چه باید کرد؟» از دیدگاه من، زیباترین، کامل ترین و در عین حال «مدرن»ترین پاسخی بوده است که تا کنون با آن مواجه شده ام. گمان می کنم بیانیه جدید را باید بارها بخوانیم و در مورد آن با یکدیگر بحث کنیم؛ باید همانگونه که میرحسین اشاره کرده این بحث ها را حتی به حوزه خانواده بکشانیم؛ در جمع های دوستانه آن را مورد نقد و بررسی قرار دهیم و از همه مهم تر نتایج گفت و گوهایمان را به عمل درآوریم. در اولین گام تلاش می کنم که برای خودم و مخاطبان این وبلاگ، بیانیه بلندبالا و تحلیلی میرحسین را در چند قسمت باز کنم. امیدوارم دیگر دوستان وبلاگ نویس نیز همین کار را انجام دهند و یا دست کم در بخش نظرات ضعف و قوت این نوشته ها را یادآوری کنند. از نگاه من بیانیه میرحسین شامل سه بخش کاملا مشخص و مجزا از یکدیگر است:

* بخش اول که به مرور اتفاقات رخ داده می پردازد و در عین حال آخرین موضع گیری های موسوی در مورد اتفاقات اخیر را بیان می کند.
* بخش دوم که به نوعی می توان آن را تبیین جهان بینی جدید موسوی و مانیفست اعتقادی او دانست.
* و بخش سوم و اصلی بیانیه: چه باید کرد؟ از دیدگاه میرحسین موسوی است.

در مورد بخش اول، که به باور من سه بند آغازین بیانیه را شامل می شود، دو نکته قابل ذکر به ذهنم می رسد. چندی پیش دکتر صادق زیبا کلام مطالبی را مطرح کرد با این مضمون که جنبش سبز باید هرچه سریع تر از پرداختن صرف به تقلب در انتخابات عبور کرده و خود را با دغدغه های دیگر جامعه پیوند بزند.(*) من گمان می کنم اتخاذ چنین تصمیمی از جانب موسوی نیز به وضوح در شیوه نگارش بیانیه اش به چشم می خورد. میرحسین دیگر به مانند گذشته بخش عمده بیانیه خود را صرف تشریح تخلفات روزهای قبل و بعد از انتخابات نمی کند، بلکه بسیار سریع از آن می گذرد؛ به نظر می رسد موسوی نیز دیگر نمی خواهد در سوگ کودتا علیه انتخابات مرثیه سرایی کند؛ او تصمیمش را گرفته و قصد دارد تا با درک شرایط جدید، بار دیگر ابتکار عمل را در دست گرفته و به سمت جلو حرکت کند.

نکته دوم قابل توجه دیگر در این بخش، حمله مستقیم میرحسین به رهبر است؛ حمله ای که سخنرانی وی و صدور فرمان ضمنی پاکسازی دانشگاه ها را به شدت مورد انتقاد قرار داده، و وی را عامل اصلی تمامی بحران های کنونی معرفی می کند. وی اعتقاد دارد «افرادی وجود دارند که تنها راه ادامه حضور خود در قدرت را التهاب‌آفرینی و بحران‌زایی‌های پیاپی و طفره رفتن از حل مشکلات و نابسامانی‌هایی می‌دانند که خود مسبب آنها بوده‌اند» و به نظر هم با همین اعتقاد در بخشی دیگر از بیانیه تاکید می کند که «این ما هستیم که بازگشت اعتماد و آرامش به فضای جامعه را خواهانیم و این ما هستیم که از هر اقدام تندروانه و خشن امتناع می‌کنیم». در واقع موسوی با این سخنان بار دیگر بر لزوم حفظ ماهیت بدون خشونت جنبش تاکید کرده و بازگشت آرامش به فضای جامعه را نقطه پایان حیات سران کودتا می داند.

پی نوشت:
متاسفانه هرچه گشتم این مطلب دکتر زیباکلام را پیدا نکردم.
راز سر به مهر هم نوشتن در مورد بیانیه را شروع کرده است.

۶/۱۴/۱۳۸۸

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟

دیکتاتورها دشمن می خواهند؛ این را همه می دانیم. جمهوری اسلامی نیز از بدو تولد خود دشمنان زیادی داشته، و یا دست کم برای خود تراشیده است. کمونیست ها (از اقلیت شروع شد و دست آخر دامان حزب توده را هم گرفت)، منافقین (که ابتدا فقط به اعضای سازمان مجاهدین خلق گفته می شد اما کم کم به هر برداشت متفاوتی از اسلام تعلق گرفت) آمریکا، اسراییل، انگلستان، آلمان و خلاصه هزار و یک دشمن فرضی و واقعی عجیب و غریب که برخی همیشگی هستند (مانند اسراییل) و برخی دیگر گذرا (مانند آلمان پس از برگزاری دادگاه میکونوس). اما اگر همه این دشمنان تنها ابزاری بوده و هستند برای پنهان سازی ضعف های نظام، یک دشمن حقیقی وجود دارد که به واقع ریشه هر نظام ایدئولوژیک و حکومت هر دیکتاتوری را خواهد سوزاند، اما تا کنون از سوی مسوولین کتمان می شد: علم!

سال ها گفتیم که اینان نوادگان برحق همان کتاب سوزان تاریخ اند و خرده گرفتند که راه افراط می روید! گفتیم که کتاب سوزی در نهاد اینان و بطن عقایدشان نهفته است و گفتند اتهام بی اساس می زنید؛ دریغ که در اثبات آنچه از روز آشکارتر بود دستمان خالی بود و زبانمان کوتاه؛ تا آنکه شاهد از غیب رسید! گویی به واقع برای سرکردگان کودتا روز حساب فرا رسیده است و دیگر نیازی به پرده پوشی نیست؛ پس در این عرصه بی رقیب پرده ها را برانداخته، نقاب های سی ساله از چهره ها برگرفته اند و راز نهان آشکار می کنند؛ فریاد «بسوزانید» امروز ورد زبان تمامی سرسپردگان اردوگاه کودتا است. فرمان برخورد با علوم انسانی در دانشگاه ها و جلوگیری از انتشار و ترویج کتب محققان، فلاسفه، جامعه شناسان و صاحب نظران غربی در کشور، یادآور خاطرات کتاب سوزی هایی است که دیر یا زود معتقدان به «حکومت اسلامی» باید بار دیگر زنده اش می کردند. شعله سوزان اعتقادات مومنین به خداوند «قهار» زبانه کشیده است؛ کتابخانه ها را آماده کنید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۰۸/۱۳۸۸

ابطحی زیاده روی می کند

از زمانی که مبارزات آزادی خواهانه در کشور شکل گرفت، حتی پیش از آنکه مبارزات به صورت چریکی درآید و قوانین و مقررات خاص چریک ها -نوشته و نانوشته- گسترش یابد، همواره یک اصل در میان مبارزان وجود داشت: «در صورت دستگیری تا حد امکان در برابر شکنجه ها مقاومت کنید، اگر شکنجه ها از حد توان خارج شد اطلاعات سوخته تحویل دهید، اگر باز هم شکنجه ها ادامه پیدا کرد برای نجات جان، خود را تخریب کنید». «خود تخریبی» و یا آن چیزی که این روزها در قالب اعتراف های ساختگی شاهد آن هستیم یکی از آخرین امتیازاتی است که مبارزان به شکنجه گران خود می دهند. از این مرحله به بعد کار به «آدم فروشی» و یا «تخریب دیگران» می رسد که این مورد تقریبا خط قرمز تمامی مبارزان است.

بازداشت شدگان جنبش سبز (و یا به تعبیر زیبایی که این روزها دیده ام: اسرای جنبش سبز) یکی یکی به دادگاه فرمایشی احضار شده و دست به اعترافات ساختگی می زنند. اعترافات افراد بنابر مقاومت آنان متفاوت است. از عبدالله رمضان زاده ای که همچنان تاکید می کند با دولت دهم نیز به مانند دولت نهم مخالفت خواهد کرد و سعید حجاریانی که تنها اعتراف می کند «تحلیل درستی از جامعه نداشته» گرفته، تا محمد علی ابطحی و محمد عطریانفر که در تایید سخنان دادستان جنبش سبز را یک «کودتای مخملی» و برنامه ریزی شده می خوانند. تا اینجا و دست کم برای یک جلسه شاید بتوان شرایط اعتراف کنندگان را درک کرد، اما در مورد آقای ابطحی کار دارد به جاهای باریک می رسد.

از پست های وبلاگ جناب ابطحی چنین بر می آید که گویا ایشان قصد ندارد روند همکاری های خود با بازجویان را پایان دهد. متاسفانه این روند همکاری نیز از محدوده اطلاعات سوخته و یا تخریب خود عبور کرده و دامان کل جریان اصلاحات را گرفته است. آقای ابطحی گاه در پست های خود از زبان دیگر زندانیان نیز اعتراف می کند (تخریب دیگران) و گاه حرکتی با پشتوانه میلیونی مردم را مورد حمله قرار داده و منحرف می خواند. از دیدگاه من ادامه چنین روندی به هیچ وجه و در هیچ شرایطی پذیرفته شده نیست؛ آقای ابطحی با این روند دیگر هیچ جای بازگشت و بخششی برای خود باقی نمی گذارد.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۰۶/۱۳۸۸

حقارتت را دیدم و خندیدم مزدور!

امشب به صورت اتفاقی بخش های پایانی جلسه تعدادی از دانشجویان با رهبر را از تلویزیون دیدم. اولین نکته ای که حالم را به هم می زد این بود که یک نفر با عنوان «عضو جنبش عدالتخواهی» پشت تریبون رفته بود و دم از ذات و خواسته های جنبش دانشجویی می زد. این جنبش مضحکه «عدالتخواهی» آنچنان بی ریشه و من در آوردی بود که بساطش ظرف همان یکی دو سال اول در دانشگاه ها جمع شد و برای مثال تعداد اعضایش در دانشگاه شریف هیچ گاه از سه نفر(!) تجاوز نکرد. جالب اینجا است که حتی مسوولین پخش این برنامه هم جنبش «عدالتخواه» را به اشتباه «عدالتگاه» نوشته بودند که نشان از شهرت و آوازه کسانی می دهد که به نمایندگی از «جنبش دانشجویی» به پابوس مولایشان رفته بودند.

اما نکته دیگر این بود که آخرین دانشجویی را که صحبت کرد شناختم. یکی از دانشجویان دانشگاه شریف بود، اما بیشتر از این حرف ها می شناختمش. حکایت مفصلش را اعضای انجمن شریف می دانند و نیازی هم به تشریح نیست؛ فقط در تمام طول مدتی که به چشم می دیدم به درگاه ارباب رسیده و دم تکان می دهد و زوزه خفیفی می کشد تا تکه استخوانی نصیبش شود، به خودم دست مریزاد می گفتم! ناز شستم که کم اشکش را در نیاورم! ناز نفسم که کم رسوایش نکردم!

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید
ساخت سال 1388 مجمع دیوانگان.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده