صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

۲/۱۵/۱۳۸۸

زن مدرن ایرانی

تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتوموبیل نیست. با این تفاوت که اتوموبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسب هایش را برداشته به جایش موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود. (اختراع زن سنتی هم که بعدها به همین شیوه صورت گرفت کارش بیخ کمتری پیدا نکرد). این طور بود که هر کس به تناسب امکانات و ذائقه شخصی از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه تغییراتش گاه از چادر بود تا مینی ژوپ. می خواست در همه تصمیمات شریک باشد اما همه مسوولیت ها را از مردش می خواست. می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش، اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد. مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما اگر کسی به او چیزی می گفت از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد. خواستار اظهار نظر در مسایل جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوششی نمی کرد. از زندگی زناشویی ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت، نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما وقتی کار به جدایی می کشید به جوانی اش که بیخود و بی جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف می خورد.

همنوایی شبانه ارکستر چوب ها
رضا قاسمی
انتشارات نیلوفر

پی نوشت:
با یک بار خواندن نتوانستم در باره کتاب چیزی بنویسم، همین روزها برای بار دوم تمامش می کنم و حتما در موردش می نویسم.
فصل اول کتاب را از اینجا بخوانید و اگر به دنبال نقدش هستید «لیلا صادقی» نقد مفصلی نوشته و «تو کتاب»اشاره مختصری کرده است.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۱۲/۲۰/۱۳۸۷

درخت انجیر معابد

«درخت انجیر معابد» آخرین رمان محمود بود که این هم تمام شد؛ دلم برای فضای گرم و شرجی داستان های محمود تنگ خواهد شد. اما نکته ای که با پایان کتاب به ذهنم رسید تلاش برای نوشتن نقدی بر آن بود. تا کنون بر هیچ اثری نقدی ننوشته ام اساسا هم چنین آموزشی ندیده ام؛ اما اگر نخواهم نام نقد را بر این نوشته بگذارم می توانم آن را به عنوان نظرات شخصی ام در مورد رمان منتشر کنم. کمترین حاصلی که برای خودم دارد این است که با مرور آن در آینده هم می توانم به دیدگاه های خودم در زمان خواندن کتاب پی ببرم و هم با اصلاح ایرادات این نوشته به مرور با نگاه متفاوتی رمان بخوانم.


خوشحال و البته ممنون می شوم اگر این نوشته را مورد نقد قرار دهید.
نقدی بر درخت انجیر معابد




تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۱۱/۲۴/۱۳۸۷

شرق بنفشه

هیچ وقت دوست نداشتم هنوز یک کتاب را به آخر نرسانده، کتاب دیگری را شروع کنم؛ دست کم در مورد رمان و داستان هیچ گاه چنین کاری نمی کردم؛ اما از زمانی که با کتاب های شنیداری آشنا شدم این عادت کهنه به هم خورده است؛ یک کتاب را می خوانم و در مواقع خستگی به کتاب های دیگر گوش می دهم؛ همین عادت جدید باعث شد تا هنوز خواندن «درخت انجیر معابد» به پایان نرسیده، «شرق بنفشه» و «به کی سلام کنم» را تا پایان بشنوم.

شرق بنفشه زیبا بود؛ شاید وسوسه شوم و دست کم یک بار دیگر از اول شروع به خواندنش کنم؛ گمان می کنم در این حالت می توانم احساس جدیدی نسبت به کتاب را تجربه کنم؛ با این حال اجرایی که از این کتاب شنیدم هم اجرای خوبی بود. داستان کتاب برای هر کسی می تواند تصویری از «له شدن» یک عشق در زیر چرخ های بی رحم جامعه جنگ زده و فضای تیره دهه شصت کشور باشد؛ اما برای من شرق بنفشه یادآور نابودی این عشق در پس دخالت های دیگران است. توضیح دادنش کمی سخت است اما هنگام تماشای فیلم «Atonement» هم احساس مشابهی را تجربه کردم؛ شاید یک زمان در مورد هر دوی این داستان ها بیشتر نوشتم؛ فعلا فعلا پیشنهاد می کنم شرق بنفشه را از اینجا بشنوید و یا از اینجا بخوانید.

۱۱/۰۹/۱۳۸۷

ناتور دشت

«ناتور دشت» را شنیدم؛ احساس جالبی است که آدم در مورد کتاب به جای فعل «خواندن» از «شنیدن» استفاده کند. اما از آن جالب تر واقعا همان شنیدن کتاب است. شاید لازم باشد که کتاب را یک بار هم بخوانم به ویژه به این دلیل که روایت ماندانا هرچند بسیار جذاب و شیوا بود اما با لحنی شکسته ادا شد و من هنوز نمی دانم که آیا این لحن مربوط به خود کتاب بود یا سلیقه راوی. به هر حال برای ما که یک عمر عادت کرده ایم کتاب ها را با صدایی گنگ و غریب از اعماق وجود بخوانیم عادت کردن به شنیدن یک کتاب با صدای یک نفر دیگر کمی سخت است.

در مورد خود کتاب هم صحبت کردن برایم کمی سخت است، معمولا عادت دارم در مورد هر کتابی که می خوانم ساعت ها صحبت کنم، جدا از اینکه مدتی است برای این کار هم صحبتی ندارم، گمان می کنم در مورد ناتور دشت هم نمی توانم چیز خاصی بگویم بجز اینکه احساس می کردم روایت داستان می تواند حاصل جمع شدن روزنوشت های شخصیت اصلی باشد، روزنوشت هایی که شباهت عجیبی به روزنوشت های خودم داشت، با این تفاوت کوچک که روزنوشت های من را هیچ گاه هیچ کس نخواهد خواند، هیچ کس و هیچ کس.

پی نوشت:
در هنگام شنیدن کتاب یک اتفاق بسیار عجیب برایم افتاد که باور کردنش کمی سخت است، به همین دلیل برای عرضه نسخه باور پذیر این خاطره نیازمند کمی تحقیقات روانشناسی هستم. گمان می کنم زیاد طول نکشد، همین روزها منتشرش می کنم.
چقدر احساس این جمله از کتاب برایم آشنا بود: «قول می دم زمستون ها هیزم ها رو من بشکنم».
ساخت سال 1388 مجمع دیوانگان.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده