نمایش پستها با برچسب کوته نوشت. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب کوته نوشت. نمایش همه پستها
۸/۳۰/۱۳۸۸
حکایت این روزهای من - 3
مهندس ی. از در وارد شده و نشده با عصبانیت می گوید «به خدا اولین چیزی که آدم باید تو این مملکت یاد بگیره قسم دروغه». مرخصی ساعتی گرفته بود تا بالاخره قولنامه خانه ای که ماه ها دنبال خریدش بود را در بنگاه نهایی کند. تعریف می کند که بیخود و بیجهت 60 هزار تومان دیگر هم در بنگاه «پیاده شده»! بحث به فساد و دروغ رایج در کشور کشیده می شود و مهندس ی. از رده بندی جدید فساد دولتی در جهان خبر می دهد: «ایران فکر کنم 168 شده بود؛ یعنی افغانستان و یکی دو تا دیگه از ما بدتر بودن؛ نیوزیلند هم تو دنیا اول بود». مهندس س. بلافاصله می گوید «من چند وقت پیش قرار بود برم نیوزیلند؛ ساعتی 20 دلار می دادن که پشم گوسفند بچینم»! هنوز انفجار خنده همکاران فروکش نکرده، هر کدام یکی یکی تایید می کنند که «والا شرف داره به این کارمندی ما»!
۸/۲۶/۱۳۸۸
خودسانسوری
این همه تلاش برای پرهیز از «خودسانسوری» در وبلاگ چه فایده دارد وقتی در لحظه لحظه زندگی مشغول همین کار هستم؟
پی نوشت:
لطفا برای پیگیری این وبلاگ از این پس به آدرس جدید آن مراجعه کنید.
۸/۲۳/۱۳۸۸
حکایت روزمره من-2
مهندس.س و مهندس.ی پشت میزشان نیستند؛ غیبتشان نسبتا طولانی شده است. وقت ناهار که برای گرم کردن غذا وارد آشپزخانه می شوم می بینم کنج آشپزخانه کز کرده اند؛ پچ پچ هایشان ناگهان قطع می شود، اما خیلی زود من را «خودی» تشخیص می دهند و مهندس.س ادامه قسمت شب گذشته سریال «ماریانا» را تعریف می کند.
۸/۱۹/۱۳۸۸
حکایت روزمره من
مهندس ی. و مهندس س. در مورد مجسمه ابوالهول حرف می زنند. گویا مهندس س. اطلاعات جالبی در این مورد دارد. از افسانه ای حرف می زند که به پیدایش مجسمه مربوط است. صحبت ها که تمام می شود مهندس ج. که به تازگی به جمع ما اضافه شده می پرسد «کجا هست این مجسمه»؟ کمی بعد مهندس س. طبق عادت همیشگی اخباری را که برایش میل شده بلند می خواند: «صادق محصولی برنامش (برنامه اش) رو به مجلس ارایه کرده». مهندس ج. دوباره می پرسد «کی هست»؟
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید۵/۲۸/۱۳۸۸
۳/۱۳/۱۳۸۸
۲/۱۲/۱۳۸۸
دلم گریه می خواست
باز هم یک نفر اشک هایم را دزدیده...پی نوشت:
زیباترین کوته نوشتی را که تا کنون خوانده ام از مطرود بخوانید.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید۲/۰۶/۱۳۸۸
این «من» تهی شده
اما من روزنامه نگارم؛ قلمم را به پوچ می فروشم و شرمگین تاریخم.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید۲/۰۲/۱۳۸۸
روزگار من

دیروزم: دنیا به آخر می رسد؟ نمی رسد؟ می رسد؟ نمی رسد؟ ...
امروزم: دنیا به آخر رسیده؟ نرسیده؟ رسیده؟ نرسیده؟ رسیده؟...
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید۱/۱۱/۱۳۸۸
افسوس
اسم پسرمان را می گذاشتیم آرش؛ البته اگر بچه می خواستی؛ خودم برایش قصه می گفتم؛ نمی گذاشتم همه کارها گردن تو بیفتد؛ تو باید خانمی می کردی؛ آنقدر پول در می آوردم که برایت کلفت و نوکر بگیرم؛ نمی گذاشتم دست به سیاه و سفیدی بزنی؛ اگر هم نمی شد خودم نوکریت را می کردم؛ تو فقط باید چشم هایت را به من می دادی؛ نگاهت را؛ تماشای چشم هایت برای جابجا کردن کوه ها هم کافی بود.زیاد کار نمی کردم؛ وقتم برای تو بود؛ می بردمت تا جهان را ببینی؛ از دیوار چین و اهرام مصر گرفته تا سواحل برزیل؛ عیدها می بردمت شمال، یک ویلای جنگلی ساکت و آرام تا تنهاییمان را کسی آلوده نکند؛ شب ها موهایت را نوازش می کردم، برایت شعر می گفتم؛ ساز یاد می گرفتم و برایت می نواختم؛ صدایم هرچه بود تو دوست داشتی؛ خوشبخت می شدیم،
اگر من اخراج نمی شدم؛ اگر تو ترکم نمی کردی.
پی نوشت:
هنوز در لذت خواندن این داستان 150 کلمه ای هستم؛ دیدم کسی من را برای نوشتن داستان دعوت نمی کند گفتم خودم دست به کار شوم!
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید۱۱/۲۰/۱۳۸۷
۱۱/۰۵/۱۳۸۷
۱۱/۰۳/۱۳۸۷
پایان
درخت انجیر معابد رو شروع کردم، اگر تموم بشه خیلی چیزها تموم می شه، خیلی چیزهای مهمتر از مجموع رمان های احمد محمود.۱۰/۲۸/۱۳۸۷
۱۰/۰۵/۱۳۸۷
اشتراک در:
پستها (Atom)







