صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب نمایش. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نمایش. نمایش همه پست‌ها

۸/۲۷/۱۳۸۸

آواز قو - تراژدی با کمدی اضافه

این وبلاگ به آدرس جدیدی منتقل شده است و آدرس فعلی احتمالا تنها تا پایان هفته جاری به روز می شود؛ لطفا برای پیگیری وبلاگ به آدرس جدید مراجعه کنید و در صورتی که به اینجا لینکی داده اید آن را تغییر دهید.

این روزها تیاتر کلاسیک بازار داغی ندارد؛ اما «تراژدی با کمدی اضافه» همرنگ جماعت نشد است. «اسماعیل شفیعی» نمایش نامه «آنتوان چخوف» را بدون هیچ تلاشی برای گنجاندن ایده های مدرن ابتکاری به اجرا درآورده تا مشخص شود تیاتر کلاسیک هیچ گاه از یادها نخواهد رفت و همیشه هوادارن خاص خود را دارد.

پرده اول نمایش با عنوان «آواز قو»، روایت تنهایی یک بازیگر تیاتر است؛ پیرمردی که در دوران کهولت دچار این نگرانی شده که شاید مسیر زندگی را اشتباه طی کرده است و در پایان راه، نصیبی جز تنهایی نداشته است. نمایش در فضایی نسبتا تاریکی به اجرا در می آید که تنها نور دو شمع دانی، به مدد انعکاسشان در چندین آینه پی گیری وقایع را برای مخاطب امکان پذیر می سازد. طراحی صحنه کاملا با فضای نمایش همخوانی دارد، اما مشکل اینجا است که تحمل چنین فضایی، با توجه به روایت نسبتا خطی و کم تنش نمایش برای مخاطب دشوار است. شاید همین دشواری نیز سبب شده که پرده اول نسبتا ملال انگیز روایت شود و بی هیجان به پایان برسد. با این حال فضا به ناگاه در پرده دوم تغییر می کند. این تغییر فضا نیز درست هماهنگ با تغییر تم نمایش از تراژدی به کمدی است. پرده دوم با نام «تراژدی با کمدی اضافه» که داستانی متفاوت را با قالبی طنز روایت می کند به آرامی خستگی پرده اول را از ذهن مخاطب می زداید و تا آنجا پیش می رود که تماشاگر بی حال شده در پایان پرده اول، در انتهای نمایش توان ایستادن و تشویق کردن را باز یابد!

در کل لذت بردن از تماشای «تراژدی با کمدی اضافه» کمی دشوار است؛ با این حال اگر به نفس تیاتر، به صرف «تیاتر» بودنش علاقه داشته باشید گزینه خوبی است تا خاطره نمایش های کلاسیک را در ذهن شما تجدید کند. در چنین حالتی شما حتی می توانید در تمام مدت نسبتا طولانی میان دو پرده که دکور در حال تغییر است، گام به گام تغییرات را به عنوان بخشی از نمایش پی گیری کنید و از چنین سادگی عریانی که به خوبی یادآور فضای کلاسیک تیاتر است لذت ببرید.

پی نوشت:
تصویر این پست عکسی از بخش پایانی پرده اول است.
دو نگاه متفاوت به نمایش را از اینجا و اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.

۸/۲۶/۱۳۸۸

عشق لرزه

«توضیح: این وبلاگ برای فرار از ف.ی.ل.ت.ر.ی.ن.گ به آدرس جدیدی منتقل شده است.
آدرس فعلی احتمالا تنها تا پایان هفته به روز خواهد شد.
لطفا برای پیگیری وبلاگ از این پس به آدرس جدید مراجعه کنید
و در صورتی که به این وبلاگ لینک داده اید آن را تغییر دهید».
دریغ؛ دریغ و صد دریغ! دریغ از آپارتمان کوچک و گرمی که می توانست از شور و حرارت عشق حکایت داشته باشد؛ دریغ از شومینه روشنی که کور سوی شعله اش می توانست از کور سوی امید در قلب عاشقی خبر دهد؛ دریغ از طراحی صحنه ای که می توانست «عشق لرزه» را به یک شاهکار بدل کند.

نمایش نامه «اریک امانوئل اشمیت» را خوانده بودم؛ از این نظر قرار نبود به مانند دیگر تماشاگران غافلگیر شوم اما چند اتفاق من را هم غافل گیر کرد. اولین اتفاق شروع متفاوت نمایش نسبت به نمایش نامه بود؛ تصمیمی که احتمالا به دلیل کمبود وقت اتخاذ شده بود و بخش عاشقانه آغاز داستان را از نمایش حذف کرده بود. این حذف در جنبه روایی داستان خللی وارد نکرده بود و از این جهت می توان آن را زیرکانه خواند؛ با این حال از آنجا که کل اثر در به تصویر کشیدن عشق میان دو شخصیت اصلی داستان ضعیف عمل کرده بود، این حذف بر شدت این ضعف افزوده بود. هرچند در صحنه دوم نمایش سعی شده بود تا در خلال صحبت های «دیان» با مادرش میزان عمق علاقه او به «ریشارد» به مخاطب انتقال یابد، اما چنین تلاشی بدون تردید ناکام باقی ماند چرا که عشق بیان کردنی نیست، حس کردنی است. محدودیت های سیاسی و فرهنگی که منجر به حذف تماس های عاشقانه و فیزیکی بازیگران می شود به اندازه کافی به فرآیند انتقال احساسات ضربه وارد می سازد؛ دیگر نیازی نیست که ما نیز خود با حذف بخش های رمانتیک نمایش بر این ضعف بیفزاییم.

دومین مسئله ای که من را غافل گیر کرد دکور نمایش بود. هرچند پیش از اجرا نیز قابل پیش بینی بود که به دلیل تغییر پیاپی صحنه های نمایش از داخل آپارتمان به خیابان، رستوران و یا آپارتمانی دیگر، باید ایده ای ابتکاری برای طراحی دکور در نظر گرفته شود؛ اما به اعتقاد من ابتکار طراح صحنه نمایش تنها همین جنبه مشکل (تغییر پیاپی صحنه ها) را مد نظر قرار داده بود و این بار نیز بی رحمانه نقش پررنگ صحنه، در ایجاد فضای داستان را نادیده گرفته بود. دکور ساده، خالی و یکنواخت نمایش به هیچ وجه با محتوایی عاشقانه همخوانی نداشت و بیش از پیش باعث ضربه زدن به بار احساسی نمایش شده بود. در نهایت بازی بی روح «علی دهکردی» که شاید بیش از دو مورد قبلی شوکه کننده بود من را غافل گیر کرد. متاسفانه این اولین باری بود که من بازی دهکردی را از نزدیک می دیدم اما بنابر شنیده های خود انتظار بسیار بیشتری حتی از یک بازیگر کم تجربه تر داشتم؛ دهکردی حساس ترین دیالوگ های خود را در احساسی ترین صحنه های نمایش بدون هیچ روح و ظرافتی بیان کرد تا به واقع آخرین ضربه کاری را او به جنبه احساسی این درام عاشقانه وارد کند.

علی رغم تمام این موارد، تماشای «عشق لرزه» همچنان لذت بخش بود؛ شاید بخش عمده چنین قوتی را باید به پای نمایش نامه ای گذاشت که حتی با نیمی از پتانسیل های به اجرا درآمده خود نیز می تواند تماشاگر را به وجود آورد. بخش دیگر را هم باید به پای محتوای نمایش گذاشت که هیچ گاه کهنه و تکراری نخواهد شد؛ عشق برای همه ما همیشه تازه و مبهم –اگر نگوییم ناشناخته- باقی می ماند:

«همه مردها دروغگو، بی ثبات، دغل، وراج، دو رو، متکبر، بزدل، نفرت انگیز و شهوت پرست هستند،
تمام زن ها ریاکار، مکار، خودپسند، کنجکاو و فاسدند،
دنیا چاه فاضلابی است بی انتها که موجودات عجیب الخلقه ای در آن می خزند و به کوه هایی از لجن بر می خورند،
اما در دنیا چیزی مقدس و با شکوه نیز وجود دارد:
پیوند دو موجود این چنین ناقص و وحشتناک،
در عشق اغلب اشتباه می کنیم،
اغلب احساسات ما جریحه دار می شود و احساس بدبختی می کنیم،
اما عشق می ورزیم و هنگامی که در آستانه مرگیم به عقب بر می گردیم و به خود می گوییم:
خیلی رنج کشیده ام،
گاهی به بیراهه رفته ام،
اما عشق ورزیده ام،
پس زندگی کرده ام،
من یک موجود تصنعی ساخته و پرداخته غرور و کسالت نیستم،
زیرا که عاشق بوده ام».

پی نوشت:
شعر از شاعر فرانسوی «موسو» است که در متن نمایشنامه از زبان «الینا» خوانده می شود.
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.

۸/۲۴/۱۳۸۸

اسب های پشت پنجره 2

کمدی و تراژدی می توانند دو روی یک سکه باشند؛ «اسب های پشت پنجره» با کارگردانی «روح الله جعفری» به خوبی چنین ادعایی را به اثبات می رساند.

نمایش روایت تراژدی بی پایان جنگ است؛ جنگی که در زمان و مکان نمی گنجد؛ دوست و دشمن نمی شناسد؛ هدف و انگیزه ای ندارد و تنها جنگ است؛ «جنگ، جنگ و دیگر هیچ»! اسب های پشت پنجره، آنگونه که «جعفری» به اجرا درآورده است یک کمدی است، یک کمدی تمام عیار، البته با یک تفاوت ساده: مخاطب باید تمامی خنده های خود را با گریه جایگزین کند!

فضای نمایش پیش از هر چیز با رنگ آمیزی دکور به مخاطب تحمیل می شود؛ دکور (تقریبا) سیاه و سفیدی که در ابتدای اجرا در برابر چشم مخاطب قرار می گیرد فضایی غم آلود و یا دست کم بی روحی را پدید می آورد که در آن خندیدن کمی سخت است و بیننده ناخودآگاه درمی یابد که شوخی های نمایش برای خنداندن او نیست؛ این تنها آخرین بیانی است که می توان (یا بهتر بگوییم شاید بتوان) با آن، تراژدی سرنوشت قربانیان جنگ را روایت کرد. قربانیانی که کارشان از گریه گذشته و در سوگ سرنوشت تیره خود تنها باید پوزخندهایی زهرآگین به لب بنشانند. فضای محدود صحنه، که به لطف جابجایی دیوارها، پرده به پرده نیز محدودتر و محدودتر می شود، با رنگ آمیزی کدر و بی روحش به خوبی می تواند ترسیمی از فضای ذهنی هر یک از قربانیانی باشد که نمایش، داستان آنان را روایت می کند. دست آخر و در آخرین پرده نیز دریچه های بی شمار دیوارهای به هم نزدیک شده، یکی پس از دیگری باز می شوند و از پس هر کدام یک پوتین نظامی نمایان می شود تا با چشم خود ببینیم که دنیای بازماندگان جنگ، سرسامی است در میان خاطرات به جای مانده از کشته شدگان آن.

هرچند عنصر رنگ در طراحی صحنه به ایجاد فضای مناسب نمایش کمک بسیاری کرده، با این حال کارگردان برای رسیدن به مقصود به این وسیله اکتفا نکرده است. مارش؛ سرود؛ ریتم؛ تلاطم؛ هیاهو؛ انفجار؛ میدان نبرد سرشار از صداها است پس روایت آن نیز نباید در سکوت به اجرا درآید؛ موزیک؛ مارشی نظامی که شما را با خود همراه می کند؛ ریتمی که ضرباهنگ نمایش را به تبعیت از خود وادار می دارد و دست پنهانی که پاهای بیننده را نیز از اختیارش خارج می کند؛ موزیک نواخته می شود؛ از همان ابتدای نمایش؛ اما به مرور اوج می گیرد و کار را به آنجا می رساند که در پایان پرده آخر بیننده ناخودآگاه با آن همراه می شود؛ مخاطب در فضایی قرار می گیرد که حتی می تواند جای خود را در صف سربازانی که رژه می روند تصور کند؛ پس همراه می شود و تمام تلاش خود را به کار می برد که نظم رژه را بر هم نزند؛ هر چند نیازی به تلاش نیست؛ این مخاطب نیست که به حرکت درآمده است؛ این مارش جنگ است که او را بیخود کرده و به حرکت واداشته است؛ پس تمردی در کار نیست؛ صحنه نبرد جای تمرد نیست؛ همراه شوید؛ همراه می شوید؛ به صدای طبل؛ یک دو سه چهار؛ یک دو سه چهار؛ یک دو سه ... و ناگهان سکوت؛ سکوت و سیاهی؛ شاید شبیه مرگ؛ مرگی ناخوانده و بی خبر؛ مرگی آنی؛ شبیه مرگ سربازی در میدان نبرد.

اسب های پشت پنجره روایت سربازانی که در میدان نبرد کشته می شوند نیست؛ تراژدی، داستان غم های بی پایانی است که یک قدم آنسوتر، بازماندگان سربازان جنگ را گرفتار می سازد. روایت، روایت رویاهای بر باد رفته مادری است که برای پسرش در سر پرورانده بود؛ داستان، داستان روزگار تیره دختری است که در اوج جوانی باید به پای پدر نیمه مجنونی بسوزد که هنوز هم مدال های افتخار جنگ را از سینه اش جدا نکرده؛ و سرگذشت، سرگذشت همسری است که معشوق خود را در هیبت یک ماشین نظامی بدون روح می یابد و در نهایت نیز سوگوار مرگش می شود. مادرها، دخترها و معشوقه ها، قربانیان خاموش تراژدی جنگ هستند که اسب های پنجره نگاه خود را بر روی آنها متمرکز کرده بود.

در کل تمام احساس شخصی خود را از نمایش می توانم در دو حس متضاد خلاصه کنم: «لذت بردم» و «افسوس خوردم». لذت بردم از طراحی صحنه، از موسیقی کم نظیری که گویی در عمق نمایش فرو رفته بود و در نهایت از اجراهای خوبی که در دو پرده اول دیدم. اما افسوس خوردم از پرده سوم نمایش که از نگاه من به وصله ای ناجور شباهت داشت. دیدگاه متفاوتی که در دوپرده اول به نمایش گذاشته شده بود در پرده سوم نادیده گرفته شد و نمایش ناگهان به ورطه شعارزدگی های مرسوم در حوزه جنگ سقوط کرد. هرقدر در دو پرده اول از پرداختن به خود جنگ پرهیز شده بود و بدون هیچ قضاوتی در مورد جنگ و حتی شرکت کنندگان در آن، تنها و تنها به سرنوشت قربانیان پرداخته شده بود، در پرده سوم ناگهان نگاهی ایدئولوژیک بر فضا حاکم شد. نگاهی که اصرار داشت به مخاطب تحمیل کند چه اندیشه های دگمی پدید آورنده جنگ ها هستند؛ تاکید داشت که به مخاطب بقبولاند شرکت کنندگان در جنگ لزوما انسان هایی تهی شده از اختیار و تفکر هستند و همگی تحت شست و شوهای مغزی قرار گرفته، مسخ نبرد و خون ریزی شده اند؛ شعارهایی نظیر «خداوند همیشه با ما است» یا «ما جهان را تغییر خواهیم داد» به صورتی مسلسل وار از دهان سرباز بازگشته به خانه خارج می شد و ضرباتی کاری به احساسی وارد می کرد که دو پرده پیشین به زحمت در بیننده پدید آورده بودند. در کل گمان می کنم می توان ادعا کرد که کارگردان، در طراحی پرده سوم، از روح حاکم بر دو پرده اول نمایش فاصله گرفته و خطی را که از ابتدا و به زیبایی دنبال کرده است نادیده می گیرد.

پی نوشت:
چقدر بازی «مژگان خالقی» را دوست دارم! یاد اجرای تک نفره «بچه کشی» افتادم.
پیش از این همین نمایش نامه را به کارگردانی «برکه فروتن» در «خانه کوچک نمایش» دیده بودم. زمانی که در مورد اجرای آن نمایش می نوشتم به هیچ وجه متوجه نبودم که در پرده سوم چه هدیه گرانبهایی به من تقدیم شده است. در آن اجرا، پرده سوم در سکوت کامل «هانس» (سرباز بازگشته از جنگ) برگزار شد و تمام بار توجه بر روی همسر وی متمرکز شد؛ این دقیقا همان انتظاری بود که من از این پرده داشتم تا آن را در پیوند کامل با دو پرده اول بدانم.
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.
این وبلاگ به آدرس جدیدی منتقل شده است. لطفا از این پس به دیوانه سرای جدید مراجعه کنید. این آدرس احتمالا تنها تا پایان همین هفته به روز می شود.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۸/۱۸/۱۳۸۸

شهادت پیوتر اوهه

در زمان انتشار این یادداشت اجرای نمایش به پایان رسیده است، این نوشته تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می شود

فرقی نمی کند چه اتفاقی در حال وقوع است! حتی شاید فرقی نداشته باشد که اتفاق رخ داده باورپذیر و منطقی است یا غیرممکن و خیالی! مهم این است که فارغ از هر قضاوتی در مورد رخ دادها، در نهایت این «ما» هستیم که قربانی هر حادثه ای خواهیم شد؛ «ما» که به مانند «پیوتر اوهه» حتی فرصت پرسیدن سوالاتمان را هم نمی یابیم، ما همواره قربانی رخ دادهایی هستیم که نه در آنها نقشی داشته ایم و نه حتی از چگونگی وقوعشان اطلاعی داریم؛ ما فقط قربانی هستیم و «شهید» خواهیم شد!

«شهادت پیوتر اوهه»، طرحی کمیک و تخیلی از جهان به ظاهر جدی و واقعی ما بود. در چنین جهانی حتی اگر یک «ببر» هم در وان حمام خانه شما پیدا شود، هیچ کس تعجب نخواهد کرد؛ اصلا کسی فرصت تعجب کردن و یا «پرسیدن» نخواهد داشت؛ این جهان از هر اتفاقی تنها بهانه ای جدید برای ادامه روند سرسام آور خود می سازد؛ سیاست مداران دستمایه جدیدی در سیاست ورزی های خود می یابند؛ سودجویان فرصت جدیدی برای بهره برداری پیش روی خود می بینند و در نهایت حتی چنین اتفاق غیرممکنی نیز نمی تواند هیچ نقطه عطفی در روند پیشرفت امور پدید آورد؛ تنها انسان سرگشته در این جهان پرشتاب است که بیش از پیش قربانی خواهد شد.

اجرای نمایش را دوست داشتم؛ به نظرم اجزای آن همخوانی مناسبی با یکدیگر داشتند؛ طراحی دکور و لباس متناسب با فضای کمیک داستان بود و اجرای بازیگران نسبتا روان و یکدست بود. در این میان شوخی ها و اشارات جنسی که به وفور در نمایش پراکنده شده بود تا حدودی پا را از حد تلطیف فضا فراتر گذاشته بود و می توانست خود به بخشی از محتوای داستان بدل گردد. در کل بجز چند مورد مبهم (مثلا گفت و گو با نوازنده پیانو آن هم با خطاب «پسرم») به نظرم همه چیز نمایش روان و آشکار بود.

پی نوشت:
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۹/۱۳۸۸

رومولوس کبیر

رمولوس کبیر مرد بزرگی بود؛ پادشاهی دانا و مهربان؛ شاید سیمایی از پادشاه خوب «شازده کوچولو» که دستورات خوبی می داد؛ اما از آن هم بهتر. رمولوس کبیر مرد حکیمی بود؛ عشق را می شناخت؛ و «رمولوس کبیر حتی برای یک شب هم خواب یک سرباز را آشفته نکرد». «رمولوس کبیر» دنیایی از حرف برای گفتن داشت؛ حرف هایی که هر یک می توانست ساعت ها ذهن آدمی را به خود مشغول سازد؛ حیف که تنها 120 زمان برای اجرا وجود داشت و در پایان همین زمان هم چیزی نمانده بود بازیگران از پا درآیند.

تمام نمایش می توانست محتوای آن باشد؛ نمایشنامه ای که آمده بود بگوید «چرا همه عمر ما باید برای وطن فداکاری کنیم؛ یک بار هم وطن برای ما فداکاری کند». آمده بود برای بسیاری یادآوری کند «نابودی ما نابودی وطن نیست... ما وطن نیستیم...» آمده بود تا در پاسخ به تشویش تجزیه وطن شانه بالا بیندازد که «خوب بشود»! آمده بود تا بگوید همه اینها حتی ارزش آشفته کردن خواب یک سرباز را هم ندارد تا چه رسد به قربانی کردن یک عشق*. تمام نمایش می توانست همین ها باشد و خوب هم باشد، اما همین نبود. اگر فرصت می کردید ذهن خود را از انبوه دیالوگ های کوتاهی که هرکدام گاه یک فلسفه عمیق را در پس خود پنهان ساخته بود رها کنید، آنگاه می توانستید ببینید آنچه در برابر شما قرار دارد یک سخنرانی حکیمانه نیست، این به واقع یک «تیاتر» است. پادشاه فرزانه در برابر شما برای سخنرانی نایستاده است؛ او در حال اجرای یک «والس» زیبا است که به زیبایی درون و شیرینی کلامش می ماند؛ او حتی می تواند ساکت بماند و برای شما برقصد** و با زبان بدن به قلب های شما راه پیدا کند.

از نگاه من رومولوس کبیر همه چیز داشت و همه چیز را هم در حد خوبی داشت؛ حتی در بسیاری از مواقع پای را از این «حد خوب» به مراتب فراتر گذاشته بود و در لحظاتی شما را متقاعد می ساخت که شاهکار یعنی همین؛ با این حال گمان می کنم جای خالی یک موسیقی در نمایش احساس می شد؛ یک موسیقی آرامش بخش، دست کم در طول میان پرده هایی که برای رفع خستگی و فشار اجرا در نظر گرفته شده بودند. با این حال نمی توان گله مند بود؛ هیچ وقت همه چیز یکجا به شما داده نمی شود!

پی نوشت:
* این حرف را اگر همه باور داشتیم هیچ گاه در این کشور کتابی همچون «دکترنون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» نوشته نمی شد.
** خودم خودم را به یاد «زوربا» انداختم!
اگر اینقدر گران نبود، حتما یک بار دیگر نمایش را می دیدم!

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۷/۱۳۸۸

اسب های پشت پنجره

پلیدی جنگ تنها در صحنه های کشتار آن خلاصه نمی شود؛ «اسب های پشت پنجره» برای ما روایت می کنند که تاثیرات مخرب جنگ تا کجاها زندگی آدمی را دستخوش تغییر و البته آسیب می کند. قربانیان صحنه های نبرد، خیلی زود شروع به قربانی گرفتن می کنند و این جنایت حتی در نبود آنها نیز ادامه پیدا می کند.

«اسب های پشت پنجره» در سه پرده سه سرگذشت متفاوت از قربانیان جنگ را روایت می کند. ابتدا مادری که فرزندش را در جنگ از دست می دهد. فرزند قربانی شده در خشونت جنگ حتی در نبود خود و با مرگش مادر را از پا در می آورد. سپس پدری که از معدود بازمانده های نبردی سهمگین است و به پاداش این افتخار مدال های بسیاری بر سینه آویخته، اما از عواقب این نبرد هوش و حافظه اش را از دست داده و به مکافاتی برای دخترش بدل گشته است؛ و در نهایت شوهری که همچنان در فضای خشن و بی روح جبهه ها به سر می برد و نمی تواند در برابر ابراز احساسات همسرش واکنش مناسبی بروز دهد. اینکه کدام یک از این دو گروه، مردهای حاضر در جبهه و یا زنان چشم انتظار آنان بیشتر قربانی جنگ شده اند مسئله نیست؛ مسئله این است که جنگ قربانی می گیرد؛ بی شمار و بی پایان؛ چه در زمان وقوع و چه سال ها بعد؛ چه در جبهه ها و چه در خانه هایی بسیار دور.

شیوه روایت نمایش ابتکاری زیبا برای خارج ساختن محتوای داستان از نوعی شعار زدگی است. غالب کمیک انتخاب شده به کاریکاتوری می ماند که در عین داشتن ظاهری خنده دار، باطنی تلخ به همراه دارد. سه داستان متفاوتی که هم که به نمایش در می آیند می توانند کاملا مجزا از یکدیگر در نظر گرفته شوند؛ اما در نظر گرفتن یک شخصیت مشترک ارتباطی خوشایند میان اجزای داستان برقرار کرده و به یکپارچگی نمایش کمک می کند. همین شخصیت نامه رسان که در ابتدا تنها به عنوان پلی ارتباطی میان اجزای جداگانه نمایش به کار گرفته می شود، در پرده آخر و در تلاش برای برقراری ارتباط با زنی که شوهر بی روح شده خود را از دست می دهد به جنبه دیگری از عواقب تیره جنگ برای زنان اشاره می کند که شاید به طرزی ویژه مختص کشور ما باشد. زنی که پس از کشته شدن شوهرش در جنگ تصمیم می گیرد رابطه جدیدی را آغاز کند با نگاه های سرزنش آمیز دیگران مواجه شده و حتی خود نیز به نوعی عمل خود را ناپسند می داند.

در کل گمان می کنم هرچند محتوای داستان پیامی انسانی و جهانی بود که پرداختن به آن در دنیای خشن امروزی به هیچ وجه تکراری نخواهد بود، با این حال جذابیت اصلی «اسب های پشت پنجره» مدیون شیوه اجرای ابتکاری و قالب کمیک اش است. ضمن اینکه بازیگران نیز به خوبی از عهده پیاده سازی این شیوه برآمده بودند و موفق شدند در صحنه نمایشی تکراری و بدون تغییر*، فضاهایی متفاوت ایجاد کرده و از خطر گرفتار ساختن مخاطب در سکونی ملالت بار فرار کنند.

پی نوشت:
* من این اجرا را در سالن کوچک نمایش دیدم، اما در حال حاضر همین نمایش در سالن چهارسو در حال اجرا است. از این نظر امکان دارد در دکور نمایش و صحنه های متفاوت تغییراتی پدید آمده باشد.
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

سگ سکوت

در زمان انتشار مطلب اجرای نمایش به پایان رسیده است؛ این یادداشت را تنها برای ثبت در پیشینه وبلاگ منتشر می کنم.

در مورد سگ سکوت حرفی ندارم؛ نه از این نمایش خوشم آمد و نه چیزی فهمیدم؛ فقط باعث شد اولین تجربه من از «تیاتر بخش خصوصی» و حضور در تالار ایرانشهر تیره باشد.

پی نوشت:
نگاهی به این نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۵/۱۳۸۸

آذر

سه شخصیت اضافی و یک پروژکتور زجرآور را اگر از «آذر» بگیریم، شاید بتوان گفت یک تک گویی قابل قبول برجا می ماند؛ البته نه چیزی بیشتر از «قابل قبول»! نمایش داستان پرستاری است که در جبهه صورتش دچار سوختگی می شود و پس از جراحی پلاستیک تصور می کند که شوهرش دیگر چهره جدید (و البته زشت) او را نمی پسندد و حاضر به پذیرفتنش نیست. تقریبا تمام داستان از زبان و با روایت «آذر»، همین پرستار چهره سوخته روایت می شود. تک گویی های آذر به صورت تقریبا مداوم با تصاویر پروژکتوری همراه است که گویا قصد دارد یک فیلم سینمایی را به نمایش درآورد! اما این تصاویر پخش شده نه تنها هیچ نکته جدیدی به روایات آذر نمی افزاید بلکه به شدت به اجرای دیالوگ های تک نفره وی ضربه زده و از بار تاثیرگذاری آن می کاهد؛ فضایی که ذهن هر مخاطب می تواند بنابر روایت آذر از وقایع رخ داده برای خود بسازد با تصاویر پروژکتور به شدت محدود و حتی سخیف می شود. حال اگر این واقعیت را هم در نظر بگیریم که نمایش خالی از هر نوع حرکتی است بیشتر به اهمیت این تصویر سازی از بین رفته پی خواهیم برد.

از میان سه بازیگر دیگر، دو نفر (دکتر جراح و دوست پرستار) رسما بخشی از دکور محسوب می شوند. در نهایت این تنها همسر آذر است که تا پنج دقیقه پایانی او هم به مانند بخشی از دکور نمایش نقش ایفا می کند، اما در بخش پایانی ناگهان به صدا در آمده و دیالوگ هایی نه چندان عمیق را بر بی روح ترین بازی ممکن سوار می کند تا پایانی فاجعه بار را برای نمایش رقم بزند. تنها حرکات آذر نیز به جابجایی های میان پرده ای بر روی دو صندلی، که یکی نشانگر مطب پزشک جراح و دیگری مکانی نامعلوم است خلاصه می شود.

پیام نمایش و یا آنچه که با ساختی هنرمندانه می توانست درونمایه نمایش را تشکیل دهد، مبتنی بر قدرت عشق و تردیدهایی است که ممکن است هر یک از طرفین یک رابطه را گرفتار سازد؛ با این حال چنین دست مایه گرانبهایی در «آذر» آنچنان به هدر رفته بود که کار می توانست از افسوس هم گذشته و به اعتراض و گلایه کشیده شود. نمایش آنچنان بی حس و روح اجرا شد که حتی خود بازیگران نیز در اجرای آن و به هنگام ادای احترام به تماشاگران گویی اسیر نوعی تردید و حتی خجلت شده بودند و در حالی که سراسیمگی از چهره همه آنان هویدا بود از نگاه مستقیم به چهره تماشاگران خودداری می کردند. با این حال نمی توان از اجرای مناسب تک گویی ها توسط بازیگر نقش آذر چشم پوشی کرد؛ اجرایی که هرچند با اشتباهات بسیاری همراه بود، اما در کل قابلیت جذب مخاطب را داشت و شاید با کمی اصلاح از سوی یک کارگردانی مناسب، به اجرایی قوی و قابل تحسین بدل شود.


پی نوشت:

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

همه چیز در باره آقای ف

در زمان انتشار مطلب اجرای نمایش به پایان رسیده است؛ این یادداشت تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می شود.

گمان من این است که اگر قرار باشد یک داستان ریال با یک اجرای تک نفره به روی صحنه برود، کمترین انتظار ممکن از نمایش باید یک شخصیت پردازی کامل باشد؛ اما «همه چیز درباره آقای ف» همین کمترین انتظار ممکن را هم برآورده نکرد. داستانی که به صورت کاملا مشخص (حتی نام اثر نیز این را فریاد می زد) قرار بود زندگی یک شخص را به تصویر کشیده و از مشکلات و –شاید- زیبایی های زندگی وی سخن بگوید، بدون هیچ انسجامی کار خود را شروع کرده و با پایانی کلیشه ای، در میان انبوهی از پراکندگی های نامربوط به اتمام رسید تا مخاطب پس از تماشای اثر حتی نتواند یک جمله قطعی در باب شخصیت فردی که بیش از یک ساعت به سویش خیره شده بود سخن بگوید.

«آقای ف» خواننده مجالسی بود که به دلیل نوعی بیماری صدایش صدمه دیده بود و صرفه های مداوم باعث شده بود تا در کار خود افت کرده و البته زندگی اش با مشکلات جدی مواجه شود. با این حال درست در شرایطی که نمایش بخشی از این مشکلات را به تصویر کشیده و مخاطب را به واکاوی آنان امیدوار می سازد، ناگاه همه چیز تغییر می کند و اصل بیماری مورد توجه قرار می گیرد و اتفاقا هم کار به جنگ و حملات شیمیایی کشیده می شود تا مخاطب از اینجا رانده و از آنجا مانده شود. نه حس همراهی با شخصیت داستان ایجاد شود و نه حتی فرصتی برای ایجاد یک حس ترحم ناقابل! اجرای ضعیف، یا اشتباهات فاجعه باری نظیر تکرار دیالوگ ها و توپوق زدن بازیگر، به خوبی با نمایش نامه کم جان و دیالوگ های بی مایه آن همخوانی دارد. هرچند شوخی های «اخراجی ها» مانند نمایش برای دقایقی مخاطبان را به خنده می اندازد، اما بدون تردید این اثر هیچ گاه در ذهن کسی باقی نخواهد ماند مگر به عنوان مثالی از یک اجرای ضعیف تمام عیار!

پی نوشت:

مجموعه ای از تصاویر نمایش را از اینجا ببینید.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۲۳/۱۳۸۸

گمشدگان

یک یادآوری؛ شاید هم یک سوگنامه؛ «گمشدگان» بازگشتی بود به ماجرای آب گیری سد سیوند با اشاره ای استعاری به پیامدهای زیان بار فرهنگی آن. فضای داستان محدود و صحنه بدون تغییر بود؛ همه اتفاقات از دریچه خانه ای فراموش شده و یا نادیده گرفته شده روایت می شد که به زودی به زیر آب می رفت؛ این فضای محدود از آنچنان سکون و سکوتی برخوردار بود که حتی به نظر می رسید زمان نیز در این نقطه جهان متوقف شده است.

«گمشدگان» روایت فاجعه ای بود که گمان می شد برای جلوگیری از وقوع آن باید کسی قربانی شود؛ اما در واقع این خود فاجعه بود که قربانی می طلبید و هیچ چیز جلودار آن نبود. داستان هرچند در ظاهری نسبتا وهم آلود روایت شد، اما زبانی ساده و روایتی یکدست داشت؛ روایتی که گاه تا سرحد خستگی مخاطب نیز پیش می رفت اما در نهایت نسبتا موفق از آب درآمد و بستر مناسبی برای انتقال پیام داستان فراهم ساخت. «یسنا» و «فردوس»، خواهر و برادری که به انتظار بازگشت پدر ناپدید شده خود حاضر به ترک خانه و پذیرش آب گیری سد نمی شدند، نمادهایی بودند برای آخرین بازمانده های فرهنگ باستانی و کهن ایران زمین. نمادهایی که حتی در اسامی خود نیز یادآور فرهنگی فراموش شده هستند که از آن تنها کاخ هایی ویران، کتیبه هایی نیمه مخروب، داستان هایی اسطوره ای و اندوهی نوستالژیک باقی مانده است. با ویران شدن این آثار بازمانده و به زیر آب رفتن «معبد»، دیگر حیات «یسنا» و «فردوس» نیز بی معنا خواهد بود؛ هرچند پیش از این دو، کودکی که در رحم یسنا قرار داشت قربانی شد؛ کودکی که می توانست نمادی برای امید به نسل آینده و زایش دوباره فرهنگ باستانی باشد.

پی نوشت:
از نگاهی دیگر، می توان سد را نشانه و نماد پیشرفت و مدرنیزاسیونی دانست که ناخودآگاه خاطرات، سنت ها و قواعد کهن بسیاری را در زیر پای خود مدفون می سازد؛ اما من دوست داشتم همه چیز را در همان روایت ماجرای سد سیوند ببینم.
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

زندگی بسیار کوتاه است

در زمان انتشار یادداشت، اجرای نمایش به پایان رسیده است و این یادداشت تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می شود.

نمی دانم تنها من چنین تصوری دارم یا این یک واقعیت است که برخی داستان های کودکانه، بزرگ سالان را بیشتر از کودکان تحت تاثیر قرار می دهند. «زندگی بسیار کوتاه است» برای من یکی از همین داستان ها بود. دست مایه نمایش نگاهی کودکانه به تعریف دوستی، گذشت و مهربانی بود؛ نگاهی که هرچه فکر می کنم تعریفی پخته تر و زیباتر از آن برای این واژه ها نمی یابم. گویی این مفاهیم آنچنان پاک و ساده هستند که تنها با نگاه های معصومانه کودکی می توان توصیف و درکشان کرد. نمایش بسیار ساده و روان اجرا شد؛ هرچند مخاطب اصلی را کودکان تشکیل می دادند با این حال اجرا به هیچ وجه خود را تا سطحی مبتذل از تعریف «برخورد با کودک»(*) پایین نیاورد و همین مسئله سبب شد تا مخاطبان بزرگ سال نیز به راحتی بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند و یک روز شاد را در کنار خردسالان خود بگذرانند.

پی نوشت:
* چنین دیدگاهی مدت ها است در برنامه هایی که صدا و سیما برای کودکان در نظر می گیرد رایج شده و با انبوهی از رفتارهای مبتذل و بی محتوا از سوی مجریان به نمایش در می آید.

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای ازتصاویر آن را از اینجا ببینید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۷/۱۹/۱۳۸۸

سه جلد

هیچ وقت دوست نداشتم در مورد هیچ نمایشی چنین قضاوتی داشته باشم؛ اما «سه جلد» ناچارم کرد تا بگویم بعضی نمایش ها ارزش یک بار دیدن را هم ندارند!

نقد کردن سه جلد بسیار دشوار است؛ دیالوگی وجود نداشت که ضعف و قوتی داشته باشد؛ هرچه بود تکراری کسالت بار از کلیشه ای ترین عبارات سریال های دسته چندم تلویزیونی بود. داستانی وجود نداشت که روایت شود؛ هر چه بود در سه دهه پیش سینمای «بالیوود» به کمال روایت شده بود! و اجرایی نبود که تصویری پدید آورد؛ هرچه بود جابجایی های بی منطق و خشکی بودند که گویا همگی از سر اجبار و بی هیچ قصد و هدفی انجام می شدند؛ از «حس» سخن گفتن که دیگر شبیه یک شوخی بی مزه است.

حال اگر بخواهیم با حسن نیتی کم نظیر و آن هم به پاس احترام به ذات تیاتر برای این نمایش هم محتوایی قایل شویم شاید بتوان گفت «سه جلد» می خواست روایت بی هویتی گروهی از مهاجران از وطن باشد؛ گروهی (احتمالا سازمان مجاهدین خلق) که تمام زندگی خود را در راه مبارزه بر سر آرمان های خود سپری کرده اند اما دست آخر نه تنها عمر و زندگیشان، که حتی هویتشان را نیز از دست داده اند. «سه جلد» که می تواند استعاره و یا سنبلی برای هویت باشد، گمشده ای است که در این نمایش بسیاری به دنبالش هستند. بسیاری که حتی برخی از آنها هنوز به دنیا نیامده اند و پیش از آنکه قدم به این جهان بگذارند و تنها بر اثر اشتباهات پدران و مادرانشان مهر بی هویتی را بر پیشانی خود می بینند. شاید در تعبیری موزیانه بتوان گفت نمایش «سه جلد» خود نیز به نوعی اسیر همین بی هویتی شده بود.

پی نوشت:
نگاهی دیگر به این نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.
از همان میانه های اجرا 13 نفر میهمانی که به تماشای نمایش دعوت کرده بودم قصد جانم را داشتند

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

خشکسالی و دروغ


این یادداشت تقدیم می شود به رفیق انوش
رفیق روزهای تنهایی، تیاتر و ضد کودتا.

در زمان انتشار این مطلب، اجرای نمایش پایان یافته است. این یادداشت را تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می کنم.

نوشتن از «خشکسالی و دروغ» برایم دشوار است. بار اول که نمایش را دیدم گمان کردم به دلیل زمان طولانی اجرا و موقعیت نامناسب من*، بخش های عمده ای از آن را از دست داده ام؛ اما هنگامی که برای دومین بار نمایش را دیدم متوجه شدم ناتوانی از نوشتن در مورد این نمایش باید دلیل دیگری داشته باشد.

در «خشکسالی و دروغ» مسئله پرسش های بی پایانی بود که به دلیل نبود یک شناخت متقابل در روابط زناشویی (و در سطحی بالاتر هرگونه رابطه میان زنان و مردان) به وجود می آید و شاید هیچ گاه پاسخ مشخصی برایشان پیدا نشود. پیچیدگی هر یک از این دو جنس برای دیگری دشواری هایی را در دست یابی به یک شناخت کامل و متقابل به وجود می آورد که گاه به یک بحران بدل شده و اصل رابطه را از بین می برد. نمایش نه برای به تصویر کشیدن این پرسش ها و یا ابهامات متقابل، که بیشتر برای اشاره ای فهرست وار به آنها طراحی شده، و به گمان من، از عهده این هدف هم به خوبی برآمده بود. نمونه بارز و آشکاری از فهرست این پرسش ها در برخی از میان پرده های نمایش تکرار می شد تا حتی در طول مدت تغییر دکور نیز ذهن بیننده از مرور این ابهامات آشنا فارغ نشود.

از نگاه من «خشک سالی و دروغ» هیچ گونه قضاوتی با خود به همراه نداشت؛ به بیان دیگر، کفه قضاوت نمایش به سوی هیچ یک از طرفین رابطه سنگینی نمی کرد. حتی اگر اجرای بازیگران از توان یکسانی برخوردار بود این امکان می توانست پدید آید که داستان از چهار شخصیت اصلی برخوردار شود و نقش هیچ یک از بازیگران نسبت به دیگری در حاشیه قرار نگیرد. با این حال به نظر می رسد که داستان در نهایت دو قربانی داشت که سبب می شد تا نقش آنها برجسته تر از دو شخصیت دیگر جلوه کند: میترا و امید، که اولی معشوق خود را از دست داد و دومی گوهر «عشق» خود را. شاید بتوان گفت تنها نکته ای که نمایش با قاطعیت بر روی آن تاکید داشت این بود که هر دو قربانی داستان، بیش از هر چیز گرفتار نتیجه اعمال و تصمیمات خود شدند. میترا با تصور غلطی که از شیوه جلب توجه امید داشت هر روز بیشتر و بیشتر او را از خود راند. امید نیز با تصور دست یابی به آرامش در کنار زنی که شباهت های بیشتری با او داشته باشد از معشوق سابق خود جدا شد، اما نمی دانست دست یابی به این آرامش می تواند به قیمت از دست دادن حس عاشقانه ای تمام شود که هرگز قابل جبران نخواهد بود. «آلا»، همسر دوم امید با خواسته های او سازگاری بیشتری داشت؛ او همکار امید بود و از این نظر در برابر میترایی که از کار امید متنفر بود گزینه ایده آلی به نظر می آمد؛ آلا به صورت مداوم امید را تحت فشار قرار نمی داد و از این دیدگاه نیز در کنار او بودن برای امید آرامشی نسبی را به دنبال داشت؛ اما در تعبیری زیبا و استعاری، امید دیگر نمی توانست شعر عاشقانه ای را که زمانی مدام برای معشوق سابق خود تکرار می کرد برای آلا نیز بخواند؛ حتی هنگامی که از سوی آلا ناچار به خواندن شعر شد این کار را بدون هیچ گونه احساسی و تنها از روی اجبار انجام داد، گویی که واژه ها را بیان نمی کند، بلکه تنها آنها را تکرار می کند.

از نظر شیوه اجرا نیز «خشک سالی و دروغ» به نظرم نمایشی یک دست و روان بود. کارگردان به خوبی دریافته بود که نقطه قوت و هدف تمرکز نمایش بر روی محتوای دیالوگ ها است پس نباید بیهوده با حرکات اغراق آمیز ذهن بیننده را بیشتر از آنچه هست پریشان کند. سکون نسبی و آرامش بازیگران در طول اجرا بیشتر به همین خاطر بود. با این حال در صحنه جشن تولد امید که احساس می شد برای نشان دادن احساس درماندگی میترا به چیزی فراتر از تکرار واژه ها نیاز هست، بازیگر این نقش اجرای متفاوتی را به نمایش درآورد که با روند کلی بازی ها متفاوت بود. البته این تفاوت نه تنها یک دستی نمایش را دچار گسست نمی کرد که حتی آن را به نقطه اوجی می رساند که مخاطب ناخواسته انتظارش را می کشید.

نکته بارز دیگر در شیوه اجرای نمایش، ایده بازگشت های کوچک زمانی بود که هرچند یک نو آوری به حساب نمی آید، اما در نمایش های ایرانی به هیچ وجه رایج نشده است. این ترفند در «خشک سالی و دروغ» به خوبی در جریان اجرا تکرار می شد و تا حدودی در حالت بندی واکنش های متفاوت به کنش های یک طرف رابطه کمک کرده بود؛ با این حال گویا خود بازیگران نتوانسته بودند با این شیوه و اهداف آن به خوبی ارتباط برقرار کنند و در نتیجه در اجرای آن دچار ضعف احساسی می شدند، این ضعف زمانی آشکار می شد که در برخی موارد مخاطب نمی توانست تشخیص دهد آنچه می بیند یک بازگشت زمانی است و یا یک تکرار ساده دیالوگ.

پی نوشت:
*بار اول نمایش را بر روی یکی از سکوهای نه چندان راحت سالن دیدم و برای تماشای بازیگران مجبور بودم مدام جابجا شوم.
هرگاه به یاد شعر
«ریتا» از «محمود درویش» می افتم یک بار دیگر به رفیق انوش افتخار می کنم:)
نگاهی دیگر به نمایش را
از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۲۳/۱۳۸۸

بوبوک

بحران اخلاقی؛ تعفن اخلاقی؛ روح هایی که ذره ذره در حال فاسد شدن هستند و بوی گند آنها به هوا بلند شده است؛ «بوبوک» تلاش داشت تا نوری هرچند کوتاه به این دنیای تیره بیندازد؛ به دنیایی که در آن زندگی می کنیم اما قادر به دیدنش نیستیم و به بوهایی که به ما می رسند اما قادر به استشمام آنها نیستیم. مرگ ما از هم اکنون آغاز شده است؛ درست در شرایطی که نفس می کشیم و در توهم و آسایش زندگی به سر می بریم مشغول فاسد شدن هستیم؛ سال به سال و روز به روز و لحظه به لحظه چیزی در درون ما فاسد می شود و از آن غافلیم. آنچه در هنگام مرگ برایمان باقی مانده تنها کالبدی است که آن هم در زیر خاک شروع به تجزیه شدن می کند تا در نهایت دیگر هیچ چیز از ما باقی نماند: «آن بالا (روی زمین) روحمان فاسد می شد و این پایین جسممان».

«بوبوک»، نوشته شده بر اساس داستانی از داستایوفسکی، با ته مایه هایی از طنز و یا دست کم شوخی، قصد داشت تا به حقیقت مرگ روحی و زوال اخلاقی انسان در طول زندگی بپردازد؛ با این حال گمان می کنم در این راه نتوانست مجموعه ای یکدست و به یادماندنی بر جای بگذارد. دکور نمایش برای نشان دادن فضای زیر خاک نسبتا مناسب بود اما فضای ایفای نقش را از بازیگران می گرفت. شاید همین نکته سبب شده بود تا بازی هیچ یک از بازیگران به چشم نیاید. شخصیت های داستان نیز همه سطحی تعریف شده بودند که با توجه به تعداد بالا (8 نفر) و زمان اندک نمایش (60 دقیقه) امری طبیعی به نظر می رسید؛ با این حال این ضعف سبب شده بود تا اشاره به زندگی پیشین هر یک از آنها سطحی، مختصر و گاه نامفهوم صورت پذیرد؛ این در حالی بود که تنها راه ارتباطی مخاطب با سرانجام و مکافات بحران های اخلاقی این مردگان، یا به تعبیر دیگر، تنها راه درک پیام داستان همین پیشینه شخصیت های داستان بود؛ پیشینه ای که سبب شده بود تا بوی تعفن آنها حتی یکدیگر را نیز آزار دهد. در کل نمایش کار متوسطی بود که بینندگان آن ناراضی از سالن خارج نشدند، هرچند با ندیدنش نیز چیزی را از دست نخواهید داد!

پی نوشت:
«...اون بالا روحمون تجزیه می شد و این پایین جسممون
تنهایی و تعفن همیشه وجود داشت
این رو تو بهم نشون دادی عزیزم...» این هم دیالوگ به یادماندنی بوبوک برای من بود.
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

پرسه های پاییزی

در زمان انتشار این مطلب، اجرای نمایش پایان یافته است. این یادداشت را تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می کنم.

برای جذاب کردن یک داستان کاملا تکراری چه تدبیری می توان اندیشید؟ گمان می کنم این پرسشی بوده که نویسنده و کارگردان «پرسه های پاییزی» مدت ها با آن مواجه بوده اند. حکایت دستفروش ها (مدت ها است که تعداد گداهایی که بدون فروش هیچ چیز –حتی یک فال حافظ- از شما طلب پول می کنند آنقدر کم شده که شاید بتوان از وجودشان چشم پوشی کرد) و احساسات انسانی آنها، در عین تنگ دستیشان بارها و بارها مورد توجه هنرمندان قرار گرفته است. از ادبیات گرفته تا فیلم سازی و نمایش، ما آثار بسیاری را با محوریت چنین افرادی به خاطر داریم؛ اما اینکه این آثار، تا چه حد به با دیدگاهی واقع گرایانه، و به دور از نگاه های احساسی و ترحم برانگیز به مسئله نگریسته اند؟ من نمی توانم نظری کلی صادر کنم؛ فقط می توانم بگویم «پرسه های پاییزی» به هیچ وجه از چهارچوب کلیشه های تکراری خارج نشد.

گمان می کنم تنها راهکاری که نویسنده برای جذاب تر کردن داستان به کار گرفته بود، ایجاد تغییر در ادبیات نمایش است. دیالوگ ها با زبانی ناملموس و غیر رایج بیان می شوند که البته می تواند جذابیت های خاص خودش را هم داشته باشد، اما نه برای کسانی که با آثار «علی حاتمی» عمری را به سر برده اند و نقطه کمال این ادبیات را درک کرده اند. البته شاید هم نویسنده نمایش بیش از جناب حاتمی، تحت تاثیر «مسعود کیمیایی» دیالوگ های خود را تنظیم کرده باشد؛ اما دست کم همین که یکی از مخاطبانش چنین تردیدی دارد نشان می دهد که در نهایت «از اینجا مانده و از آنجا رانده» شده است.

بازی های نمایش نسبتا خوب و دست کم قابل قبول بودند؛ اما در این میان یک نفر تقریبا در حال درخشش بود؛ دختربچه حدودا ده ساله ای که پا به پای دو بازیگر دیگر نقش بازی می کرد و دیالوگ می گفت و چشم حیرت و زبان تحسین تماشاگران را به سوی خود جلب کرده بود. تماشای یک بازیگر خردسال، آن هم با چنین سهمی از نمایش برای من یکی که تجربه بسیار جالبی بود. در کل گمان می کنم که «پرسه های پاییزی» هرچند نمایشی بود که در هیچ جنبه ای از سطح متوسط فراتر نرفت، اما لحظات همراه با آرامشی را برای مخاطبانش فراهم ساخت و به مدد تم درام و پایان غم انگیزش توانست از زیر سایه سنگین کلیشه ای بودن موضوع فرار کند و بار دیگر مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد.

پی نوشت:
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید.

۶/۲۰/۱۳۸۸

مهر هفتم

روحانیون بزرگترین قربانیان دادگاه تاریخ اند؛ این را از صمیم قلب می گویم! هزاران سال است که بشر به میل خود سر به راه این جماعت می گذارد؛ خود افسارش را به دست این شبان ها می سپارد؛ اصلا خود چنین جماعتی را پدید می آورد و دست آخر، هرگاه که کار از کار گذشت و طاعون و تعفن همه جا را فرا گرفت، دیواری کوتاه تر از این جماعت پیدا نمی شود! بشر هیچ گاه نمی خواهد بپذیرد که ایراد کار از کوتاهی ها، کوته بینی ها، کم شهامتی ها و راحت طلبی های خود بوده و هست. بشر هیچ گاه نمی خواهد بپذیرد این خود او است که از روحانیون خواسته تا با پذیرفتن چند سکه، یک قربانی ناچیز و یا دست کم چند قطره اشک برایش توهم آسایش ایجاد کنند؛ بشر نمی خواهد قبول کند این خود او بوده که هربار خواسته تا از زیر بار مسوولیت تفکر و انتخاب خارج شود و در نتیجه همه را بر دوش روحانیون گذاشته است؛ و در نهایت بشر نمی خواهد باور کند این خود او بوده که تمنا کرده تا کسی فریبش دهد؛ بلکه هر بار دوست دارد بگوید «من فریب کشیش ها را خوردم»*.

«مهر هفتم»، برگرفته از فیلمی با همین نام از «اینگمار برگمن»، در بهترین حالت نمایشی بود متوسط. بازی ها هیچ گاه از حد معمولی فراتر نمی رفت و حتی گاه آنچنان بی روح و کسالت بار می شد که گویی اجرای نمایش فراموش شده و تنها تکرار طوطی وار دیالوگ ها در خاطر بازیگران باقی مانده است؛ دکور نمایش مناسب با محتوای آن درنظر گرفته شده بود، هرچند در این مورد نیز گاه ناهماهنگی های آشکاری به چشم می آمد. برای مثال درِ تابوت ایستاده ای که به درستی بسته نمی شد و یا نورپردازی از پشت پرده ای که کاملا پوشیده نبود. در نهایت ناهمخوانی در سبک نوشتاری دیالوگ ها که ایرادی نسبتا رایج در سریال های تاریخی صدا و سیما است و این بار گریبان یک نمایش را گرفته بود؛ هیچ گاه درک نکردم نویسندگان چنین متن هایی چطور متوجه نمی شوند اگر قرار باشد ادبیات کلاسیک را برای شیوه گفتار یک نفر انتخاب کنیم دیگر حق نداریم از واژه های شکسته محاوره ای استفاده کنیم؟ این ایراد در گفت و گوهای دو نفره شوالیه با «مرگ» کاملا آشکار بود و تغییر سبک بیان جناب «مرگ» رشته افکار مخاطب را پاره می کرد. اما برای من مهم ترین جنبه این نمایش محتوای آن بود؛ پیامی که نویسنده و کارگردان مصرانه قصد داشت تا آن را به مخاطب تحمیل کند؛ و این همان داستان تکراری قربانی کردن روحانیون است.

فرقی نمی کند کاهن معبد یکی از اقوام بدوی جنگل های آمازون باشید، یا یک کشیش در واتیکان پر جلال و جبروط، یا یک راهب در معابد هندوستان یا یک آخوند در جهان اسلام؛ دیر یا زود عده ای شما را قربانی آشکار شدن توهمی خواهند کرد که شما پدید آورنده آن نبوده اید، بلکه تنها نقش ناچیزی در تداوم آن اجرا کرده اید. نمی دانم امثال مارتین لوترها و یا دیگر مصلحان دینی در اقصی نقاط جهان و در مذاهب گوناگون چند بار ظهور یافته اند؛ اما می دانم دور باطل این به ظاهر اصلاحات دینی هیچ گاه پایانی نخواهد داشت: «خانه از پای بست ویران است».

مدت ها است که سینمای ایران شاهد ارایه برداشت های جدیدی از مفهوم خدا است. برداشت هایی که با روایت هایی مدرن عرضه شده، و سعی در زدودن انبوهی از اعتقادات، باورها، مناسک و چهارجوب های افزوده شده به مفهوم مطلق خدا (و در نمونه هایی ضعیف تر اسلام اولیه) دارد. فیلم هایی که نمونه های بسیارش را در ساخته های مجید مجیدی می توانیم ببینیم. این سبک از آثار اتفاقا و با توجه به شرایط ویژه حاکم بر کشور با استقبال نسبتا مناسبی همراه می شود. انبوه کسانی که همچنان قصد ندارند در ریشه اعتقادات خود تردیدی ایجاد کنند، ترجیح می دهند جامعه روحانیت را مقصر تمامی کاستی های موجود معرفی کنند. این گروه خوشحال می شوند که از زبان کسی بشنوند: خداوند همچنان وجود دارد، او همچنان لطیف و زیبا است، او همچنان عاشق و حامی شما است، تنها باید از آینه چشمان خود زنگارهای پدید آمده را بشوییم. این گروه ترجیح می دهد ریشه تمام تردیدهایی که در اعتقاداتش ایجاد می شود را کاستی ها و یا کج رفتاری های روحانیت معرفی کند؛ این گروه به خود حق می دهد هر بازگشته از مذهبی را متهم کند که «قربانی کوته نظری خود در خلاصه کردن دین در عملکرد روحانیون شده»؛ این گروه هرگاه آشفته و مضطرب می شود از درون خود نمایندگانی تولید می کند تا برای بازگرداندن آرامش به خاطر مشوشش، دستگاه روحانیت را به ریشخند گرفته و ذات دین را گوهری گرانبهاتر و البته بکر و زلال معرفی کند.

از نگاه من دست اندرکاران نمایش «مهر هفتم» نیز از جمله نمایندگان همین گروه بودند؛ هرچند نمایندگانی ضعیف که از عهده مسوولیت مشخص خود به خوبی بر نمی آیند. مهر هفتم آمده بود تا بگوید جهان پس از مرگ حقیقت دارد، هرچند عملکرد کشیش ها در قلوب برخی انسان ها تردیدهایی ایجاد کرده است. این نمایش بار دیگر (و البته به شیوه ای نه استادانه و نه خلاقانه) قصد داشت تا یادآوری کند هیچ ایرادی در ذات دین (باید ذات اعتقاد به خدا خوانده شود) وجود ندارد، بلکه این کشیش ها (این را هم بخوانید جامعه روحانیت) هستند که با فریب کاری های خود عده ای را گمراه کرده و در دل عده ای دیگر بذر تردید می کارند. در این نمایش نیز در کنار یک انسان گرفتار شده در دام تردید (شوالیه) انسان هایی ساده دل، عامی و دوست داشتنی (زوج بازیگر دوره گرد) حضور داشتند که با خدای خود بدون واسطه کشیش ها ارتباطی صمیمانه برقرار می کردند. همین زلال بودن قلب این گروه کوچک بود که اتفاقا در عین سادگی به آنها بصیرتی فراطبیعی داده بود. این زوج به دور از دغدغه های ایجاد شده از جانب کشیش ها مراسم عشای ربانی خود را به تنهایی اجرا می کردند و درست در شرایطی که جهان تحت سلطه کشیش ها گرفتار طاعون شده بود از خوشبختی در کنار یکدیگر لذت می بردند. شوالیه مردد تنها یک شب را در کنار این زوج با ایمان و خوشبخت گذراند تا بار دیگر ایمان از دست رفته خود را بازیافته و برای مرگ آماده شود.

شاید این دیگر کمی زیاده روی باشد، اما من حاضر نیستم به تکرار چنین محتوایی، آن هم با شیوه اجرایی ضعیف و بدون بهره گیری از خلاقیت نام «هنر» اتلاق کنم.

پی نوشت:

* بخشی از دیالوگ نمایش از زبان شوالیه.

تنها به این دلیل که به نظر می رسد کمی در نقد محتوای نمایش تند رفته ام لازم دیدم اینجا یک بار دیگر یادآوری کنم: «مهر هفتم» به هیچ وجه یک فاجعه نیست، بلکه حتی به سطح میانگین و متوسط دیگر نمایش ها نزدیک شده است. دست کم یک دیالوگ داشت که من هیچ گاه فراموش نخواهم کرد:
«من هم یک زمان یک نفر رو داشتم
با هم روزهای خوبی داشتیم
برای چشم هاش شعر می گفتم»...

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

ترمینال

در زمان انتشار این مطلب، اجرای نمایش پایان یافته است. این یادداشت را تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می کنم.

سال ها است؛ سال های سال؛ شاید به قدمت زندگی بشری که می دانیم و می دانستند دنیا محل عبور است؛ شاید تعبیر «ترمینال» از این محل عبور تنها در کلام دچار تغییر شده باشد، اما نمایش «ترمینال» زاویه دید خود را نیز تغییر داده بود تا از موضوعی دیرین، برداشتی تازه برای اجرا به دست آورد.

سه زن -که تعبیر سه جنبه از درون یک زن می تواند برای بیانش مناسب تر باشد- در انتظار به سر می برند. در انتظاری که از قید زمان رها شده؛ شاید زمانی به اتمام رسیده، شاید همچنان ادامه دارد و شاید هنوز آغاز نشده. گاه و بی گاه فرصت، و یا دست کم روزنه امیدی برای رفتن دست می دهد، اما هیچ کدام سرانجامی ندارند، آنگونه که کم کم این تردید ایجاد می شود که آیا اصلا تمایلی به رفتن وجود دارد؟

ترمینال نگاه زنانه ای است به تکرار و رکود ملال آور زندگی. نگاهی که به دنبال راه فراری از این رکود، و یا دست کم یافتن برداشتی متفاوت و تحمل پذیر از آن است. در این جست و جو، البته یک هم زبان، یک دوست و یا یک هم درد کمک بسیاری می تواند باشد، اما تنها چیزی که در نهایت باقی می ماند درک این حقیقت است که چنین همراه و همزبانی را باید در درون خود جست و جو کرد.

فضای نمایش تا حدودی سورریال طراحی شده بود؛ سبکی همچنان غریب و شاید ناشناخته برای مخاطب و حتی هنرمند ایرانی که البته «ترمینال» تا حد خوبی از عهده آن برآمده بود. با این حال بخش عمده ای از توجه و رضایت تماشاگران به نمایش را باید مدیون حضور بازیگری چون «فاطمه معتمد آریا» دانست، هرچند که بازی دو نقش آفرین دیگر نیز هیچ کم بودی در برابر وی نداشت.

پی نوشت:
نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و یک مجموعه از عکس های آن را از اینجا ببینید.

فضای نمایش، به ویژه در انتهای آن به شدت تحت تاثیر حضور فاطمه معتمد آریا و خاطره دلنشین ایفای نقش وی در فیلم تبلیغاتی مهندس موسوی قرار داشت. خانم معتمد آریا تنها چند روز پیش از اجرای نمایش از بازداشت آزاد شده بود.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۱۷/۱۳۸۸

مرثیه ای برای یک سبک وزن

نمایش را دوست نداشتم؛ با اینکه اجرای یکنواخت و متناسبی داشت؛ با اینکه بازی های روان و بی آزاری داشت؛ با اینکه حتی طراحی لباس و انتخاب دکور نیز کاملا با روال نمایش همخوانی داشت؛ نمی دانم؛ انگار نمایش همه چیز داشت، اما در نهایت هیچ چیز نداشت!

اگر تصمیم به دیدن «مرثیه ای برای یک سبک وزن» بگیرید شاید پیش از هرچیز انبوه تماشاگران نظر شما را به خود جلب کند؛ تماشاگرانی که آشکارا آمده اند تا از دیدن یک نمایش کمدی لذت ببرند و دست کم ساعتی را با خنده سپری کنند؛ مشکل هم به نظر از همین جا شروع می شود؛ انبوه کسانی که برای خنده جمع شده اند از همان آغاز به ترک دیوار هم می خندند! اگر منصف باشیم نباید چنین مطالبی را در نقد نمایش مطرح کنیم اما گویا اصولا این نمایش با همین هدف نیز طراحی شده است.

نمی دانم داستان کلی نمایش بر پایه چه چیز بود؛ فردی که مقداری پول به یکی از همسایگانش غرض می دهد و علی رغم حسن نیت و سادگی بلاهت آسایی که در این اقدام خیر دارد دچار مشکلات اساسی می شود؟ آیا واقعا همه داستان همین بود؟ آیا واقعا طرح و پیام پنهانی در پس ماجرا وجود داشت؟ آیا انتخاب نام «عامل هاشمی» و شعارهای «مرگ بر عامل هاشمی» به صورت افراطی تلاش می کرد به مخاطب القا کند که نمایش حامل پیامی از شرایط کنونی جامعه است؟ اگر چنین قصدی وجود داشت دست کم باید بگویم که به نظر توهم وجود چنین پیامی در بسیاری از مخاطبان ایجاد شده بود و تشویق ها و تحسین های پیاپی نیز حاکی از همین مسئله بودند؛ با این حال این تنها یک القای سطحی بود.

اگر یک نمایش بخواهد برای انتقاد از شرایط موجود در سطحی ترین «جوک»های کوچه و خیابانی توقف کند، من گمان نمی کنم بتوانیم نام «هنر» را بر روی آن قرار دهیم. این مسئله برای من به شدت یادآور «دست گل» جناب مسعودخان ده نمکی در عرصه سینما بود؛ «اخراجی ها»یی که با مبتذل ترین شوخی ها و حرکات توانست مورد استقبال گسترده قرار گیرد و تماشاگرانش را به خنده وادار کند از دیدگاه من یک اثر هنری نبود؛ حال چه فرق می کند که کارگردانش مسعود ده نمکی (از حامیان کودتا) باشد یا «ایوب آقاخانی» که محمود احمدی نژاد را مورد تمسخر قرار می دهد.

پی نوشت:

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

آسمان روزهای برفی


در زمان انتشار این مطلب، اجرای نمایش پایان یافته است. این یادداشت را تنها برای ثبت در آرشیو وبلاگ منتشر می کنم.

«یک احساس خیلی خوب»؛ این عصاره «آسمان روزهای برفی» برای من است؛ احساسی لذت بخش که از همان دقایق آغازین اجرا شما را در خود غرق می کند و نشاطی عجیب را از تماشای یک اثر نیمه درام در شما می انگیزد!

حتی نوع خاص چیدمان صحنه کمک می کرد تا بازی دونفره ای که هنرمندانه اجرا و هماهنگ شد، شما را به داخل خود بکشاند. صحنه اجرا راهروی نسبتا کم ارز و بلندی بود که تماشاگران در دوطرف آن قرار گرفته بودند و بازیگران برای صحنه های مختلف از یک سوی آن به سوی دیگر حرکت می کردند تا مخاطب با حرکت سر آنها را دنبال کند و نوعی حس حرکت با بازیگران را تجربه کند.

نمایش برداشت آزادی از «بانی و کلاید» بود و نویسنده به خوبی توانسته بود خود را از قید نمایش نامه اصلی برهاند و تنها آنچه را که می خواهد با خود به همراه بیاورد. دیالوگ های کوتاه و تکه زبان مانند آن چنان استادانه انتخاب شده بودند که تکرار آنها نه تنها خسته کننده نبود که حتی مخاطب را از دنبال کردن یک داستان تمام عیار بی نیاز می کرد. گویی به تماشای میان پرده هایی از فیلمی آمده اید که اصلا تماشای خود آن اهمیتی ندارد و تمام مطلب در همین میان پرده ها خلاصه می شوند.

«همه ما در حال فرو رفتن هستیم» و «تو نمی توانی دنیا را عوض کنی» دیالوگ هایی بودند که در عین سادگی می توانستند بار عظیمی از مفاهیم را بر دوش بکشند و اجرای مناسب و بیان به جای این دیالوگ ها چنین فرصتی را به خوبی پدید آورد. در کل، سرتاسر اجرا را می توان به مانند صحنه های کوتاهی که در میان اثر وجود داشتند یک والس دونفره دانست که دیالوگ ها هارمونی زیبایی بودند که به خوبی با حرکات رقاصان هماهنگ شده بودند.

پی نوشت:
نگاهی دیگر به این نمایش را از اینجا بخوانید


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۶/۱۴/۱۳۸۸

مجلس برادر کشی

داستان ایرج و برادرانش، تراژدی فراموش شده شاهنامه است؛ «مجلس برادر کشی» این را برایم یادآوری کرد. نمایشی که به تعبیر کارگردانش «آیینی-سنتی» است، اما به هیچ وجه در همین محدوده باقی نمانده است. ایده های جدید نمایش، به خوبی در کنار ساختار سنتی آن قرار گرفته و تقابل زیبایی از بازگشت به نمایش سنتی ایرانی، در برابر گذار به تیاتر مدرن را پدید آورده است.

ساختار سنتی نمایش بر پایه داستانی از شاهنامه استوار است. داستان ایرج، سلم و تور، فرزندان فریدون که بر سر جانشینی پدر در فرمان روایی بر ایران زمین میانشان کینه ای پدید می آید. این داستان شاهنامه، در اساس کاملا حفظ شده و تنوع و ایده پردازی های خلاقانه در اجرا، کلیت آن را دستخوش تغییر نکرده است. از سوی دیگر، افزوده شدن شمه هایی از تعزیه خوانی، به عنوان بخش دیگری از سنت نمایشی کشور، بار آیینی نمایش را غنای دوچندانی بخشیده است. «سیروس همتی» نه تنها توانسته است این دو جنبه از سنت نمایش ایرانی، یعنی شاه نامه خوانی و تعزیه خوانی را در کنار یکدیگر قرار داده، و یا به نوعی داستانی از شاهنامه را بر شیوه ای از اجرای تعزیه خوانی سوار کند، که در عین حال از عنصر موسیقی نیز به عنوان ملاط نهایی برای چفت شدن این اجزای نمایش به خوبی بهره گرفته است. اجرای موسیقی زنده ای که آن نیز جنبه های مشترکی از تعزیه خوانی و نقالی را توام با یکدیگر عرضه می کند.

اما همانگونه که پیشتر هم اشاره کردم، نمایش آیینی جناب همتی به هیچ وجه قصد ندارد در چهارچوب سنت خلاصه شود و شاید اولین ابتکار کارگردان برای فرار از این رکود، به کارگیری سه بازیگر زن، برای ایفای نقش سه پسر فریدون است! سیروس همتی، در پایان نمایش و در تشریح دلایل این تصمیم گفت «از دیدگاه من شاهنامه جنسیت ندارد؛ شخصیت ها در شاهنامه همه نماد هستند و تنها ظرفی برای انتقال پیام به حساب می آیند».(*) این برداشت از شاهنامه برایم بسیار جدید و جذاب بود؛ اما در عین حال گمان می کنم می توان برای چنین ایده ای، کارکردهای متفاوتی نیز در نظر گرفت که بسته به مخاطب تغییر پذیر هستند؛ دست کم خود من تا پایان نمایش و پیش از آنکه جناب کارگردان بخواهد توضیحی در این زمینه بدهد برداشت ویژه ای برای خودم داشتم که هنوز هم آن را دوست دارم.

به عنوان شاهدی دیگر، بر ایده های سنت گریز «مجلس برادر کشی»، می توانم به شکستن زمان در گوشه هایی از نمایش اشاره کنم. آنجا که بدون رعایت این حقیقت که فریدون و پسرانش صدها سال پیش از رستم زندگی می کردند، نابرادری های «سلم» و «تور» به نابرادری «شغاد» تشبیه می شود، و یا از زبان «تور» رجز خوانی می شود که «پهلوی ایرج را خواهم درید همانگونه که رستم پهلوی سهراب را درید».(*) همچنین در بخشی از نمایش، آزمون نبرد سه برادر با اژدها، بدون کلام و با رقصی ویژه به اجرا درآمد که بیش از هرچیز مخاطب را به یاد رقص اژدها، در آیین های سنتی چینی می اندازد.

در نهایت گمان می کنم «مجلس برادر کشی» همه ابزار لازم برای بدل شدن به یک اثر فوق العاده را داشت، اما چند نکته ریز به چنین هدفی ضربات مهلکی وارد ساخت. اولی، افراط و یا شاید ناهمخوانی تکه هایی از طنز کوچه و بازاری بود که به تعبیر کارگردان به عنوان «فاصله گذاری» در نمایش گنجانده شده بود. برای من به شخصه که این مسئله به شدت آزار دهنده بود؛ از میان صحبت ها و انتقادات حضار نیز به نظر می رسید تاثیر مشابهی در دیگر مخاطبان ایجاد شده است. نکته دیگر نیز بازی نسبتا ضعیف سه بازیگر زن بود. شاید بتوان بخشی از نمایان بودن ضعف در اجرای نقش فرزندان فریدون را به گردن پیش زمینه ذهنی مخاطب انداخت؛ پیش زمینه ای که تصور می کند نقش پهلوانان شاهنامه را باید مردانی تنومند بازی کنند؛ اما حتی صحت چنین توجیهی نیز نمی تواند تمامی ضعف های اجرا را بپوشاند، به نحوی که شاید بتوانم با قاطعیت بگویم: آرزوی سیروس همتی، مبنی بر اینکه «در اجرای بازیگران زن، نباید رنگ و بویی از زنانگی دیده شود» به هیچ وجه برآورده نشده است.

پی نوشت:
(*) همه موارد نقل به مضمون بودند.

در انتهای اجرای نمایش، با حضور کارگردان جلسه پرسش و پاسخی برگزار شد که به نظرم ایده ای بسیار عالی است و امیدوارم در مورد دیگر نمایش ها نیز با آن مواجه شوم. نقل قول های کارگردان و یا دیگر مخاطبان مربوط به صحبت های این جلسه می شود.

پس از «خشکسالی و دروغ» (هنوز منتشر نکرده ام)، این نمایش بهترین پیشنهاد من از میان نمایش های در حال اجرای مجموعه تیاتر شهر است.
تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید
ساخت سال 1388 مجمع دیوانگان.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده