پی نوشت:
برای این دقایق احساسی چیز بیشتری ندارم؛ تنها می توانم به مانند همیشه از موضع گیری ابراهیم نبوی خوشحال باشم و برای نیک آهنگ کوثر عزیز و دوست داشتنی تاسف بخورم که قلمش بوی شریعتمداری گرفته است.
اگر کودتا نمی شد، اگر استبداد دست از سر ما بر می داشت، اگر می گذاشتند این وطن دوباره وطن شود، اینجا فقط از ادبیات و نمایش می نوشتم. اما حالا به سیاست هم آلوده ام. گلایه ای نیست. این راه من است...
خیلی لازم نیست بیماری «دایی جان ناپلئون» بودن داشت تا به تفاوت سیاست های انگلیس با دیگر همتایان اروپایی و یا آمریکایی اش پی برد؛ دست کم این نمونه اخیر برای من بسیار جالب توجه بود:
گمان می کنم دوستان و همکاران تایید کنند که اندکی شیطنت در فضای رسانه ای و مطبوعاتی کشور ما همواره رایج بوده است و باز هم گمان می کنم تا زمانی که فشارهای همیشگی بر مطبوعات و رسانه ها فرصت حفظ استقلال و ایجاد رقابت در فضای مطبوعاتی را سلب کند وضع به همین منوال خواهد بود؛ با این حال این شیطنت ها هم اندکی ظرافت می طلبد که برای نمونه برادر شریعتمداری عزیز هیچ بویی از این ظرافت ها نبرده است اما دست کم در فضای اینترنتی یک نمونه موفق دیگر وجود دارد تا روسفیدی را برای برادر شریعتمداری به ارمغان بیاورد.
2- سیاست تبلیغاتی خبرگزاری فارس از زمان پایان نبرد در غزه، تلاش برای القای پیروزی حماس و شکست اسراییل بوده است، حال این تیتر نسنجیده در تضادی آشکار با سیاست های کلی فارس می تواند به مخاطبان القاء کند که نه تنها حماس شکست خورده، بلکه این گروه و کل نوار غزه نابود شده و به اصطلاح «مرده» است و تنها این شانس وجود دارد که ایران بتواند بار دیگر در اجلاس مونیخ به طریقی آن را زنده کند!
3- اگر در متن خبر دقت کنید، هیچ کجای سخنان کاظم جلالی، (مخبر کمیسیون امنیت ملی مجلس) که این سخنان از زبان وی مطرح شده است به چنین عبارتی برنخواهید خورد. اندک تجربه من در این زمینه گواهی می دهد که خبرنگار فارس این جمله را در قالب یک پرسش با کاظم جلالی مطرح کرده اما این پرسش آنقدر نسنجیده بوده که احتمالا جناب جلالی ازکنار آن عبور کرده و نقطه نظرات خودش را در مصاحبه بیان کرده است. با این حال خبرنگار فارس مشتاقانه و به قصد ارایه یک دستاورد تحسین برانگیز به مسوولین این خبرگزاری این عبارت را به ضعیف ترین و نسنجیده ترین حالت ممکن در لید مطلب آورده و دیگر هیچ جای خبر به آن اشاره ای نکرده است.
گمان می کنم همکاران عزیزم در خبرگزاری فارس و روزنامه کیهان مدت ها است که فصل جدیدی از خبرنویسی را به تاریخ مطبوعات افزوده اند که تا سال ها باید در بزرگترین دانشگاه های جهان تدریس شده و مورد بررسی قرار گیرد.
(ورهام روز -بیستم- بهمن ماه87)
دوشنبه این هفته برای اولین بار در عمرم وارد تالار اصلی تیاتر شهر شدم. تیاتر را دیوانه وار دوست دارم اما کمتر فرصت دست می دهد تا به دیدن نمایشی بروم؛ اینبار یکی از دوستان لطف کرد و به زور هم که شده پای من را به تالار اصلی تیاتر شهر باز کرد. اعتراف می کنم که به محض ورود به سالن آنقدر هیجان زده بودم که کم مانده بود از خوشحالی شروع به بشکن زدن کنم؛ بجز دو تصویر همیشه حاضر در سالن های کشور که مانند مجسمه دق می مانند و از سالن ورزشی گرفته تا سینما و تیاتر در همه جا باید تحملشان کرد، همه چیز به نظرم با شکوه می آمد.
هفته گذشته، حضرت آیت الله جنتی در یک اظهار نظر از نوع خودشان گفته بودند که «طرفداران چراغ سبز نشان دادن به اوباما خود را ضایع نکنند». تنها یک هفته پس از این اظهارات حکیمانه جناب جنتی، محمود احمدی نژاد در دیدار سفیر جدید سوییس اعلام کرد: «ایران آماده استقبال از تغییرات در دولت آمریکا است». نمی دانم چرا این جناب جنتی را هیچ کس جدی نمی گیرد، یا شاید هم احمدی نژاد آنقدر ضایع است که دیگر از ضایع شدن ترسی ندارد؟ تنها حالت سومی که به ذهنم می رسد این است که توصیه جناب جنتی به صورت تمام و کمال منتشر نشده است؛ ایشان احتمالا منظورشان این بوده است که «هیچ کس حق ندارد خودش را ضایع کند الا احمدی نژاد»؟
سال ها است که در کشور ما سخن گفتن در زمینه اقتصاد با تکرار «تفسیریه رهبری ذیل اصل 44 قانون اساسی» و یا به اختصار «تفسیر اصل 44 قانون اساسی» و یا به اشتباه «اصل 44 قانون اساسی» همراه است. در این پست تنها به روال گذشته به مقایسه اصل 44 قانون اساسی جمهوری اسلامی، با اصل مشابه آن در پیش نویس این قانون (از اینجا دریافت کنید) می پردازم، اما در پست بعدی به بررسی اختلافاتی که بر سر اجرای این اصل از قانون به وجود آمد و منجر به تفسیریه رهبری شد خواهد پرداخت.
با عضویت در خبرخوان مجمع دیوانگان با سادگی و سرعتی فوق العاده وبلاگ را پیگری کنید
اگر با این عکس معروف آشنا نیستید عرض می کنم این جسد یک زن تن فروش است که به دست گروهی از مردم در ناآرامی های سال 57 آتش زده و جزغاله شده است. جرم این زن تن فروشی بوده و می توان احتمال داد که چند تن از مشتریان همیشگی و یا گذری او نیز در همین تصویر وجود داشته باشند. از دیدگاه من این یک جنایت فجیع است. اگر موافق نیستید که با هم حرفی نداریم، اما اگر شما هم چنین نظری دارید پرسش من این است که مسوول این جنایت چه کسی است؟ حکومت پهلوی؟ (که در این زمان ساقط شده بود) جمهوری اسلامی؟ (که این زمان هنوز سر کار نیامده بود) و یا دست های بیگانه؟
«ناتور دشت» را شنیدم؛ احساس جالبی است که آدم در مورد کتاب به جای فعل «خواندن» از «شنیدن» استفاده کند. اما از آن جالب تر واقعا همان شنیدن کتاب است. شاید لازم باشد که کتاب را یک بار هم بخوانم به ویژه به این دلیل که روایت ماندانا هرچند بسیار جذاب و شیوا بود اما با لحنی شکسته ادا شد و من هنوز نمی دانم که آیا این لحن مربوط به خود کتاب بود یا سلیقه راوی. به هر حال برای ما که یک عمر عادت کرده ایم کتاب ها را با صدایی گنگ و غریب از اعماق وجود بخوانیم عادت کردن به شنیدن یک کتاب با صدای یک نفر دیگر کمی سخت است.
مهم نیست که شما دانشجو باشید یا نه، مهم نیست که اصلاح طلب باشید یا اصول گرا یا اصلا کمونیست و حتی سلطنت طلب؛ تنها سر سوزنی انصاف کافی است تا با من هم نظر شوید که «دفتر تحکیم وحدت آبروی جنبش دانشجویی است».
به دنبال خروج نام سازمان مجاهدین خلق از فهرست سیاه اروپا، گروهی در ایران نسبت به تصمیم کشورهای اروپایی واکنش نشان دادند و در برابر سفارت خانه های چند کشور اروپایی دست به اعتراض زدند. در این میان شعار نوشته شده بر روی یکی از پلاکاردها برایم بسیار جالب بود، پلاکاردی که روی آن نوشته شده است: «تروریسم خوب و بد ندارد».
با عضویت در خبرخوان مجمع دیوانگان با سادگی و سرعتی فوق العاده وبلاگ را پیگری کنید
چند وقت پیش با کتابخانه گویای ایران و کتاب های صوتی آشنا شدم. از همان زمان به سرم زد که پادکست های وبلاگ را با خواندن کتاب و داستان آغاز کنم. اولین پادکست این وبلاگ اولین کتاب خوانی من است که آن را برای کتابخانه گویا نیز ارسال کرده ام. دریافت کتاب های صوتی این کتابخانه و البته تولید کتاب های صوتی جدید را به همه عشق کتاب ها توصیه می کنم.به عنوان لینک کمکی برای دانلود فایل word از اینجا استفاده کنید.
(امرداد روز -هفتم- بهمن ماه 87)
75 سال پیش، دانشگاه تهران ریاستی را تجربه کرد که نامش در تاریخ دانشگاه های کشور جاودان شد. دکتر علی اکبر سیاسی، مردی بود که بیشترین تلاش را برای حفظ استقلال دانشگاه از دخالت های نظام حاکم انجام داد. روزهای منتهی به واقعه 16 آذرماه سال 32 دکتر سیاسی که دانشگاه خود را در محاصره نیروهای گارد امنیتی می بیند «در هيات دولت کودتا که از نخست وزير و کابينه نظامي تشکيل شده حاضر مي شود و به آنها اخطار مي کند که نيروهاي خود را از دانشگاه و اطراف آن دور کنند و تاکيد مي کند که اجازه خدشه به استقلال دانشگاه را به آنها نخواهد داد». پس از آن نیز ابتدا در برابر فرمان شاه مبنی بر اخراج اساتید توده ای از دانشگاه مقاومت می کند و زمانی که «12 تن از استادان دانشگاه تهران یعنی مهندس مهدی بازرگان، دکتر عبدالله معظمی، دکتر یداله سحابی، دکتر جناب، دکتر کریم سنجابی، دکتر آل بویه، دکتر نواب، دکتر عابدی، دکتر محمد قریب و مهندس حسیبی در محکومیت کودتا و لایحه کنسرسیوم بیانیه ای را امضا کردند» و یاز هم شاه خواستار اخراج آنها از دانشگاه شد، دکتر سیاسی خطاب به ارتشبد زاهدی (نخست وزیر وقت) می گوید «اگر دستم را هم قطع کنند با اخراج این اساتید موافقت نمی کنم».
خطیب این هفته نماز جمعه تهران اعلام کرده اند که «هجوم به اسراییل به مصلحت کشور نیست». آیت الله امامی کاشانی فرموده اند که در این مورد «سیاست ایران باید سیاست صبر باشد نه سیاست فریب و هجوم». با دیدن این خبر دو نکته مثبت و منفی به ذهنم رسید:
نمی دانم حکایت ضرب المثل «خر ما از کرگی دم نداشت» را شنیده اید یا نه؛ اگر نشنیده اید متن کامل آن را از اینجا بخوانید. ملانصرالدین که دم خر یک نفر را کنده بود و با سنگ چشم یک اسب را کور کرده بود و نوزاد یک زن حامله را سقط کرده بود و با پریدن بر روی یک پدر مریض او را کشته بود، برای رهایی از شر شاکیان یک پولی کف دست قاضی می گذارد. قاضی هم به عنوان قصاص به ترتیب حکم می کند «فرزند پدر مریض باید از روی پشت بام به روی ملا بپرد و همسر زن حامله باید زنش را در اختیار ملا بگذارد که حامله اش کند و بعد فرزند ملا در شکم زن حامله را سقط کند و صاحب اسب کور باید اسبش را به دو نیم اره کند و نیمه کور اسب را به قیمت یک نصفه اسب سالم به ملا بفروشد». با صدور این احکام حکیمانه و انصراف شاکیان، نوبت به صاحت خر که می رسد مرد بینوا نزد قاضی می رود و می گوید: «جناب قاضی، خر بنده از کرگی دم نداشت!»