11/03/2009

13 آبان

شکست نخواهید داد مردم را
هنگامی که فهمیدند آزادی چقدر خوب است
شکست نخواهید داد مردم را
هنگامی که آزادی را می شناسند
پی نوشت:
کروبی پیشنهاد خوبی داده است. حالا که نه خودمان سر شعارهایمان به توافق می رسیم و نه اصلا اجازه طرح شعاری به ما می دهند باز هم به همان راهپیمایی های سکوت بازگردیم. از هر طرف که نگاه کنید سود است.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

10/28/2009

تاجزاده از درون زندان هم حریف می طلبد!


بنازم این قلندر را

10/26/2009

درخواست کمک

از وقتی وبلاگم فیلتر شده به فکر خرید یک Domain و تغییر آدرس وبلاگ افتاده ام. از این جهت مشکلی ندارم اما فکر کردم اگر قرار است آدرس وبلاگ را تغییر بدهم بد نیست که قالب جدیدی هم برای خودم طراحی کنم. با Publisher کمی ور رفتم اما نمی توانم قالب طراحی شده را جایی بارگذاری کنم. در واقع فعلا قصد دارم یک قالب طراحی کرده و در همین وبلاگ بارگذاری کنم و در صورت موفقیت آمیز بودن پروژه، کل وبلاگ را به یک آدرس جدید انتقال دهم. اگر از دوستان خواننده کسی اطلاعی در مورد طراحی قالب، به ویژه با نرم افزار Publisher دارد ممنون می شوم در این زمینه من را راهنمایی کند.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

10/24/2009

«اسلامی» یا «ایرانی»؛ جدالی بر سر شعارگرایی!

زمانی که آیت الله خمینی گفت «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر» تعداد کسانی که به وی انتقاد کردند (و یا انتقادی داشتند که شرایط طرح آن وجود نداشت) به هیچ وجه قابل اعتنا نبود. شور و هیجان انقلابی مردم، در کنار قدرت کاریزماتیک و محبوبیت کم نظیر آیت الله خمینی باعث شد تا «جمهوری اسلامی» مورد تایید اکثریت قاطع مردم قرار گیرد. ترکیب این دو واژه (جمهوری – اسلامی) نیز در فضای ایران دهه پنجاه کاملا پسندیده و مورد تایید می نمود. تا آن زمان نه یک نظام «جمهوری» در کشور ما پیاده شده بود و نه یک نظام مذهبی یا همان «اسلامی»؛ نتیجتا تمامی ذهنیت مردم از هر یک از اجزای این ترکیب مثبت به نظر می رسید؛ با این حال مشکل اصلی زمانی به وقوع پیوست که مشخص شد این ترکیب به خودی خود هیچ مفهوم مشخصی ندارد؛ محتوای آن را قانون گذارانی مستقل از مردم باید تهیه می کردند و به ظرف تهی این ترکیب خوش آهنگ می افزودند.

اگر به خاطر بیاوریم که پیش نویس قانون اساسی ایران، نظام «جمهوری اسلامی» را یک جمهوری کامل و بر پایه تفکیک قوا میان «رییس جمهور» (شخص اول دولت و بالاترین مقام اجرایی و حتی کشور)، مجلس و قوه قضاییه در نظر گرفته بود و تا تصویب این پیش نویس تنها یک جلسه ساده فاصله وجود داشت*، آن وقت راحت تر پی خواهیم برد که برداشت امروزی ما از مفهوم «جمهوری اسلامی»، به هیچ وجه بار مفهومی خود این ترکیب نیست؛ بلکه این محتوایی است که ما در این ظرف قرار داده ایم. محتوایی که زمانی با رای اکثریت نمایندگان منتخب مردم شکل گرفته و به همه پرسی نیز گذاشته شد.

تمام این مقدمه را با این قصد نوشتم که نظرم را در مورد طرح شعار «جمهوری ایرانی» بگویم. از نگاه من، این ترکیب جدید که مدتی است وارد ادبیات سیاسی ما شده است حتی بسیار گنگ تر و بی محتواتر از ظرف «جمهوری اسلامی» در سال 57 است. حتی اگر پسوند «اسلامی» این امکان را برای مخاطب فراهم می ساخت که کلیتی -هرچند محو- از محتوای نظام آینده را تصویر کند، پسوند «ایرانی» دیگر آنچنان نامفهوم و نامشخص است که با هیچ منطقی نمی توان برای آن محتوایی مستقل و مشخص در نظر گرفت؛ حال چه رسد که چنین محتوایی به خواسته و هدف یک جنبش ملی بدل شود. از نگاه من طرح شعار «جمهوری ایرانی» تنها واکنشی است به 30 سال فشارهای وارده به جمهوریت نظام، از سوی حامیان «حکومت اسلامی». طبیعی است که هر عقل سلیمی آرمان جدایی دین از عرصه حکومت را یکی از ابتدایی ترین لوازم دست یابی به حکومت دموکراتیک بداند، اما این مسئله به هیچ وجه بدان نیست که بخواهیم چنین آرمانی را در یک شعار احساسی، با بار معنایی گنگ خلاصه کنیم. اگر به واقع دلمان برای آینده سرزمین می سوزد و دغدغه تکرار اشتباهات گذشته را داریم، باید این را هم بدانیم که پرهیز از تکرار اشتباهات گذشته نه با دوری از ظواهر و ایجاد تغییر در آنها، که با پرداختن به محتوای مسایل میسر خواهد شد. پس چه بهتر که به جای دعوا بر سر نام نظام آینده، در مورد محتوای آن به بحث بنشینیم؛ محتوایی که حتی شاید بتوان آن را در پوشش همین نام «جمهوری اسلامی» هم پیچید!

پی نوشت:
*
نقل حکایتش مفصل و خارج از حوصله این نوشته است؛ با این حال فقط برای اشاره می نویسم که منظور جلسه ای است که میان برخی بزرگان انقلاب و در حضور آیت الله خمینی برگزار شد؛ در این جلسه آیت الله خمینی و چهره هایی نظیر هاشمی رفسنجانی اصرار داشتند همان پیش نویس قانون اساسی به همه پرسی گذاشته شود که در صورت اجرای این تصمیم بدون تردید باز هم قانون پیشنهادی با استقبال اکثریت قاطع مردم مواجه می شد. با این حال مهندس بازرگان و دکتر یدالله سحابی با این استدلال که به مردم قول تشکیل مجلس موسسان داده اند مخالفت کردند و خواستار تشکیل مجلس قانونگذاری شدند که نمایندگانش با رای مردم انتخاب شده باشند. نتیجه تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی شد و پیدایش نظام ولایت فقیه.


تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

10/22/2009

حکم تکفیر پدر را هم صادر کنید خانم طالقانی!

اظهارات عجیبی را که منتسب به اعظم طالقانی بود خواندم. «عجیب» می گویم، نه به این خاطر که این اظهارات کم سابقه و جدید است؛ مدت ها است که از میان موافقان و مخالفان جنبش سبز اعتراضات گسترده ای به طرح شعار «جمهوری ایرانی» شنیده می شود؛ اما عجیب اینجا است که فرزند کسی چون «پدر طالقانی»، چنین تنگ نظرانه و با چنین ادبیاتی در این مورد موضع گیری کند. امیدوارم خبرگزاری ایرنا (که این خبر را منتشر کرده) طبق معمول شیطنت های حقیرانه خود را در متن خبر مرتکب شده باشد و این اظهارات به واقع مقصود اعظم طالقانی نبوده باشند؛ با این حال بر فرض صحت چنین اظهاراتی خطاب به خانم طالقانی چند نکته کوتاه عرض می کنم:

1- خانم طالقاتی، اعتقاد به لزوم تشکیل یک جمهوری ایرانی (احتمالا با مفهوم سکولار) به هیچ وجه به معنای لزوم نفی دین نیست؛ در این مورد با شما بحث تئوریکی ندارم؛ لطفا تشریف ببرید در خیابان و از زنان چادر به سری که این شعار را فریاد می زنند سوال بپرسید.

2- ادبیاتی که مخالفان خودش را از هست و نیست ساقط می کند ادبیات حقیرانه دیکتاتورها و مزدوران حامی آنها است. چگونه به خود اجازه می دهید تمامی آنانی را که در اعتقادات سیاسی خود با شما تفاوت دارند از دایره مسلمانی اخراج کنید؟ چه کسی به شما چنین حقی داده است؟ چه زمانی به شما وحی شد و اختیار تام ایمان مردم را دریافت کردید؟

3- دریغ و صد دریغ از بزرگ مردی که نامش را یدک می کشید؛ اگر شما فراموش کرده اید اجازه بدهید من برایتان بازگو کنم که اگر طالقانی، «پدر طالقانی» شد و «پدر طالقانی» ماند، نه از عمامه سیاهش بود و نه از دینی که به آن اعتقاد داشت؛ این هر دو را بسیاری دیگر نیز داشتند و باز هم منفور ملت باقی ماندند؛ آنچه طالقانی را «پدر» ساخت دلی بزرگ و دیدگاهی وسیع بود؛ مردی که انسان ها را به خاطر انسانیتشان دوست داشت؛ آیت اللهی که مبارزین کمونیست را هم ردیف اولیای خداوند خواند تا خطر تفرقه اعلامیه «نجس و پاکی» را از میان بردارد؛ و من به شما می گویم خانم طالقانی؛ اگر این اظهارات به واقع از آن شما باشد، هیچ تردیدی نخواهم داشت کسی که امروز و به سادگی آب خوردن جماعتی را از دایره مسلمانی اخراج می کند، اگر در زندان و هم بند مرحوم طالقانی پدر بود، بدون هیچ تردید تیغ به رویش می کشید و حکم تکفیر او را هم صادر می کرد.

پی نوشت:
هنوز هم نظر شخصی خود را در مورد شعار جمهوری ایرانی ننوشته ام، اما پیش از این هم در مورد مباحث مطرح شده در این مورد مطلبی نوشته بودم.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

آخرین تابویی که محمود برایمان می شکند!

جامعه نیمه سنتی ایران، بدون دخالت عوامل خارجی نیز به اندازه کافی تابوهای ناخوشایند داشت. تابوهایی که شکستن هریک از آنها –اگر ممکن بود- به سال ها برنامه ریزی و کار فرهنگی نیاز داشت. با این حال طی سی سال گذشته، قوانین، آموزه ها و تبلیغات جمهوری اسلامی نیز به میزان این تابوهای نامبارک افزوده است. بارها با برخورد به یکی از این تابوها فکر کرده ام که در صورت دست یابی به یک حکومت دموکراتیک، چگونه می توان چنین تابوهایی را شکست؟ و شاید همیشه به پاسخ یکسانی رسیده ام: این کار تنها از عهده خود جمهوری اسلامی بر می آید!

پیش از این و در بازه های زمانی مختلف به مواردی اشاره کرده بودم که آنها را «اصلاح طلبی های احمدی نژاد» می خواندم. برای مثال اظهار نظر نزدیکان احمدی نژاد مبنی بر اینکه مراجع تقلید تنها شهروندان عادی هستند و حق دخالت در امور دولتی را ندارند! یا تلاش دولت برای واگذاری مسوولیت سازمان حج و زیارت به سازمان گردشگری! هر یک از این اقدامات اگر قرار بود در یک دولت اصلاح طلب و یا یک دولت دموکراتیک و سکولار انجام شود امکان داشت موجی از اعتراضات خشن متعصبین مذهبی را به همراه داشته باشد؛ اما دولت نهم با فداکاری تمام تابوی چنین اقداماتی را در جامعه ما فرو ریخت. حتی پیش از دولت نهم، شخص سیدعلی خامنه ای نیز اقدامات تحسین برانگیزی انجام داده بود؛ ممنوع اعلام کردن «قمه زنی» در ایام محرم، آن هم در شرایطی که هنوز برخی از مراجع تقلید (از جمله وحید خراسانی) بر انجام این عمل اصرار دارند کار بزرگی بود که تنها از عهده یک دیکتاتور مذهبی بر می آمد!

تابوی مذاکره با آمریکا مدت ها بود که در بخش عمده ای از جامعه ما فرو ریخته بود؛ در این مورد نمی توانم بگویم مذاکرات اخیر هسته ای یک خرق عادت بود؛ اما قبول کنیم که اگر طرف مذاکره کننده ما «اسراییل» باشد دیگر به واقع با یک تابوی وحشتناک مواجه خواهیم بود! اسراییل سال ها است که در میان توده مردم ایران تبلور و تجسم کاملی است از وجود شیطان، آن هم در خشن ترین و پلیدترین بروزهایش. اسراییل لکه تیره ای است فرو رفته در هاله ای از ابهام؛ رد پای سازمان های جاسوسی آن در هر توطئه ای یافت می شود و در هر جنایتی اثری از دسیسه هایش کشف می شود! حتی قشر روشنفکر ایرانی نیز که در مورد آمریکا مدت ها است بر لزوم برقراری ارتباط مستقیم تاکید می کند، نوبت در مورد اسراییل و در بهترین حالت تنها یک «لزوم دوری از تشنج آفرینی» را توصیه می کند. اقدامات خشن اسراییل در برخورد با اعراب مسلمان منطقه در میان تمامی اقشار جامعه، هرچند با شدت و ضعفی متفاوت، اما همواره محکوم بوده است. در چنین شرایطی چگونه یک دولت اصلاح طلب در نظام جمهوری اسلامی و یا یک دولت سکولار پس از سقوط این نظام می تواند حتی تصور برقراری رابطه با اسراییل را در سر بپروراند؟ پاسخ برای من باز هم همان است که بود؛ این کار تنها از عهده خود جمهوری اسلامی بر می آید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

10/21/2009

رومولوس کبیر

رمولوس کبیر مرد بزرگی بود؛ پادشاهی دانا و مهربان؛ شاید سیمایی از پادشاه خوب «شازده کوچولو» که دستورات خوبی می داد؛ اما از آن هم بهتر. رمولوس کبیر مرد حکیمی بود؛ عشق را می شناخت؛ و «رمولوس کبیر حتی برای یک شب هم خواب یک سرباز را آشفته نکرد». «رمولوس کبیر» دنیایی از حرف برای گفتن داشت؛ حرف هایی که هر یک می توانست ساعت ها ذهن آدمی را به خود مشغول سازد؛ حیف که تنها 120 زمان برای اجرا وجود داشت و در پایان همین زمان هم چیزی نمانده بود بازیگران از پا درآیند.

تمام نمایش می توانست محتوای آن باشد؛ نمایشنامه ای که آمده بود بگوید «چرا همه عمر ما باید برای وطن فداکاری کنیم؛ یک بار هم وطن برای ما فداکاری کند». آمده بود برای بسیاری یادآوری کند «نابودی ما نابودی وطن نیست... ما وطن نیستیم...» آمده بود تا در پاسخ به تشویش تجزیه وطن شانه بالا بیندازد که «خوب بشود»! آمده بود تا بگوید همه اینها حتی ارزش آشفته کردن خواب یک سرباز را هم ندارد تا چه رسد به قربانی کردن یک عشق*. تمام نمایش می توانست همین ها باشد و خوب هم باشد، اما همین نبود. اگر فرصت می کردید ذهن خود را از انبوه دیالوگ های کوتاهی که هرکدام گاه یک فلسفه عمیق را در پس خود پنهان ساخته بود رها کنید، آنگاه می توانستید ببینید آنچه در برابر شما قرار دارد یک سخنرانی حکیمانه نیست، این به واقع یک «تیاتر» است. پادشاه فرزانه در برابر شما برای سخنرانی نایستاده است؛ او در حال اجرای یک «والس» زیبا است که به زیبایی درون و شیرینی کلامش می ماند؛ او حتی می تواند ساکت بماند و برای شما برقصد** و با زبان بدن به قلب های شما راه پیدا کند.

از نگاه من رومولوس کبیر همه چیز داشت و همه چیز را هم در حد خوبی داشت؛ حتی در بسیاری از مواقع پای را از این «حد خوب» به مراتب فراتر گذاشته بود و در لحظاتی شما را متقاعد می ساخت که شاهکار یعنی همین؛ با این حال گمان می کنم جای خالی یک موسیقی در نمایش احساس می شد؛ یک موسیقی آرامش بخش، دست کم در طول میان پرده هایی که برای رفع خستگی و فشار اجرا در نظر گرفته شده بودند. با این حال نمی توان گله مند بود؛ هیچ وقت همه چیز یکجا به شما داده نمی شود!

پی نوشت:
* این حرف را اگر همه باور داشتیم هیچ گاه در این کشور کتابی همچون «دکترنون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» نوشته نمی شد.
** خودم خودم را به یاد «زوربا» انداختم!
اگر اینقدر گران نبود، حتما یک بار دیگر نمایش را می دیدم!

نگاهی دیگر به نمایش را از اینجا بخوانید و مجموعه ای از تصاویر آن را از اینجا ببینید.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

به بهانه اتحاد جنبش را محدود نکنیم

فقط خودم می دانم که در چند تجمع و راه پیمایی حاضر بوده ام و باز هم فقط خودم می دانم که با چه تعداد از راه پیمایان سبز پوشی مواجه شده ام که فریاد «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» سر می داده اند. بدون تردید برای هر یک از شرکت کنندگان در راه پیمایی های پس از انتخابات تجربه مشابهی وجود دارد و نمی توان نادیده گرفت که عده زیادی (هیچ قضاوتی در مورد درصد آنها ندارم) از حامیان و فعالان جنبش سبز به صورت خودجوش چنین شعاری را سر می دهند. من اینجا هیچ بحثی در مورد فواید و یا مضرات احتمالی این شعار و چنین تفکری ندارم؛ اما باور دارم که حامیان و فریاد کنندگان این شعار نیز بخشی از جنبش سبز هستند که نه می توان آنان را نادیده گرفت و نه می توان آنان را به خاطر بیان خواسته هایشان مورد سرزنش قرار داد. مدتی است چهره ها و رسانه های حامی کودتا این شعار را دستمایه ای برای حمله به جنبش سبز قرار داده اند؛ چنین اتفاقی دور از ذهن نبوده و نیست؛ اما اینکه عده ای از داخل جنبش و به بهانه حفظ اتحاد و اصلاح کج روی های جنبش با کودتاچیان همصدا شده و ادعا کنند که «این شعار، شعار ما نیست» واقعا جای تاسف دارد.

ای کاش چنین دوستانی یک بار هم که شده از خود بپرسند که با چه مجوزی تصورات و باورهای خود را با قید «ما» به کلیت جنبش تسری می دهند؟ بر پایه کدام قرارداد مکتوب و مورد وفاق در جنبش سبز، سر دادن چنین شعاری را محکوم و نامطلوب می خوانند و در نهایت با قرار گرفتن در کدام جایگاه، حامیان جنبش سبز را به «خودی» و «غیر خودی» تقسیم بندی می کنند؟ اگر بپذیریم که جنبش سبز پیشرفتی خلاقانه و مبتنی بر ابتکارات جمعی مردم دارد* باید این را هم بپذیریم که مبتکران و فریاد کنندگان این شعار نیز بخشی از همین مردم هستند که نه تنها حضور فعال و چشم گیری در جنبش دارند، که اتفاقا خواسته بی راهی را هم مطرح نکرده اند.

پی نوشت:
این نکته ای است که مهندس موسوی نیز مدام بر روی آن تاکید می کند و در آخرین مصاحبه خود نیز بار دیگر اعلام کرد «در راه مردم حرکت خواهد کرد».
زودتر از اینها می خواستم در این مورد بنویسم؛ دست دست کردم و مجبتی سمیع نژاد گوی سبقت را ربود.
در مورد خود شعار «جمهوری ایرانی» هم خواهم نوشت.

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید