صفحات

۱۱/۲۱/۱۳۸۷

یک حس غریب

خاتمی آمد، باز هم سید خندان گامی به پیش گذاشت و باز هم تمام جسم و روحم را احساسی شگفت فرا گرفت؛
اولین بار سوم خرداد 76، هنگامی که پیروزی خاتمی قطعی شد این احساس را تجربه کردم؛ آن زمان احساسم را در یک عبارت خلاصه می کردم: «بازی تمام شد». چهار سال بعد هنگامی که خاتمی با چشمانی خیس می خواند: «عشق مروارید و من غواص و دریا می کده . . . سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم» بار دیگر این احساس به سراغم آمد؛ آن بار با خود گفتم: «بازی هنوز ادامه دارد»؛ و امروز؛ سومین تجربه احساسی غریب که هنوز در جست و جوی معنایش هستم؛ این بار گمان می کنم باید بگویم: «بازی شروع شد».

پی نوشت:
برای این دقایق احساسی چیز بیشتری ندارم؛ تنها می توانم به مانند همیشه از موضع گیری ابراهیم نبوی خوشحال باشم و برای نیک آهنگ کوثر عزیز و دوست داشتنی تاسف بخورم که قلمش بوی شریعتمداری گرفته است.

۱۱/۲۰/۱۳۸۷

هرچه منتظر ماند
هیچ صدایی نشنید
جز فریادهای ضجه بار سکوت...

سیاست انگلیسی

خیلی لازم نیست بیماری «دایی جان ناپلئون» بودن داشت تا به تفاوت سیاست های انگلیس با دیگر همتایان اروپایی و یا آمریکایی اش پی برد؛ دست کم این نمونه اخیر برای من بسیار جالب توجه بود:

جنجال راه اندازی بخش فارسی زبان تلویزیون BBC را همه شنیده ایم؛ به دنبال آن خبر بازداشت برخی از عوامل این شبکه در داخل کشور به گوش رسید که مشخص شد 15 خبرنگار ایرانی بودند که با BBC همکاری می کردند و با کمی شرط و شروط آزاد شدند. این ماجرا را تا همین جا داشته باشیم و سری به خروج نام سازمان مجاهدین خلق از لیست سیاه اتحادیه اروپا بزنیم. خبری که بدون تردید برای مقامات جمهوری اسلامی بسیار ناگوار و سنگین بود. به دنبال این خبر نیز دیپلماسی همیشه در خواب دولت نهم تکانی خورد تا تلاش های همیشگی خود برای بازگرداندن آب رفته به جوی را آغاز کند. حال گمان می کنید برخورد دولت انگلستان با این دو موضوع چیست؟

خبر اول اینکه وزیر خارجه دولت انگلستان در دیدار با علی لاریجانی اعلام کرده است: «موضع دولت انگليس در خصوص گروهك تروريستي منافقين* تغييري نكرده است». واقعا که انسان از این همه محبت و همکاری میان دو کشور دوست و برادر، ایران و انگلستان شگفت زده می شود. اما جالب تر از این لحن آشنای سیاستمدار انگلیسی، لحن عجیب غیر منتظره سخنگوی دولت ایران در مورد دفتر شبکه BBC در ایران است. در حالی که مسوولین دولتی تا پیش از این خبر از غیرقانونی بودن پخش برنامه های این شبکه و برخورد با عوامل آن در داخل کشور می دادند، به ناگاه تمامی مشکلات فعالیت دفتر این شبکه در ایران صرفا اقتصادی اعلام می شود و آقای الهام گزارش‌ها در خصوص ممانعت ایران از ادامه فعالیت‌های این شورا در جمهوری اسلامی را رد کرده و می گوید: «دولت ایران هیچ منعی برای این کار نداشته و خود انگلیسی‌ها آن را تعطیل کرده‌اند.»

پی نوشت:
*کسی می داند ترجمه «منافقین» به انگلیسی چه می شود؟!

یک تیتر با سه ایراد

گمان می کنم دوستان و همکاران تایید کنند که اندکی شیطنت در فضای رسانه ای و مطبوعاتی کشور ما همواره رایج بوده است و باز هم گمان می کنم تا زمانی که فشارهای همیشگی بر مطبوعات و رسانه ها فرصت حفظ استقلال و ایجاد رقابت در فضای مطبوعاتی را سلب کند وضع به همین منوال خواهد بود؛ با این حال این شیطنت ها هم اندکی ظرافت می طلبد که برای نمونه برادر شریعتمداری عزیز هیچ بویی از این ظرافت ها نبرده است اما دست کم در فضای اینترنتی یک نمونه موفق دیگر وجود دارد تا روسفیدی را برای برادر شریعتمداری به ارمغان بیاورد.

به این تیتر دقت کنید: «حضور ايران در مونيخ مي‌تواند غزه را زنده كند». این تیتر ساده، سه ایراد فاحش از سه جنبه مختلف دارد:


1- اگر یک خواننده از همه جا بی خبر برای اولین بار این تیتر را مشاهده کند احتمالا تصور خواهد کرد «غزه» نام یک بیمار بدحال در یکی از بیمارستان های شهر «مونیخ» است که پزشکی به نام «ایران» قرار است وی را درمان کند.


2- سیاست تبلیغاتی خبرگزاری فارس از زمان پایان نبرد در غزه، تلاش برای القای پیروزی حماس و شکست اسراییل بوده است، حال این تیتر نسنجیده در تضادی آشکار با سیاست های کلی فارس می تواند به مخاطبان القاء کند که نه تنها حماس شکست خورده، بلکه این گروه و کل نوار غزه نابود شده و به اصطلاح «مرده» است و تنها این شانس وجود دارد که ایران بتواند بار دیگر در اجلاس مونیخ به طریقی آن را زنده کند!

3- اگر در متن خبر دقت کنید، هیچ کجای سخنان کاظم جلالی، (مخبر کمیسیون امنیت ملی مجلس) که این سخنان از زبان وی مطرح شده است به چنین عبارتی برنخواهید خورد. اندک تجربه من در این زمینه گواهی می دهد که خبرنگار فارس این جمله را در قالب یک پرسش با کاظم جلالی مطرح کرده اما این پرسش آنقدر نسنجیده بوده که احتمالا جناب جلالی ازکنار آن عبور کرده و نقطه نظرات خودش را در مصاحبه بیان کرده است. با این حال خبرنگار فارس مشتاقانه و به قصد ارایه یک دستاورد تحسین برانگیز به مسوولین این خبرگزاری این عبارت را به ضعیف ترین و نسنجیده ترین حالت ممکن در لید مطلب آورده و دیگر هیچ جای خبر به آن اشاره ای نکرده است.

گمان می کنم همکاران عزیزم در خبرگزاری فارس و روزنامه کیهان مدت ها است که فصل جدیدی از خبرنویسی را به تاریخ مطبوعات افزوده اند که تا سال ها باید در بزرگترین دانشگاه های جهان تدریس شده و مورد بررسی قرار گیرد.

(ورهام روز -بیستم- بهمن ماه87)

۱۱/۱۹/۱۳۸۷

آمادئوس

دوشنبه این هفته برای اولین بار در عمرم وارد تالار اصلی تیاتر شهر شدم. تیاتر را دیوانه وار دوست دارم اما کمتر فرصت دست می دهد تا به دیدن نمایشی بروم؛ اینبار یکی از دوستان لطف کرد و به زور هم که شده پای من را به تالار اصلی تیاتر شهر باز کرد. اعتراف می کنم که به محض ورود به سالن آنقدر هیجان زده بودم که کم مانده بود از خوشحالی شروع به بشکن زدن کنم؛ بجز دو تصویر همیشه حاضر در سالن های کشور که مانند مجسمه دق می مانند و از سالن ورزشی گرفته تا سینما و تیاتر در همه جا باید تحملشان کرد، همه چیز به نظرم با شکوه می آمد.

نیمی از اجرای نمایش گذشت تا من کم کم از این احساس شگفت انگیز خارج شده و متوجه شوم که اولین حضورم در تالار اصلی با دو مشکل اساسی رو به رو است. اولی مربوط به یک تصور شخصی بود که همیشه گمان می کردم اولین بار با یک شخص خاص وارد این تالار می شوم که چنین نشد، اما دومی به خود نمایش باز می گشت. یک نمایش نامه ضعیف با یک اجرای پر ایراد و کسل کننده، همه شیرینی های حضور در تالار را از بین برد. آمادئوس، قصد داشت تا مروری کوتاه باشد به زندگانی ولفگانگ آمادئوس موتزارت، اما به نظر من هیچ نکته قابل توجهی در این نمایش وجود نداشت که البته بازی های ضعیف و بی فراز و نشیب هم به این مسئله دامن زده بودند. تنها نکته امیدوار کننده در طول نمایش گوش دادن به چند سمفونی از جناب موتزارت، آن هم در تالار اصلی بود. به هر حال من نمی توانم تماشای این نمایش را به کسی توصیه کنم مگر برای پر شدن سالن ها و کمک به پیشرفت این هنر در کشور!

پی نوشت:
تصور کنید در حالی که شما تمام تلاش خود را انجام می دهید تا در ریز دیالوگ های نمایش دقت کنید و شاید نکته ای را دریابید، یک نفر پیدا می شود که وسط اجرا به ترک دیوار سالن هم عربده کشان می خندد به نحوی که حتی عکس العمل شگفت زده بازیگران را هم می توانید حس کنید؛ بعد از تیاتر با دوست همراه در این مورد خیلی صحبت کردیم، ایشان اعتقاد داشت آن فرد هم حق دارد که احساساتش را سرکوب نکند و آنها را بروز دهد؛ اما من هنوز نمی توانم قبول کنم که این احساسات آزار دهنده نیز بخشی از آزادی های شخصی ما هستند!

چه کسی ضایع تر است؟

هفته گذشته، حضرت آیت الله جنتی در یک اظهار نظر از نوع خودشان گفته بودند که «طرفداران چراغ سبز نشان دادن به اوباما خود را ضایع نکنند». تنها یک هفته پس از این اظهارات حکیمانه جناب جنتی، محمود احمدی نژاد در دیدار سفیر جدید سوییس اعلام کرد: «ایران آماده استقبال از تغییرات در دولت آمریکا است». نمی دانم چرا این جناب جنتی را هیچ کس جدی نمی گیرد، یا شاید هم احمدی نژاد آنقدر ضایع است که دیگر از ضایع شدن ترسی ندارد؟ تنها حالت سومی که به ذهنم می رسد این است که توصیه جناب جنتی به صورت تمام و کمال منتشر نشده است؛ ایشان احتمالا منظورشان این بوده است که «هیچ کس حق ندارد خودش را ضایع کند الا احمدی نژاد»؟

یک هفته پوچ

چند وقت بود که Google Reader من از کار افتاده بود، مسخره است چون نشنیدم این اتفاق برای کس دیگه ای هم افتاده باشد؛ به هر حال آنقدر به خوراک خوان وابسته شده بودم که تمام این مدت فلج شده بودم؛ امروز که مشکلات برطرف شد و خواستم تا مطلب جدیدی بنویسم دیدم آخرین مطلب به غروب جمعه گذشته برمی گردد؛ حس عجیبی بود که دو جمعه پیاپی را انگار بدون هیچ تغییری گذرانده بودم؛ انگار زندگی ایستاده است و تنها نام روزها تغییر می کند؛ به هر حال امروز هم یک غروب جمعه دیگر را تجربه کردم؛ با جمعه پیش تفاوت چندانی نداشت.
فروردین روز -نوزدهم- بهمن ماه 87

۱۱/۱۱/۱۳۸۷

غروب

باز هم غروب جمعه، هنوز هم دلگیره، دلگیرتر هم می شه وقتی با کسانی باشی که نمی خوای باشی و یا با کسی که می خوای نباشی.

فرهاد گوش می دم:

امروز در این شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
آنکس که خریدار بدو رایم نی
وانکس که بدو رای خریدارم نی

(خورشید روز -یازدهم- بهمن ماه 87)

۱۱/۱۰/۱۳۸۷

یک اصل جنجالی – قسمت اول

سال ها است که در کشور ما سخن گفتن در زمینه اقتصاد با تکرار «تفسیریه رهبری ذیل اصل 44 قانون اساسی» و یا به اختصار «تفسیر اصل 44 قانون اساسی» و یا به اشتباه «اصل 44 قانون اساسی» همراه است. در این پست تنها به روال گذشته به مقایسه اصل 44 قانون اساسی جمهوری اسلامی، با اصل مشابه آن در پیش نویس این قانون (از اینجا دریافت کنید) می پردازم، اما در پست بعدی به بررسی اختلافاتی که بر سر اجرای این اصل از قانون به وجود آمد و منجر به تفسیریه رهبری شد خواهد پرداخت.

اصل 46 پیش نویس قانون اساسی به نوعی اصل ملی اعلام کردم تمامی منابع طبیعی کشور بود. این اصل تاکید دارد: «منابع زيرزميني و دريایي و معادن و جنگل ها و بيشه‌ها و رودخانه‌ها و آب هاي عمومي ديگر و اراضي موات و مراتع از اموال عمومي است و نحوه اداره و بهره‌برداري از آنها بوسيله قوانين معين مي‌شود».

اما این اصل پیشنهادی نیز در مجمع خبرگان قانون اساسی تغییر یافت و در قالب دو اصل 44و45 به تصویب رسید. در اصل ۴۴ آمده است: «نظام اقتصادی جمهوری اسلامی ایران بر پایه سه بخش دولتی، تعاونی و خصوصی با برنامه‌ریزی منظم و صحیح استوار است. بخش دولتی شامل کلیه صنایع بزرگ، صنایع مادر، بازرگانی خارجی، معادن بزرگ، بانکداری، بیمه، تأمین نیرو، سدها و شبکه‏های بزرگ آبرسانی، رادیو و تلویزیون، پست و تلگراف و تلفن، هواپیمایی، کشتیرانی، راه و راه‏آهن و مانند اینها است که به صورت مالکیت عمومی و در اختیار دولت است».

همانگونه که پیدا است مالکیت عمومی بر منابع زیرزمینی (که نفت هم از این دسته است)، جنگل ها، بیشه ها، اراضی موات و مراتع حذف شده است؛ همچنین «معادن بزرگ» جایگزین «معادن»، «کشتیرانی» جایگزین «منابع دریایی» و «سدها و شبکه های آب رسانی بزرگ» جایگزین «رودخانه ها و آب های عمومی» شده است.

پس از این تغییرات نوبت به افزودن مواردی مانند «کلیه صنایع بزرگ، صنایع مادر، بازرگانی خارجی، معادن بزرگ، بانکداری، بیمه، تأمین نیرو، سدها و شبکه‏های بزرگ آبرسانی، رادیو و تلویزیون، پست و تلگراف و تلفن، هواپیمایی، کشتیرانی، راه و راه‏آهن» می رسد که عملا حکومت جمهوری اسلامی را به یکی از «دولتی»ترین حکومت ها تبدیل می کند.

اما ممکن است پرسیده شود «پس چه کسی مالک منابع طبیعی کشور است»؟ اصل 45 به خوبی به این پرسش پاسخ می دهد: «انفال و ثروتهای عمومی از قبیل زمینهای موات یا رها شده، معادن، دریاها، دریاچه‌ها، رودخانه‏ها و سایر آبهای عمومی، کوه‏ها، دره‏ها‏، جنگٌلها، نیزارها، بیشه‌های طبیعی، مراتعی که حریم نیست، ارث بدون وارث، و اموال مجهول‏المالک و اموال عمومی که از غاصبین مسترد می‌شود در اختیار حکومت اسلامی است تا بر طبق مصالح عامه نسبت به آنها عمل نماید. تفصیل و ترتیب استفاده از هر یک را قانون معین می‌کند».

با عضویت در خبرخوان مجمع دیوانگان با سادگی و سرعتی فوق العاده وبلاگ را پیگری کنید

از ما است که بر ما است

اگر با این عکس معروف آشنا نیستید عرض می کنم این جسد یک زن تن فروش است که به دست گروهی از مردم در ناآرامی های سال 57 آتش زده و جزغاله شده است. جرم این زن تن فروشی بوده و می توان احتمال داد که چند تن از مشتریان همیشگی و یا گذری او نیز در همین تصویر وجود داشته باشند. از دیدگاه من این یک جنایت فجیع است. اگر موافق نیستید که با هم حرفی نداریم، اما اگر شما هم چنین نظری دارید پرسش من این است که مسوول این جنایت چه کسی است؟ حکومت پهلوی؟ (که در این زمان ساقط شده بود) جمهوری اسلامی؟ (که این زمان هنوز سر کار نیامده بود) و یا دست های بیگانه؟

بهتر است خود را فریب ندهیم، بیشتر بدبختی های مشترک ما محصولی مشترک از ندانم کاری های ما است. هرچند که همیشه انداختن تقصیر به گردن دیگران آسان ترین راه است، اما فریب دادن وجدان در نهایت دردی را درمان نمی کند. در وقایع 30 سال پیش عده زیادی از ایرانیان جان خود را از دست دادند، عده دیگری از کشور مهاجرت کردند، یک حکومت سقوط کرد و یک حکومت دیگر جایگزین آن شد؛ تبعات تمامی این تغییرات امروز برای همه ما قابل لمس است؛ گمان می کنم با گذشت سی سال زمان مناسب برای اعتراف به این حقیقت فرا رسیده باشد که خوب یا بد، هرآنچه امروز از کشته سی سال پیش خود درو می کنیم محصولی است که به دست تک تک ما کاشته و پرورده شده است.

پی نوشت:
نوشته زیبایی را به یاد دارم از «اوریانو فالاچی» که توصیفی بود از یک تظاهرات در کشور یونان. متاسفانه نتوانستم آن را پیدا کنم، این نوشته به خوبی تصویر «هیولای» جمعیت انسانی را مجسم کرده بود که از فردیت تک تک اعضای تشکیل دهنده آن مستقل شده و موجود دیو سیرتی را پدید می آورد که ویژگی هایش شاید در هیچ یک از افراد حاضر در آن وجود نداشته باشد. امیدوارم هیچ گاه در زندگی چنین هیولایی را در برابر خودم نبینم.
(آبان روز -دهم- بهمن ماه 87)

۱۱/۰۹/۱۳۸۷

ناتور دشت

«ناتور دشت» را شنیدم؛ احساس جالبی است که آدم در مورد کتاب به جای فعل «خواندن» از «شنیدن» استفاده کند. اما از آن جالب تر واقعا همان شنیدن کتاب است. شاید لازم باشد که کتاب را یک بار هم بخوانم به ویژه به این دلیل که روایت ماندانا هرچند بسیار جذاب و شیوا بود اما با لحنی شکسته ادا شد و من هنوز نمی دانم که آیا این لحن مربوط به خود کتاب بود یا سلیقه راوی. به هر حال برای ما که یک عمر عادت کرده ایم کتاب ها را با صدایی گنگ و غریب از اعماق وجود بخوانیم عادت کردن به شنیدن یک کتاب با صدای یک نفر دیگر کمی سخت است.

در مورد خود کتاب هم صحبت کردن برایم کمی سخت است، معمولا عادت دارم در مورد هر کتابی که می خوانم ساعت ها صحبت کنم، جدا از اینکه مدتی است برای این کار هم صحبتی ندارم، گمان می کنم در مورد ناتور دشت هم نمی توانم چیز خاصی بگویم بجز اینکه احساس می کردم روایت داستان می تواند حاصل جمع شدن روزنوشت های شخصیت اصلی باشد، روزنوشت هایی که شباهت عجیبی به روزنوشت های خودم داشت، با این تفاوت کوچک که روزنوشت های من را هیچ گاه هیچ کس نخواهد خواند، هیچ کس و هیچ کس.

پی نوشت:
در هنگام شنیدن کتاب یک اتفاق بسیار عجیب برایم افتاد که باور کردنش کمی سخت است، به همین دلیل برای عرضه نسخه باور پذیر این خاطره نیازمند کمی تحقیقات روانشناسی هستم. گمان می کنم زیاد طول نکشد، همین روزها منتشرش می کنم.
چقدر احساس این جمله از کتاب برایم آشنا بود: «قول می دم زمستون ها هیزم ها رو من بشکنم».

تحکیم آبروی جنبش دانشجویی است

مهم نیست که شما دانشجو باشید یا نه، مهم نیست که اصلاح طلب باشید یا اصول گرا یا اصلا کمونیست و حتی سلطنت طلب؛ تنها سر سوزنی انصاف کافی است تا با من هم نظر شوید که «دفتر تحکیم وحدت آبروی جنبش دانشجویی است».

بیش از پنج سال در انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شریف فعال بودم و در تمام این مدت نسبت به مواضعی که تحکیم اتخاذ کرده است نوعی نگاه انتقادی داشته ام، اما این مسئله هیچ گاه سبب نخواهد شد که از تحسین این دانشجویی ترین نهاد کشور منصرف شوم. دفتر تحکیم وحدت دست کم در ده سال گذشته که من از تاریخچه آن اطلاع دارم همواره اشتباهاتی مرتکب شده که گاه بسیار بزرگ و پرهزینه بوده است، اما بدون تردید همین اشتباهات نشانه ای دیگر از استقلال و دانشجویی بودن این نهاد است و اگر غیر از این بود باید نسبت به آن شک می کردیم. اختلاف نظرهایی که گاه به جنجال و درگیری هم کشیده شده است هیچ گاه دست از سر دفتر تحکیم برنداشته است اما این نیز بزرگترین سند برای نشان دادن پویایی تحکیم و حضور نظرات و اندیشه های گوناگون در درون آن است. با این حال و در تمام این مدت تنها نکته ای که دوست و دشمن ناچار به اعتراف آن هستند این است که تحکیم همواره خود بهای تصمیماتش را پرداخته و درست یا غلط اگر قرار بوده برای اهداف و آرمان هایش هزینه ای بپردازد این هزینه را از کیسه عمر و اعتبار اعضایش پرداخت کرده است.

برای تحسین کردن دفتر تحکیم هیچ نیازی نیست تا به یاد بیاوریم دیگر گروه هایی که نام دانشجویی بر خود می گذارند چه کسانی هستند؛ هیچ نیازی نیست که به یاد بیاوریم پایگاه های مقاومت بسیج در دانشگاه ها نیروهای شبهه نظامی خود را با پسوند دانشجویی به کار می گیرند، هیچ نیازی نیست به یاد بیاوریم که جنبش به اصطلاح عدالت خواهی و کاریکاتورهایی همچون «انجمن های اسلامی دانشجویان مستقل» چه مزدورخانه هایی هستند تا لب به تحسین دفتر تحکیم بگشاییم؛ تحکیم در نبود این همه تعفن هم همچنان درخشان خواهد بود.

استقلال تحکیم برای هر دولتی که جز تملق و چاپلوسی و وابستگی و سرسپردگی چیزی را نمی پذیرد به مانند خاری در چشم خواهد بود و دولت نهم طی نزدیک به چهار سال نشن داده که در این زمنیه سرآمد بوده است. این روزها دولت مردانی که عرضه اداره کردن یک نانوایی را هم نداشتند اما دربالاترین مقامات کشوری قرار گرفته اند تمام توان ناچیز خود را به کار بسته اند تا اگر نه می توانند از پس مشکلات ناشی از گرانی در داخل برآیند و اگر نمی توانند آبروی از دست رفته کشور را در جهان بازیابند و از بدیهی ترین حقوق ایران در عرصه بین المللی دفاع کنند دست کم این آزادترین نهاد دانشجویی را سرکوب کنند تا اگر نامی به نیکی از خود بریادگار نمی گذارند با لعن و نفرین نامشان را ماندنی کنند. اما ای کاش یکی پیدا می شد و به این جماعت می گفت: «تحکیم زنده است تا دانشگاه و دانشجویی برجا است».


(آذر روز -نهم- بهمن ماه 87)

۱۱/۰۸/۱۳۸۷

به شما رسید و آسمون تپید!

به دنبال خروج نام سازمان مجاهدین خلق از فهرست سیاه اروپا، گروهی در ایران نسبت به تصمیم کشورهای اروپایی واکنش نشان دادند و در برابر سفارت خانه های چند کشور اروپایی دست به اعتراض زدند. در این میان شعار نوشته شده بر روی یکی از پلاکاردها برایم بسیار جالب بود، پلاکاردی که روی آن نوشته شده است: «تروریسم خوب و بد ندارد».

قضاوت من در مورد سازمان مجاهدین آنقدر قاطع است که به هیچ وجه تغییر نخواهد کرد؛ این گروه در برابر مردم کشور خود، یعنی درست در برابر هموطنانشان دست به اسلحه برده اند. سازمان مجاهدین مسوول کشته شدن تعداد زیادی از ایرانیانی است که مدعی است می خواهد آنها را از بند «رژیم آخوندی»* نجات دهد. جنایات سازمان مجاهدین در حق ایرانیان و خیانت هایی که در جریان جنگ به کشور کردند آنقدر آشکار است که هیچ کس نمی تواند آنها را نادیده بگیرد. اما این دوستانی که امروز در واکنش به کشورهای اروپایی فریاد «تروریسم خوب و بد ندارد» سر می دهند آیا حاضر هستند در برابر نیروهای «حماس» هم همین شعار را بدهند؟ گروه حماس هم نه تنها به تمامی معنا معیارهای یک گروهک تروریستی را دارد، بلکه دست کم از سال گذشته در برابر شهروندان فلسطینی دست به اسلحه برده و صدها تن از مردم فلسطین را به قتل رسانده است**. خیانت های حماس به فلسطین دست کمی از خیانت های سازمان مجاهدین خلق به ایران ندارد، (فراموش نکرده ایم که این سازمان هم زمانی در ایران هواداران بسیار زیاد و شاید کم نظیری داشت)؛ تنها تفاوت این دو در این است که حماس توانست از قدرت نظامی خود برای اشغال بخشی از خاک فلسطین استفاده کند اما سازمان مجاهدین هیچ گاه در این راه موفق نشد.

پا نویس

* ناگفته پیدا است که این ادبیات سازمان مجاهدین است نه بنده
** برای یادآوری کودتای سال گذشته حماس می توانید به این سه لینک (1 - 2 - 3) مراجعه کنید.

با عضویت در خبرخوان مجمع دیوانگان با سادگی و سرعتی فوق العاده وبلاگ را پیگری کنید

تکرار



هنوز هم مرغ همسایه غاز است.














(دی روز -هشتم- بهمن ماه 87)

۱۱/۰۷/۱۳۸۷

زنده به گور

چند وقت پیش با کتابخانه گویای ایران و کتاب های صوتی آشنا شدم. از همان زمان به سرم زد که پادکست های وبلاگ را با خواندن کتاب و داستان آغاز کنم. اولین پادکست این وبلاگ اولین کتاب خوانی من است که آن را برای کتابخانه گویا نیز ارسال کرده ام. دریافت کتاب های صوتی این کتابخانه و البته تولید کتاب های صوتی جدید را به همه عشق کتاب ها توصیه می کنم.

اما زنده به گور، داستان معروف صادق هدایت که در مجموعه ای به همین نام منتشر شده است اولین پادکست من است. متن کامل داستان را می توانید از اینجا دریافت کنید. بخش معرفی اثر را از اینجا دریافت کنید و کل داستان را از سه بخش زیر:

پس نوشت:
لینک های مستقیم دانلود به مشکل برخوردند، همه لینک ها را تغییر دادم اما دیگر امکان دانلود مستقیم وجود ندارد. امیدوارم به زودی بتوانم این مشکل را هم حل کنم.

حقوق بشر و قوانین ایران

این گفت و گویی است که چند وقت پیش با دکتر سیف زاده انجام دادم. گفت و گو در مورد «بررسی تطبیق قوانین جمهوری اسلامی ایران با مواد عهدنامه حقوق بشر» انجام شد و قرار بود در روزنامه مردم سالاری منتشر شود ولی به دلایلی پس از انتشار بخش اول، جلوی انتشار باقی گفت و گو گرفته شد. تصمیم گرفتم متن کامل را اینجا منتشر کنم و ناگفته پیدا است که استفاده از این گفت و گو با ذکر منبع باعث خرسندی است.


به عنوان لینک کمکی برای دانلود فایل word از اینجا استفاده کنید.

(امرداد روز -هفتم- بهمن ماه 87)

۱۱/۰۶/۱۳۸۷

افسانه استقلال دانشگاه

75 سال پیش، دانشگاه تهران ریاستی را تجربه کرد که نامش در تاریخ دانشگاه های کشور جاودان شد. دکتر علی اکبر سیاسی، مردی بود که بیشترین تلاش را برای حفظ استقلال دانشگاه از دخالت های نظام حاکم انجام داد. روزهای منتهی به واقعه 16 آذرماه سال 32 دکتر سیاسی که دانشگاه خود را در محاصره نیروهای گارد امنیتی می بیند «در هيات دولت کودتا که از نخست وزير و کابينه نظامي تشکيل شده حاضر مي شود و به آنها اخطار مي کند که نيروهاي خود را از دانشگاه و اطراف آن دور کنند و تاکيد مي کند که اجازه خدشه به استقلال دانشگاه را به آنها نخواهد داد». پس از آن نیز ابتدا در برابر فرمان شاه مبنی بر اخراج اساتید توده ای از دانشگاه مقاومت می کند و زمانی که «12 تن از استادان دانشگاه تهران یعنی مهندس مهدی بازرگان، دکتر عبدالله معظمی، دکتر یداله سحابی، دکتر جناب، دکتر کریم سنجابی، دکتر آل بویه، دکتر نواب، دکتر عابدی، دکتر محمد قریب و مهندس حسیبی در محکومیت کودتا و لایحه کنسرسیوم بیانیه ای را امضا کردند» و یاز هم شاه خواستار اخراج آنها از دانشگاه شد، دکتر سیاسی خطاب به ارتشبد زاهدی (نخست وزیر وقت) می گوید «اگر دستم را هم قطع کنند با اخراج این اساتید موافقت نمی کنم».


نقل این مطالب بدون هیچ توضیح و تفسیری هم می تواند برای نسل دانشجویان امروز غبطه برانگیز باشد. اما گمان می کنم اگر شما هم این خبر را خوانده باشید به مانند من اعتراف می کنید که کار از غبطه خوردن گذشته، باید بنشینیم و های های گریه کنیم. محمدهادی صادقی، رییس دانشگاه شیراز اعلام کرده است «با دخالت نهادهای بیرون از دانشگاه و بازداشت دانشجویان دانشگاه موافق بوده است». کلاهتان را بالاتر بگذارید آقای صادقی.
(خرداد روز -ششم- بهمن ماه 87)

۱۱/۰۵/۱۳۸۷

سنگ

اگر می دانستم آنقدر سنگ دلی که یک روز برمی گردی و شیشه آرزوهای تنهاییم را هم می شکنی باز هم هیچ غلطی نمی کردم.

مصلحت اندیشی

خطیب این هفته نماز جمعه تهران اعلام کرده اند که «هجوم به اسراییل به مصلحت کشور نیست». آیت الله امامی کاشانی فرموده اند که در این مورد «سیاست ایران باید سیاست صبر باشد نه سیاست فریب و هجوم». با دیدن این خبر دو نکته مثبت و منفی به ذهنم رسید:

نکته مثبت اینکه هنوز هم مصلحت اندیشی در بین سنتی ترین سران کشور از بین نرفته است. اعتراف می کنم که آدم محافظه کاری هستم اما باور کنید این مورد در هر صورت جای شکر دارد. جالب تر اینکه این مصلحت اندیشی نه تنها وجود دارد، بلکه مذموم هم شمرده نمی شود و برای مثال امام جمعه تهران از بیان آن هیچ ابایی ندارد. (البته شاید این شبهه وارد دانسته شود که به نظر تنها برخی حق دارند که مصلحت اندیش باشند و برای دیگران مصلحت اندیشی عین بزدلی، وادادگی و خیانت است).

اما نکته منفی ماجرا را در قالب یک پرسش مطرح می کنم: آیا مقام معظم رهبری که حکم جهاد با کافر حربی را در مورد حمله اسراییل به غزه صادر کردند از این مصلحت غافل بودند؟ باز هم باور کنید که من هیچ قضاوتی در این مورد ندارد، من فقط دلم برای آن دویست-سی صد نفری می سوزد که پنج-شش روز تمام در فرودگاه مهرآباد اردو زده بودند که بروند و در عزه بجنگند. خوب این مصلحت نظام اگر زودتر اعلام می شد این بندگان خدا هم اینقدر معطل نمی شدند! (البته باز هم این شبهه وارد است که: خوب اگر معطل نمی شدند سفر سوریه را هم از دست می دادند)!

اصلا فراموش کنید، خر ما از کرگی دم نداشت!

خرهای این مملکت از کرگی دم ندارند

نمی دانم حکایت ضرب المثل «خر ما از کرگی دم نداشت» را شنیده اید یا نه؛ اگر نشنیده اید متن کامل آن را از اینجا بخوانید. ملانصرالدین که دم خر یک نفر را کنده بود و با سنگ چشم یک اسب را کور کرده بود و نوزاد یک زن حامله را سقط کرده بود و با پریدن بر روی یک پدر مریض او را کشته بود، برای رهایی از شر شاکیان یک پولی کف دست قاضی می گذارد. قاضی هم به عنوان قصاص به ترتیب حکم می کند «فرزند پدر مریض باید از روی پشت بام به روی ملا بپرد و همسر زن حامله باید زنش را در اختیار ملا بگذارد که حامله اش کند و بعد فرزند ملا در شکم زن حامله را سقط کند و صاحب اسب کور باید اسبش را به دو نیم اره کند و نیمه کور اسب را به قیمت یک نصفه اسب سالم به ملا بفروشد». با صدور این احکام حکیمانه و انصراف شاکیان، نوبت به صاحت خر که می رسد مرد بینوا نزد قاضی می رود و می گوید: «جناب قاضی، خر بنده از کرگی دم نداشت!»

اگر گمان می کنید این امثال و حکم قدیمی ما بی حساب و زاییده تخیل پدران و مادرانمان بوده پس به این خبر سری بزنید. یک نفر از دراویش استان لرستان با ادعای «ایجاد مزاحمت برای وی و خانواده اش و ایراد ضرب و شتم» از وزارت اطلاعات به دادگستری استان شکایت می کند. راست و دروغ این ادعا پای خود ایشان، اما وزارت دادگستری محض اطمینان هم که شده شاکی بینوا را 74 ضربه شلاق می زند تا از این پس دیگران بدانند که همه خرهای این کشور از کرگی دم ندارند.
(سپندارمذروز -پنجم- بهمن ماه 87)

پی نوشت:
چرا به «مجمع دیوانگان» نمی پیوندید؟ تنها یک کلیک زمان می برد.
ساخت سال 1388 مجمع دیوانگان.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده