چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بیپایان شود بیآب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بیچون
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
خواب یک خنده
-
در همان دو دقیقهای که خوابم برده بود این عکس پدر را در خواب دیده بودم...
هر وقت دلاش خوش بود این شکلی میخندید، از جمله وقتی که از «قدیمِ شیرین»
میگفت...
۳ نظر:
انگار که محو شده ایم در زمان
انگار که اصلا زاده شنده ایم
انگار که اصلا وجود نداتشه ایم
...
انگار که محو شده ایم در زمان
انگار که اصلا زاده شنده ایم
انگار که اصلا وجود نداتشه ایم
...
به به...
ارسال یک نظر