۱/۱۱/۱۳۸۸

افسوس

اسم پسرمان را می گذاشتیم آرش؛ البته اگر بچه می خواستی؛ خودم برایش قصه می گفتم؛ نمی گذاشتم همه کارها گردن تو بیفتد؛ تو باید خانمی می کردی؛ آنقدر پول در می آوردم که برایت کلفت و نوکر بگیرم؛ نمی گذاشتم دست به سیاه و سفیدی بزنی؛ اگر هم نمی شد خودم نوکریت را می کردم؛ تو فقط باید چشم هایت را به من می دادی؛ نگاهت را؛ تماشای چشم هایت برای جابجا کردن کوه ها هم کافی بود.

زیاد کار نمی کردم؛ وقتم برای تو بود؛ می بردمت تا جهان را ببینی؛ از دیوار چین و اهرام مصر گرفته تا سواحل برزیل؛ عیدها می بردمت شمال، یک ویلای جنگلی ساکت و آرام تا تنهاییمان را کسی آلوده نکند؛ شب ها موهایت را نوازش می کردم، برایت شعر می گفتم؛ ساز یاد می گرفتم و برایت می نواختم؛ صدایم هرچه بود تو دوست داشتی؛ خوشبخت می شدیم،

اگر من اخراج نمی شدم؛ اگر تو ترکم نمی کردی.

پی نوشت:

هنوز در لذت خواندن این داستان 150 کلمه ای هستم؛ دیدم کسی من را برای نوشتن داستان دعوت نمی کند گفتم خودم دست به کار شوم!

تنها با یک کلیک به عضویت «مجمع دیوانگان» درآیید

۱ نظر:

نقشه ضد گفت...

چه خوب بود! توقع آخرشو نداشتم..

ساخت سال 1388 مجمع دیوانگان.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده